ویرتا

وحدت و يا كثرت اديان در حكومت مهدوى

۳ شهریور ۱۳۹۶

در حكومت جهانى امام مهدى عليه السلام ، اديان ديگر چه جايگاهى دارند؟ آيا با ظهور ايشان ، همه اديان و مذاهب، جز دين و مذهب حق، از بين مى روند؟ آيا تفاوتى ميان اديان در اين زمينه وجود دارد كه مثلاً به دليل توحيدى بودن ، باقى بمانند و به دليل شرك آلود بودن از ميان بروند؟ آيا پيروان ديگر اديان ، ملزم به پيروى از اسلام مى شوند؟ اگر امتناع كردند ، چه سرنوشتى در انتظار آنان است؟ آيا كشته مى شوند؟

چكيده

حكومت[۱]جهانى امام مهدى عليه السلام بر پايه عقايد، آموزه ها و شريعت اسلامى شكل مى گيرد. ترديدى نيست كه ايشان براى برپايى نظامى عادلانه و پيراسته از ظلم و كژى، كفر و شرك، و نفاق و بدعت ، ظهور مى كند. بنا بر اين، در حكومت ايشان ، آثار امور ياد شده ، پاك مى شود و مردم از انحرافات بزرگ عقيدتى و رفتارى در امان خواهند بود.

همچنين بديهى است كه حكومت جهانى واحد ، نيازمند قوانينى اساسى و وحدت آفرين است. هم اينك نيز كه بشر در انديشه برساختن دهكده جهانى با حاكميت واحد و زير سلطه سازمان هاى بين المللى است، براى دست يافتن به اين منظور، به سوى ايجاد ساز و كارهاى واحد جهانى حركت مى كند. در اين راستا انواع اعلاميه ها، كنوانسيون ها و معاهده هاى جهانى ناظر به حقوق بشر، حقوق زنان، حقوق كودك، محيط زيست، تجارت، كشاورزى، جنگ و صلح، فنّاورى هسته اى، اخلاق، فرهنگ، ارتباطات و فنّاورى و ده ها موضوع ديگر ، تأسيس شده است و در بسيارى از اين موضوعات ، قوانينى واحد و فراگير وضع شده كه به موجب آنها همه كشورهاى امضا كننده ، ملزم مى شوند در قوانين داخلى خود ، تجديد نظر كرده، آنها را با قوانين بين المللى هماهنگ كنند. نتيجه اين كارها ، ايجاد يك پارچگى بيشتر و محدوديت در تنوّع قوانين و تفاوت آنهاست.

حال اين پرسش ها مطرح مى شود كه در حكومت جهانى امام مهدى عليه السلام ، اديان ديگر چه جايگاهى دارند؟ آيا با ظهور ايشان ، همه اديان و مذاهب، جز دين و مذهب حق، از بين مى روند؟ آيا تفاوتى ميان اديان در اين زمينه وجود دارد كه مثلاً به دليل توحيدى بودن ، باقى بمانند و به دليل شرك آلود بودن از ميان بروند؟ آيا پيروان ديگر اديان ، ملزم به پيروى از اسلام مى شوند؟ اگر امتناع كردند ، چه سرنوشتى در انتظار آنان است؟ آيا كشته مى شوند؟

با مراجعه به متون دينى ، ابتدا با پاسخ هاى متفاوت و ظاهراً متعارضى مواجه مى شويم. از متون دينى چنين كه گويا ناظر به اديان آسمانى ابراهيمى اند و كمتر به اديان ديگر در اين موضوع برخورد مى كنيم؛ امّا برخى بيان هاى عام ، مى تواند شامل ديگر اديان نيز بشود و پرسش هاى مورد نظر اين نوشتار ، شامل آنها نيز مى شود.

در اين تحقيق ، تلاش مى شود ضمن بررسى ادلّه موجود در اين باب، بهترين فرضيه را پيدا كنيم و تبيينى منطقى از موضوع ، ارائه شود. براى اين كه نوشتار طولانى نشود، پاسخ به پرسش هاى ياد شده را به تفكيك نمى آوريم و در ضمن بررسى ادلّه ، به ميزان دلالت هر يك ، اشاره مى كنيم.

ظواهر متون دينى در اين زمينه به دو دسته كلّى تقسيم مى شوند. دسته اوّل با رويكردى ايجابى، بر وجود اديان ديگر در زمان ظهور امام زمان عليه السلام دلالت دارند و الزامى در تغيير دين براى پيروان ديگر اديان قائل نيستند.

دسته دوم با رويكردى سلبى، وجود ديگر اديان را پس از ظهور نمى پذيرند و گوياى تغيير دين همه مردم يا از ميان رفتن آنها هستند .

در مجموع ، سه فرضيه جدّى و يك فرضيه ضعيف تر ديگر در اين زمينه قابل طرح است. دو فرضيه اوّل بر اساس ظواهر ادلّه دينى مطرح شده اند و هر كدام به يك دسته از ادلّه توجّه كرده اند؛ امّا فرضيه هاى سوم و چهارم با در نظر گرفتن هر دو دسته ادلّه ، در پى يافتن راه فهم شرايط جامعه مهدوى از مجموع ادلّه و جمع ميان ادلّه هستند. در فرضيه سوم ، تعدّد اديان از ابتدا نفى مى شود؛ امّا گمان مى رود كه تعدّد شرايع ، باقى بمانَد. در فرضيه چهارم ، ادّعا مى شود كه در ابتداى حكومت مهدوى ، اديان ديگرى حضور خواهند داشت؛ امّا در يك سير تدريجى و در طول زمان ، از ميان خواهند رفت و جز اسلام ، دينى باقى نخواهد ماند.

در اين جا فرضيه اوّل با عنوان «كثرت اديان آسمانى در جامعه مهدوى»، فرضيه دوم با عنوان «وحدت دين در جامعه مهدوى»، فرضيه سوم با عنوان «وحدت دين و كثرت شرايع» و فرضيه چهارم با عنوان «محو تدريجى تعدّد اديان در جامعه مهدوى» ، مورد بررسى قرار خواهد گرفت.

كثرت اديان آسمانى در جامعه مهدوى

ادلّه وجود اديان مختلف در كنار اسلام ، متعدّد است. برخى آيات قرآن ، حكايت از آن دارد كه يهوديان و مسيحيان تا قيامت ، وجود خواهند داشت. برخى نيز به دلالت ضمنى و با نفى اجبار و اكراه ، بر اين دلالت دارند كه ممكن است اديانى جز اسلام نيز وجود داشته باشد. احاديثى نيز وجود دارند كه بر همين امر ، دلالت دارند. در ادامه به بررسى اين متون مى پردازيم. از ادلّه عامّ قرآنى مى آغازيم و به دنبال آن ، ادلّه خاص مى آيد.

الف – ادلّه عام قرآنى

۱. عدم اكراه در دين

آيات بسيارى از قرآن ، دلالت دارند كه در پذيرش دين ، هيچ اكراه و اجبارى نيست. از جمله ، آية الكرسى ، صريحاً هر گونه اكراه و اجبار در پذيرش دين را نفى مى كند:

«لا إِكراهَ فِى الدِّينِ قَد تَبَيَّنَ الرُّشدُ مِنَ الغَيِّ فَمَن يَكفُر بِالطَّاغُوتِ وَ يُؤمِن بِاللَّهِ فقد استَمسَكَ بِالعُروَةِ الوُثقى لاَ انفِصامَ لَها وَ اللَّهُ سَميعٌ عَليمٌ .[۲]

در دين ، هيچ اجبارى نيست. هدايت از گم راهى مشخّص شده است. پس هر كس كه به طاغوت كفر ورزد و به خدا ايمان آورد، به چنان رشته استوارى چنگ زده كه گسستنش نباشد. خدا ، شنوا و داناست» .

مضمون ذكر شده در آية الكرسى در آيات متعدّدى با بيان هاى متفاوت ، آمده است. جهت رعايت اختصار ، در اين جا تنها به شمارى از آنها اشاره مى كنيم:

«إِنَّا هَدَيناهُ السَّبيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً .[۳]

راه را به او نشان داده ايم. يا سپاس گزار باشد يا ناسپاس» .«وَ لَو شِئنا لَآتَينا كُلَّ نَفسٍ هُداها وَ لكِن حَقَّ القَولُ مِنِّى لَأَملَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الجِنَّةِ وَ النَّاسِ أَجمَعينَ .[۴]

اگر مى خواستيم، هدايت هر كس را به او ارزانى مى داشتيم، ولى وعده من كه جهنّم را از همه جنّيان و آدميان پُر مى كنم، حقّ است» .«إِن نَشَأ نُنَزِّل عَلَيهِم مِنَ السَّماءِ آيَةً فَظَلَّت أَعناقُهُم لَها خاضِعينَ .[۵]

اگر بخواهيم، از آسمان برايشان آيتى نازل مى كنيم كه در برابر آن به خضوع ، سر فرود آورند».«وَ لَوشاءَ اللَّهُ لَجَمَعَهُم عَلَى الهُدى فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الجاهِلينَ .[۶]اگر خدا بخواهد، همه را به راه راست مى برد. پس، از نادانان مباش» .

«وَ لَو شاءَ اللَّهُ ما أَشرَكُوا وَ ما جَعَلناكَ عَلَيهِم حَفيظاً وَ ما أَنتَ عَلَيهِم بِوَكيلٍ .[۷]اگر خدا مى خواست، آنان ، شرك نمى آوردند، و ما تو را نگهبانشان نساخته ايم و تو ، كارسازشان نيستى» .

از آيات ياد شده ، استفاده مى شود كه سنّت الهى بر آن است كه در مسائل اعتقادى و ايمانى ، انسان را آزاد بگذارد تا خود ، انتخاب كند. همچنين به دليل استفاده از كلمه «لو» ، يكى از ادات شرط در برخى آيات، فهميده مى شود كه هيچ گاه مشيّت الهى به اين تعلّق نمى گيرد كه همه مردم روى زمين بر هدايت و ايمان ، گرد آيند.[۸]در نتيجه ، مى توان استنتاج كرد كه تا قيامت ، كسانى خواهند بود كه بر طريق هدايت نباشند.

حال اگر آياتى را در نظر آوريم كه وحدت امّت ها را نفى مى كنند، اين استدلال ، تقويت مى شود و مى توان از آنها نتيجه گرفت كه اديان ديگر، دستِ كم اديان آسمانى، در جامعه مهدوى حضور خواهند داشت. در اين باره ، چهار آيه آمده است :

۱ . «وَ أَنزَلنا إِلَيكَ الكِتابَ بِالحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَينَ يَدَيهِ مِنَ الكِتابِ وَ مُهَيمِناً عَلَيهِ فَاحكُم بَينَهُم بِما أَنزَلَ اللَّهُ وَ لا تَتَّبِع أَهواءَهُم عَمَّا جاءَكَ مِنَ الحَقِّ لِكُلٍّ جَعَلنا مِنكُم شِرعَةً وَ مِنهاجاً وَ لَو شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُم أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِن لِيَبلُوَكُم فى ما آتاكُم فَاستَبِقُوا الخَيراتِ إِلَى اللَّهِ مَرجِعُكُم جَميعاً فَيُنَبِّئُكُم بِما كُنتُم فيهِ تَختَلِفُونَ .[۹]

و اين كتاب را به راستى بر تو نازل كرديم . تصديق كننده و حاكم بر كتاب هايى است كه پيش از آن بوده اند. پس بر وفق آنچه خدا نازل كرده است ، در ميانشان حكم كن و از پى خواهش هاشان مرو تا آنچه را از حق بر تو نازل شده است ، وا گذارى. براى هر گروهى از شما ، شريعت و روشى نهاديم، و اگر خدا مى خواست ، همه شما را يك امّت مى ساخت؛ ولى خواست در آنچه به شما ارزانى داشته است ، شما را بيازمايد. پس در خيرات بر يكديگر پيشى گيريد. همگى بازگشتتان به خداست تا از آنچه در آن اختلاف مى كرديد ، آگاهتان سازد» .

۲ . «وَ لَو شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُم أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِن يُضِلُّ مَن يَشاءُ وَ يَهدى مَن يَشاءُ وَ لَتُسئَلُنَّ عَمَّا كُنتُم تَعمَلُونَ .[۱۰]

اگر خدا مى خواست، همه شما را يك امّت كرده بود، ولى هر كه را بخواهد ، گم راه مى سازد و هر كه را بخواهد ، هدايت مى كند و از هر كارى كه مى كنيد ، بازخواست مى شويد» .

۳ . «وَ لَو شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَهُم أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِن يُدخِلُ مَن يَشاءُ فى رَحمَتِهِ وَ الظَّالِمُونَ ما لَهُم مِن وَلِيٍّ وَ لا نَصيرٍ .[۱۱]

اگر خدا مى خواست ، همه را يك امّت كرده بود؛ ولى او هر كه را كه بخواهد ، به رحمت خويش در مى آورد، و ستم كاران را هيچ دوست و ياورى نيست» .

۴ . «وَ لَو شاءَ رَبُّكَ لَجَعَلَ النَّاسَ أُمَّةً واحِدَةً وَ لا يَزالُونَ مُختَلِفينَ .[۱۲]

و اگر پروردگار تو مى خواست ، همه مردم را يك امّت كرده بود؛ ولى همواره گونه گون خواهند بود» .

در همه اين آيات ، مشيّت خداوند نسبت به وحدت امّت ، در ذيل ادات شرط«لو» آمده كه نشان دهنده آن است كه خدا ، چنين مشيّتى ندارد و در عمل ، همه بر يك طريقت نخواهند بود و امّت واحد را نمى سازند. در آيه چهارم ، تصريح مى شود كه همواره «گوناگونى» وجود خواهد داشت. پُر واضح است كه اين مشيّت ، تكوينى است؛ و گرنه به لحاظ تشريعى ، مشيّت خداوند بر آن است كه همه مردم ، مسلمان شوند.

۲. دستور به جدال احسن با اهل كتاب

خداوند سبحان ، مسلمانان را از اين كه با اهل كتاب ، جز به شيوه نيكو گفتگو كنند ، باز داشته و فرموده است:

«وَ لا تُجادِلُوا أَهلَ الكِتابِ إِلاَّ بِالَّتى هِيَ أَحسَنُ إِلاَّ الَّذينَ ظَلَمُوا مِنهُم وَ قُولُوا آمَنَّا بِالَّذي أُنزِلَ إِلَينا وَ أُنزِلَ إِلَيكُم وَ إِلهُنا وَ إِلهُكُم واحِدٌ وَ نَحنُ لَهُ مُسلِمُونَ .[۱۳]

با اهل كتاب، جز به نيكوترين شيوه ، مجادله (گفتگو) مكنيد. مگر با آنها كه ستم پيشه كردند، و بگوييد: به آنچه بر ما نازل شده و آنچه بر شما نازل شده است ، ايمان آورده ايم و خداى ما و خداى شما ، يكى است و ما در برابر او گردن نهاده ايم» .

از اين دستور كلّى خداوند ، مى توان فهميد كه اگر اهل كتاب در آن زمان باشند، اجبار و اكراهى در پذيرش اسلام نخواهند داشت. همچنين ، در صورت امتناع از پذيرش اسلام، كشته نخواهند شد. بنا بر اين، احتمال اين كه اهل كتاب بمانند و بتوانند در سايه حكومت اسلامى به كار خود ادامه دهند، كم نيست. البته اين آيه ، تنها در مورد اهل كتاب است و در باره اديان غير الهى دلالتى ندارد.

۳. هم زيستى مسالمت آميز در حاكميت اسلام

ترديدى نيست كه در جامعه مهدوى ، حاكميت از آنِ اسلام خواهد بود؛ امّا مى توان شرايطى را فرض كرد كه ضمن حاكم بودن اسلام و احكام آن، ساير اديان الهى نيز بتوانند حضور داشته باشند. يكى از شرايط اين امر ، آن است كه پليدى شرك و پرستش غير خدا از ميان برود. قرآن كريم ، خطاب به اهل كتاب مى گويد:

«قُل يا أَهلَ الكِتابِ تَعالَوا إِلى كَلِمَةٍ سَواءٍ بَينَنا وَ بَينَكُم أَلاَّ نَعبُدَ إِلاَّ اللَّهَ وَ لا نُشرِكَ بِهِ شَيئاً وَ لا يَتَّخِذَ بَعضُنا بَعضاً أَرباباً مِن دُونِ اللَّهِ فَإِن تَوَلَّوا فَقُولُوا اشهَدُوا بِأَنَّا مُسلِمُونَ .[۱۴]

بگو: اى اهل كتاب، بياييد از آن كلمه اى كه پذيرفته ما و شماست ، پيروى كنيم: آن كه جز خدا را نپرستيم و هيچ چيز را شريك او نسازيم و بعضى از ما بعضى ديگر جز خدا را ، به پرستش نگيرد. اگر آنان روى گردان شدند بگو: شاهد باشيد كه ما مسلمان هستيم» .

در اين آيه به نقاط مشترك ميان اسلام و اهل كتاب ، توجّه شده است و به مسلمانان مى آموزد كه اگر كسانى حاضر نبودند همه حقيقت را بپذيرند و اسلام آورند، دستِ كم در اصل توحيد با يكديگر وحدت داشته باشيد و آنها را به پرهيز از شرك بخوانيد.

زبان به كار گرفته شده در آيه نيز به گونه اى است كه گويا هر دو طرف به پرهيز از شرك ، دعوت مى شوند تا اين احساس در اهل كتاب به وجود نيايد كه مسلمانان ، خود را برتر مى پندارند. اين رويكرد با توجّه به اصل كرامت ذاتى انسان كه در قرآن كريم مورد تأكيد است،[۱۵]بيشتر تقويت مى شود.

افزون بر اين، قرآن كريم ، سياست كلّى اسلام را در باره تعامل با پيروان ديگراديان ، بيان مى كند و مى فرمايد تا جايى كه با شما سرِ جنگ ندارند و حقّ شما را از بين نمى برند، با آنها بسازيد و حتّى به آنها نيكى كنيد:

«لا يَنهاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذينَ لَم يُقاتِلُوكُم فِى الدِّينِ وَ لَم يُخرِجُوكُم مِن دِيارِكُم أَن تَبَرُّوهُم وَ تُقسِطُوا إِلَيهِم إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ المُقسِطينَ .[۱۶]

خدا ، شما را از نيكى كردن و عدالت ورزيدن با آنان كه با شما در دين نجنگيده اند و از سرزمينتان بيرون نرانده اند، باز نمى دارد. خدا ، كسانى را كه به عدالت رفتار مى كنند ، دوست دارد» .

۴. قرآن كريم و استقبال از پيشنهاد صلح

خداوند متعال در قرآن كريم ، اصل اوّلى را بر صلح طلبى قرار داده است و جنگ و جهاد را مخصوص جايى مى داند كه امكان صلح نباشد يا قصد فتنه گرى يا ظلم و تعدّى باشد. صلح طلبى اسلام تا جايى پيش رفته كه شامل مشركان نيز شده است، گو اين كه در اين مورد ، شرايط سخت ترى وجود دارد. براى نمونه در قرآن كريم آمده :

«إِلاَّ الَّذينَ يَصِلُونَ إِلى قَومٍ بَينَكُم وَ بَينَهُم ميثاقٌ أَو جاؤُكُم حَصِرَت صُدُورُهُم أَن يُقاتِلُوكُم أَويُقاتِلُوا قَو مَهُم وَ لَو شاءَ اللَّهُ لَسَلَّطَهُم عَلَيكُم فَلَقاتَلُوكُم فَإِنِ اعتَزَلُوكُم فَلَم يُقاتِلُوكُم وَ أَلقَوا إِلَيكُمُ السَّلَمَ فَما جَعَلَ اللَّهُ لَكُم عَلَيهِم سَبيلاً .[۱۷]

مگر كسانى كه به قومى كه ميان شما و ايشان پيمانى است ، مى پيوندند يا خود ، نزد شما مى آيند ، در حالى كه از جنگيدن با شما يا جنگيدن با قوم خود ، ملول شده باشند؛ و اگر خدا مى خواست ، بر شما پيروزشان مى ساخت و با شما به جنگ برمى خاستند. پس هر گاه كناره گرفتند و با شما نجنگيدند و به شما پيشنهاد صلح كردند، خدا هيچ راهى براى شما بر ضد آنان نگشوده است» .اين دسته را مفسّران نام برده اند. برخى[۱۸]آنان را از طايفه خُزاعه مى دانند كه از جمله آنها هلال بن عويمر اَسلمى، و سراقة بن مالك بن جَشْم و بنو مَدلج و بنو جذيم هستند. برخى[۱۹]مى گويند بنو مدلج و برخى مى گويند[۲۰]طايفه اَشجَع به سردگى مسعود بن دخيله – كه هفتصد نفر بودند – ، به نزديكى مدينه آمدند و اظهار داشتند آمده ايم با محمّد صلى اللّه عليه و آله قرارداد ترك مخاصمه ببنديم. پيامبر صلى اللّه عليه و آله از اين پيشنهاد ، شديداً استقبال نمود و دستور داد مقدار زيادى خرما براى آنها هديه بردند و آيه ياد شده در اين باره نازل شد.[۲۱]از اين برخورد ، روش قرآن در برابر مخالفان ، روشن مى شود كه اصل را بر صلح طلبى گذاشته است.

به اعتقاد تعدادى از مفسّران ، از جمله ربيع، عَكرِمه، قُتاده، ابن زيد و حسن ، اين آيه با آيه پنجم از سوره توبه ، نسخ شده است.[۲۲]در آن آيه ، دستور كلّى به گرفتن و زير فشار قرار دادن مشركان ، داده شده است:

«فَإِذَا انسَلَخَ الْأَشهُْرُ الحُْرُمُ فَاقْتُلُواْ الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدتُّمُوهُم وَ خُذُوهُم وَ احصُرُوهُم وَ اقعُدُوا لَهُم كُلَّ مَرصَدٍ فَإِن تَابُوا وَ أَقَامُوا الصَّلَوةَ وَ ءَاتَوُا الزَّكَوةَ فَخَلُّوا سَبِيلَهُم إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ .[۲۳]

امّا اگر به آيه قبل آن مراجعه شود، احتمال مى رود كه كه نسخى در كار نباشد و همچنان صلح كردن با مخالفان، حتّى با مشركان ، در دستور كار مسلمانان است و بايد به پيمان هاى صلح در اين زمينه پايبند باشند» .«إِلَّا الَّذِينَ عَاهَدتُّم مِّنَ المُشرِكِينَ ثمُ  لَم يَنقُصُوكُم شَيًْا وَ لَمْ يُظَاهِرُواْ عَلَيْكُمْ أَحَدًا فَأَتِمُّواْ إِلَيْهِمْ عَهْدَهُمْ إِلىَ مُدَّتهِِمْ إِنَّ اللَّهَ يحُِبُّ الْمُتَّقِينَ»[۲۴].

مگر آن مشركانى كه با آنان پيمان بسته ايد، و چيزى از [تعهّدات خود نسبت به ]شما فروگذار نكرده، و كسى را بر ضدّ شما پشتيبانى ننموده اند. پس پيمان اينان را تا [پايان ]مدّتشان تمام كنيد ؛ چرا كه خدا پرهيزگاران را دوست دارد .

جالب اين است كه به گفته مقاتل بن سليمان بلخى ، همين آيه چهار سوره توبه در شأن همين نُه تنى نازل شده كه در آيه مورد بحث ما به آن اشاره رفته است.[۲۵]

در عين حال ، قرآن كريم ، بلا فاصله هشدار مى دهد كه اگر در باره كسى يا گروهى احتمال فتنه گرى يا حيله و مانند آن برود، مسلمانان بايد به هوش باشند و فريب پيشنهاد صلح آنها را نخورند.[۲۶]

در سوره ممتحنه نيز به مسلمانان اجازه داده شده كه با مخالفانى كه سرِ جنگ و ستيز با مسلمانان ندارند و ظلمى به آنها نكرده اند، صلح و دوستى داشته باشند:

« لا يَنهاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذينَ لَم يُقاتِلُوكُم فِى الدِّينِ وَ لَم يُخرِجُوكُم مِن دِيارِكُم أَن تَبَرُّوهُم وَ تُقسِطُوا إِلَيهِم إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ المُقسِطينَ .[۲۷]

خدا شما را از نيكى كردن و عدالت ورزيدن با آنانى كه با شما در دين نجنگيده اند و از سرزمينتان بيرون نرانده اند، باز نمى دارد. خدا ، كسانى را كه به عدالت رفتار مى كنند ،دوست دارد».[۲۸]

سيره امير مؤمنان عليه السلام نيز اين شيوه برخورد را تأييد مى كند. ايشان در بخشى از اين فرمان به مالك اشتر، در استقبال از صلح مى فرمايد:

و از صلحى كه دشمن ، تو را بدان فرا خوانْد و رضاى خداوند در آن بود، روى متاب كه آشتى به سربازان تو آسايش رسانَد و از اندوه برَهانَد و شهرهايت ايمن مانَد.[۲۹]

ب – ادلّه خاصّ قرآنى

۱. حكايت قرآن از بقاى دشمنى بين يهوديان و نيز بين نصارا تا روز قيامت

از برخى آيات قرآن بر مى آيد كه شمارى از يهوديان و مسيحيان، همچنان بر دين خود ، باقى مى مانند. در مورد مسيحيان مى خوانيم:

«وَ مِنَ الَّذينَ قالُوا إِنَّا نَصارى أَخَذنا ميثاقَهُم فَنَسُوا حَظًّا مِمَّا ذُكِّرُوا بِهِ فَأَغرَينا بَينَهُمُ العَداوَةَ وَ البَغضاءَ إِلى يَومِ القِيامَةِ وَ سَوفَ يُنَبِّئُهُمُ اللَّهُ بِما كانُوا يَصنَعُونَ .[۳۰]

و از كسانى كه گفتند كه ما نصرانى هستيم ، پيمان گرفتيم. پس قسمتى از اندرزهايى را كه به آنها داده بوديم ، فراموش كردند . ما نيز ميان آنها تا روز قيامت ، كينه و دشمنى افكنديم. به زودى خداوند ، آنان را از كارهايى كه مى كنند ، آگاه خواهد ساخت» .

در باره يهوديان نيز چنين مى خوانيم:

«وَ قالَتِ اليَهُودُ يَدُ اللَّهِ مَغلُولَةٌ غُلَّت أَيديهِم وَ لُعِنُوا بِما قالُوا بَل يَداهُ مَبسُوطَتانِ يُنفِقُ كَيفَ يَشاءُ وَ لَيَزيدَنَّ كَثيراً مِنهُم ما أُنزِلَ إِلَيكَ مِن رَبِّكَ طُغياناً وَ كُفراً وَ أَلقَينا بَينَهُمُ العَداوَةَ وَ البَغضاءَ إِلى يَومِ القِيامَةِ كُلَّما أَوقَدُوا ناراً لِلحَربِ أَطفَأَهَا اللَّهُ وَ يَسعَونَ فِى الْأَرْضِ فَساداً وَ اللَّهُ لا يُحِبُّ الْمُفْسِدينَ .[۳۱]

يهود گفتند كه دست خدا ، بسته است. دست هاى خودشان بسته باد ! و بدين سخن كه گفتند ، ملعون شدند. دست هاى خدا ، گشاده است. به هر سان كه بخواهد ، روزى مى دهد. و آنچه بر تو از جانب پروردگارت نازل شده است، به طغيان و كفرِ بيشترشان ، خواهد افزود. ما تا روز قيامت ، ميانشان دشمنى و كينه افكنده ايم. هر گاه آتش جنگ را افروختند ، خدا خاموشش ساخت. آنان در روى زمين به فساد مى كوشند، و خدا ، مفسدان را دوست ندارد» .

از عبارت «فَأَغرَينَا بَينَهُمُ العَدَاوَةَ وَالبَغضَاء إِلَى يومِ القِيامَةِ» در مورد مسيحيان و نيز از عبارت «وَ أَلقَينا بَينَهُمُ العَداوَةَ وَ البَغضاءَ إِلى يَومِ القِيامَةِ» در مورد يهوديان ، استفاده مى شود كه شمارى از آنان، تا روز قيامت خواهند بود ؛ اگر چه به دليل اعمالشان، ميان خودشان تا روز قيامت، همواره دشمنى است.[۳۲]

۲. برترى پيروان واقعى عيسى عليه السلام بر كافران و يهوديان تا قيامت

قرآن كريم به توطئه يهوديان در كشتن عيسى عليه السلام اشاره مى كند و خطاب به ايشان مى گويد كه خداوند ، تو را از دست كافران، يعنى يهوديانى كه نسبت به رسالت توكفر مى ورزند، نجات مى دهد و پيروانت را تا روز قيامت ، برتر از اين كفّار قرار مى دهد:

«إِذ قالَ اللَّهُ يا عيسى إِنِّى مُتَوَفِّيكَ وَ رافِعُكَ إِلَيَّ وَ مُطَهِّرُكَ مِنَ الَّذينَ كَفَرُوا وَ جاعِلُ الَّذينَ اتَّبَعُوكَ فَوقَ الَّذينَ كَفَرُوا إِلى يَومِ القِيامَةِ ثُمَّ إِلَيَّ مَرجِعُكُم فَأَحكُمُ بَينَكُم فيما كُنتُم فيهِ تَختَلِفُونَ .[۳۳]

آن گاه خدا گفت: اى عيسى ! من تو را مى ميرانم و به سوى خود بر مى گزينم و از كافران ، دور مى سازم و تا روز قيامت ، آنان را كه از تو پيروى كنند ، فراز كافران قرار خواهم داد. سپس بازگشت همه شما به سوى من است و من در آنچه اختلاف مى كرديد ، ميانتان حكم مى كنم» .

بسيارى از مفسّران معتقدند كه وعده خداوند نسبت به برترى پيروان عيسى عليه السلام بر منكران نبوّتش تا پايان دنيا ادامه خواهد داشت؛[۳۴]يعنى بايد كسانى ديگر تا روز قيامت باشند كه منكر رسالت عيسى عليه السلام هستند و اين ، اثبات كننده وجود اديان ديگر در جامعه مهدوى است. با توجّه به اين كه تقريباً تمام مفسّرانى كه متعرّض تعيين مصداق كافران به عيسى عليه السلام شده اند، آنها را تكذيب كنندگان يهود مى دانند ،[۳۵]اديانى كه ممكن است باقى بمانند ، از سنخ اهل كتاب اند و شامل اديان غير آسمانى نمى شوند.

در عين حال ، بايد توجّه داشت كه مراد از پيروان عيسى عليه السلام كسانى نيستند كه صرفاً نام ايشان را بر خود نهاده اند و در عمل ، تسليم دستورهاى وى نيستند؛ بلكه كسانى هستند كه واقعاً پيرو و تسليم ايشان باشند و تنها گروهى از مسيحيان و نيز مسلمانان واقعى را در بر مى گيرد.[۳۶]

۳. استمرار كيفر يهوديان تا قيامت

خدواند متعال ، در قرآن كريم اعلام مى كند كه كسى را بر يهوديان پيمان شكن بر مى انگيزد كه تا قيامت ، عذابى سخت به آنان بچشاند:

«وَ إِذ تَأَذَّنَ رَبُّكَ لَيَبعَثَنَّ عَلَيهِم إِلى يَومِ القِيامَةِ مَن يَسُومُهُم سُوءَ العَذابِ إِنَّ رَبَّكَ لَسَريعُ العِقابِ وَ إِنَّهُ لَغَفُورٌ رَحيمٌ .[۳۷]

و پروردگار تو اعلام كرد كه كسى را بر آنان بگمارد كه تا روز قيامت ، به عذابى ناگوار معذّبشان گردانَد. هرآينه پروردگار تو ، زود عقوبت مى كند و نيز آمرزنده و مهربان است» .

برخى مفسّران ، اين آيه را ناظر به عذاب دنيوى قوم يهود مى دانند و از جمله در باره آن آمده است :

اين آيات ، در حقيقت ، اشاره به قسمتى از كيفرهاى دنيوى آن جمع از يهود است كه در برابر فرمان هاى الهى ، قد علم كردند و حقّ و عدالت و درستى را به زير پا گذاردند … . از اين آيه استفاده مى شود كه اين گروه سركش، هرگز روى آرامشِ كامل نخواهند ديد و هر چند براى خود ، حكومت و دولتى تأسيس كنند، باز تحت فشار و در ناراحتى مداوم خواهند بود، مگر اين كه به راستى، روش خود را تغييردهند و دست از ظلم و فساد بكشند.[۳۸]

نگاهى به آيه بعد ، اين احتمال را تا حدودى تقويت مى كند:

«وَ قَطَّعناهُم فِى الْأَرْضِ أُمَماً مِنهُمُ الصَّالِحُونَ وَ مِنهُم دُونَ ذلِكَ وَ بَلَوناهُم بِالحَسَناتِ وَ السَّيِّئاتِ لَعَلَّهُم يَرجِعُونَ .[۳۹]

آنان را گروه گروه در زمين تقسيم كرديم؛ بعضى نيكوكار و بعضى جز آن، و آنان را به نيكى ها و بدى ها آزموديم، شايد باز گردند» .

اين آيه ، به روشنى در مورد وضعيّت دنيوى قوم يهود ، سخن مى گويد و مى تواند قرينه اى باشد بر اين كه آيه پيشين كه كيفر آنان را تا روز قيامت بيان مى كند نيز ناظر به كيفر دنيوى است .

امّا توجّه به آيات پيشين ، اين احتمال را تضعيف مى كند. در آيه ۱۶۶ همين سوره ، چنين مى خوانيم:

«فَلَمَّا عَتَوا عَن مَّا نهُُوا عَنهُ قُلنَا لهَُم كُونُوا قِرَدَةً خَاسِِينَ .

و چون از ترك چيزى كه از آن منعشان كرده بودند ، سرپيچى كردند، گفتيم: بوزينگانى مطرود شويد» .

در اين جا به مسخ شدن گروهى از يهوديان اشاره مى شود كه از فرمان خداوند ، سرپيچى كردند و با حيله و نيرنگ ، احكام خدا را به تمسخر گرفتند. پس از اين است كه به كيفر آنان تا روز قيامت ، اشاره مى شود.

احتمالى كه در اين جا مطرح مى شود ، اين است كه اين كيفر استمرار ، همان مسخ باشد يا همراه مسخ ، كيفرى مضاعف داشته باشند. البته اين كيفر نيز دنيوى است؛ امّا ديگر ضرورتى ندارد كه كسانى يهودى باشند تا مورد عذاب قرار گيرند؛ زيرا وجود همان مسخ شدگان براى كيفر ديدن ، كافى است.

ج – ادلّه روايى

۱. مشابهت روش امام زمان عليه السلام با سيره پيامبر صلى اللّه عليه و آله

در اين جا دو مطلب بايد به اثبات برسد: يكى ، بيان سيره استدلالى و همراه با سماحت و مسالمت و عدم اجبار پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله در برخورد با مخالفان و پيروان ديگر اديان؛ ديگرى ، شباهت سيره امام زمان عليه السلام به سيره پيامبر صلى اللّه عليه و آله .

در سوره يونس ، آيه اى وجود دارد كه ضمن بيان سنّت الهى در نفى اجبار و اكراه بر مؤمن شدن انسان ها، سيره پيامبر صلى اللّه عليه و آله را هم تعيين مى كند:

«وَ لَو شَاءَ رَبُّكَ لاََمَنَ مَن فىِ الْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعًا أَ فَأَنتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتىَ يَكُونُواْ مُؤْمِنِينَ .[۴۰]

اگر پروردگار تو بخواهد، همه كسانى كه در روى زمين اند ، ايمان مى آورند. پس آيا تو مردم را به اجبار ، وا مى دارى كه ايمان بياورند؟» .

در انتهاى آيه ، خداوند متعال با لحنى كه ظاهراً توبيخ آميز است، پرسشى انكارى را مطرح مى كند و به همه مى فهمانَد كه در كار خدا ، اجبار و اكراه بر مؤمن شدن نيست و رسولش هم حق ندارد چنين كند. بدين سان ، سيره پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله در اين زمينه شكل مى گيرد.

به همين دليل است كه در بيان و رفتار اهل بيت عليهم السلام هيچ موردى از اجبار و اكراه بر مؤمن ساختن ديگران ، مشاهده نمى شود. امام رضا عليه السلام در پاسخ به مأمون در فهم آيات ياد شده ، بيان روشنگرى در اين مسئله دارند. ايشان به نقل از پدرانشان ، از امير مؤمنان عليه السلام درخواست مسلمانان را از پيامبر صلى اللّه عليه و آله بازگو مى كنند كه به ايشان گفتند : خوب است حال كه بر مردم تسلّط داريد ، آنها را مجبور كنيد اسلام بياورند تا تعداد ما بيشتر شود. پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله در پاسخ فرمود : «نمى خواهم خدا را به گونه اى ملاقات كنم كه بدون داشتن دستورى الهى ، بدعتى گذاشته باشم. من سختگير نخواهم بود» .

در ادامه حديث ، نازل شدن آيه ياد شده مورد اشاره قرار مى گيرد و اين كه خداى متعال مى فرمايد:

«اگر با آنها چنين مى كردى (سختگيرى و اجبار به ايمان) ، استحقاق هيچ پاداش و تشويقى نداشتند. ليكن من مى خواهم اختياراً و بى هيچ اضطرار و اجبارى ايمان بياورند تا از جانب من ، استحقاق قرب و منزلت و كرامت و خلود در بهشت جاويدان پيدا كنند. پس آيا تو مردم را به اجبار وا مى دارى كه ايمان بياورند؟» .[۴۱]

همچنين سيره پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله در برخورد با اهل كتاب ، اين بوده كه به آنها رسيدگى كند و مورد اذيّت و آزار قرار نگيرند. در جوامع روايى اهل سنّت ، احاديثى از پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله در اين زمينه نقل شده اند . در حديثى از ايشان آمده :

مَن آذى ذِمّيّا فَأَنَا خَصمُهُ ، وَ مَن كُنتُ خَصمَهُ خَصَمتُهُ يَومَ القِيامَةِ .[۴۲]

هر كس به اهل ذمه (يهودى، مسيحى و زرتشتى اى كه در پناه اسلام است) آزار برساند، دشمن او خواهم بود و هر كس من دشمن او باشم، روز قيامت ، دشمنى خود را نسبت به او آشكار خواهم نمود.

در حديث ديگرى از ابن عبّاس از پيامبر صلى اللّه عليه و آله نقل كرده كه فرمود :

تصدّقوا على أهل الأديان كلّها .

به [فقرا از] پيروان همه اديان الهى صدقه بدهيد .[۴۳]

اينك بايد دانست كه سيره امام زمان عليه السلام در حكومت ، مشابه سيره پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله است و احاديث متعدّدى در اين باره آمده كه برخى از آنها صحيح اند.

در صحيحه محمّد بن مسلم از امام باقر عليه السلام مى خوانيم كه روش امام زمان عليه السلام مشابه روش پيامبر صلى اللّه عليه و آله است و همان طور كه پيامبر صلى اللّه عليه و آله آنچه را در جاهليت بود ، باطل كرد، ايشان نيز آنچه (يعنى بدعت هايى) را كه پيش از ظهورشان است، باطل مى كند و عدل را جارى مى سازد .[۴۴]

نعمانى ، حديثى از امام باقر عليه السلام مى آورد كه در آن با تعبير «كما صنع رسول اللَّه صلى اللّه عليه و آله » ، رفتار قائم عليه السلام را مشابه رفتار پيامبر صلى اللّه عليه و آله در تخريب مظاهر شرك و كفر و بدعت ها بيان مى كند.[۴۵]روايت ابو بصير از امام صادق عليه السلام هم در بحث هم زيستى مسالمت آميز گذشت كه در آن از تعبير «يُسَالِمُهُم كَمَا سَالَمَهُم رَسُولُ اللَّهِ صلى اللّه عليه و آله »[۴۶]استفاده شده بود.[۴۷]

بنا بر اين، امام زمان عليه السلام نيز مانند پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله ، در زمينه دعوت به اسلام با استدلال و احتجاج نيكو و هدايتگرى عمل مى كنند.

۲. گرفتن جزيه از اهل كتاب در جامعه مهدوى

جزيه ، ماليات ويژه اهل كتاب است. مسلمانان ، چند نوع ماليات دارند كه به حاكم اسلامى پرداخت مى كنند. خمس، زكات و فطريه ، ماليات هايى است كه مسلمانان ، پرداخت مى كنند. بديهى است كه هر كس در هر جامعه اى زندگى مى كند ، از امتيازاتى كه آن جامعه برايش فراهم كرده ، بهره مند مى شود. اين امتيازات ، شامل امنيّت، رفاه، برخوردارى از خدمات حكومت و مانند آن است. نمى شود كه در جامعه اسلامى ، مسلمانان ، هزينه هاى اداره جامعه را بدهند؛ امّا اهل كتاب ، چيزى پرداخت نكنند و از مواهب جامعه نيز بهره ببرند. جزيه ، جبران كننده بخشى از هزينه هاى جامعه اسلامى براى اهل كتاب است. قرآن كريم ، در اين باره چنين حكم مى كند:

«قَتِلُوا الَّذِينَ لَا يُؤمِنُونَ بِاللَّهِ وَ لَا بِاليَومِ الاَخِرِ وَ لَا يحَُرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ لَا يَدِينُونَ دِينَ الحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ حَتىَ يُعطُوا الجِزيَةَ عَن يَدٍ وَ هُم صَاغِرُونَ .[۴۸]

با كسانى از اهل كتاب كه به خدا و روز قيامت ، ايمان نمى آورند و چيزهايى را كه خدا و پيامبرش حرام كرده است ، بر خود حرام نمى كنند و دين حق را نمى پذيرند ، بجنگيد، تا آن گاه كه به دست خود در عين مذلّت ، جزيه بدهند» .

يعنى يا بايد جزيه دهند يا براى نبرد ، آماده شوند .

اينك جاى اين پرسش وجود دارد كه : آيا در جامعه مهدوى نيز اهل كتاب مى توانند با دادن جزيه در پناه حكومت اسلامى زندگى كنند؟ روايت ابو بصير از امام صادق عليه السلام كه پيش تر گذشت، پاسخ ما را مى دهد. در انتهاى همان حديث ، چنين مى خوانيم:

يودون الجِزيةَ عَن يدٍ وَ هُم صَاغِرُونَ .

[در حكومت قائم ، اهل كتاب ] به دست خود و با خوارى ، جزيه خواهند داد.[۴۹]

احاديث ديگرى نيز نقل شده كه دلالت بر گرفتن جزيه از اهل كتاب دارند. مثلاً آنچه از امير مؤمنان عليه السلام نقل شده كه پس از جنگ هاى خونين با روميان (اروپاييان) حاكم آن جا طالب صلح مى شود و امام زمان عليه السلام از او جزيه طلب مى كند و او مى پذيرد.[۵۰]

اين حديث ، اگر چه از جهت سندى ضعيف است،[۵۱]با قواعد و اصول حاكم بر دين ، موافق است و مى تواند مؤيّدى بر ديگر ادلّه باشد.

۳. داورى ميان پيروان اديان بر اساس كتاب خودشان

شيخ صدوق در علل الشرائع از امام باقر عليه السلام نقل مى كند كه يكى از كارهايى كه امام زمان عليه السلام پس از ظهور انجام مى دهد ، آن است كه به غارى در انطاكيه مى رود و كتاب هاى آسمانى پيشين را به دست مى آورد و براساس هر يك نسبت به اهل آن كتاب ، حكم مى كنند.[۵۲]اين موضوع ، بيانگر وجود اديان ديگر در جامعه مهدوى است.

وحدت دين در جامعه مهدوى

اينك نوبت آن است كه ادلّه منكران وجود اديان مختلف در جامعه مهدوى را بررسى كنيم. اين گروه معتقدند كه بر اساس آيات قرآن و احاديث معصومان عليهم السلام در دوران حكومت مهدوى ، تنها اسلام باقى مى ماند و همه اديان ديگر از بين مى روند؛ زيرا همه آنها انحرافى هستند و تنها دين صحيح ، اسلام است. اگر دين هاى ديگر نيز در قالب اصلى شان در آيند، هر آينه ، مشابه اسلام خواهند بود و تفاوت معنادارى ميان آنها ديده نمى شود. در ادامه ، ادلّه اين گروه ، بررسى خواهد شد.

الف – ادلّه قرآنى

۱. اسلام ، تنها دين مورد پذيرش خداوند متعال

بر اساس آموزه هاى قرآنى ، اسلام ، تنها دين مقبول نزد خداوند است:

«إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللَّهِ الْإِسْلامُ وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلاَّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْياً بَيْنَهُمْ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِآياتِ اللَّهِ فَإِنَّ اللَّهَ سَريعُ الحِسابِ .[۵۳]

هر آينه دين در نزد خدا ، اسلام است. و اهل كتاب ، راه خلاف نرفتند، مگر از آن پس كه به حقّانيّت آن دين ، آگاه شدند، و نيز به سبب حسد. آنان كه به آيات خدا كافر شوند، بدانند كه او به زودى به حساب ها خواهد رسيد» .

در واقع ، دين اصلى اهل كتاب نيز اسلام بوده كه بعدها به بيراهه رفته اند. در جامعه مهدوى ، تمام اين بيراهه ها آشكار شده، پيروان اديان مختلف به نادرستى راهشان پى مى برند و يا به دين اسلام در مى آيند يا از ميان مى روند؛ زيرا در آن دوران ، قرار نيست طريقت هاى باطل ، امكان بقا پيدا كنند.

كسى كه دينى غير از اسلام داشته باشد ، از وى پذيرفته نيست:

«وَ مَن يَبتَغِ غَيرَ الْإِسْلامِ ديناً فَلَن يُقبَلَ مِنهُ وَ هُوَ فِى الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرينَ .[۵۴]

و هر كس كه دينى جز اسلام اختيار كند ، از او پذيرفته نخواهد شد و در آخرت ، از زيان ديدگان خواهد بود» .

البته اين آيه ، ناظر به پذيرش دين در آخرت است؛[۵۵]امّا نشان دهنده حقّانيت انحصارى اسلام است و كثرت حقّانيت اديان را رد مى كند. نتيجه اين مى شود كه پيروى از ساير اديان به دليل نامقبول بودن آن نزد خداى متعال، نمى تواند مقبول حجّت عليه السلام باشد.

۲. پيروزى اسلام بر همه اديان

خداوند متعال در چند جاى قرآن مى گويد كه رسولش را با هدايت و دين حق ، فرستاده تا به رغم خواسته مشركان، آن دين را بر همه اديان ، پيروز گردانَد. اين مضمون ، در سه آيه و با الفاظى واحد ، آمده است:

«هُوَ الَّذِى أَرسَلَ رَسُولَهُ بِالهُدَى وَ دِينِ الحَقِّ لِيُظهِرَهُ عَلىَ الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَو كَرِهَ المُشرِكُونَ .[۵۶]

او كسى است كه پيامبر خود را براى هدايت مردم فرستاد، با دينى درست و بر حق، تا او را بر همه دين ها پيروز گردانَد، هر چند مشركان را خوش نيايد» .

در آيه قبل از آن نيز از خواستِ كافران براى خاموش ساختن نور الهى ياد شده و اين كه خداوند متعال ، اراده كرده كه نورش را كامل كند:

«يُرِيدُونَ أَن يُطفُِوا نُورَ اللَّهِ بِأَفوَاهِهِم وَ يَأبىَ اللَّهُ إِلَّا أَن يُتِمَّ نُورَهُ وَ لَو كَرِهَ الكَفِرُونَ .[۵۷]

مى خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش كنند، و خدا جز به كمال رساندن نور خود نمى خواهد، هر چند كافران را خوش نيايد» .[۵۸]

تحقّق وعده پيروزى اسلام و به كمال رساندن نور الهى ، در انتظار جامعه مهدوى است. بنا بر اين، انتظار به جايى است كه با كامل شدن نور الهى در جامعه مهدوى و پيروز شدن اسلام، جايى براى ديگر اديان باقى نماند و پيروان آن اديان ، يا همه مسلمان شده باشند و يا از بين رفته باشند.

در آيه اى ديگر ، وعده حاكميت بر زمين به مؤمنان صالح داده شده و اين كه دين مورد رضاى خدا ، غالب مى شود و ديگر شركى باقى نخواهد ماند:

«وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُم وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخلِفَنَّهُم فِى الأَرضِ كَمَا استَخلَفَ الَّذِينَ مِن قَبلِهِم وَلَيمَكِّنَنَّ لَهُم دِينَهُمُ الَّذِى ارتَضَى لَهُم وَلَيبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعدِ خَوفِهِم أَمنًا يعبُدُونَنِى لا يشرِكُونَ بِى شَيئًا وَمَن كَفَرَ بَعدَ ذَلِكَ فَأُولَئِكَ هُمُ الفَاسِقُونَ .[۵۹]

خدا به كسانى از شما كه ايمان آورده اند و كارهاى شايسته كرده اند ، وعده داد كه در روى زمين ، جانشين ديگرانشان كند، همچنان كه مردمى را كه پيش از آنها بودند ، جانشين ديگران كرد. و دينشان را – كه خود برايشان پسنديده است – استوار سازد و وحشتشان را به ايمنى بدل كند. مرا مى پرستند و هيچ چيزى را با من شريك نمى كنند؛ و آنهايى كه از اين پس ناسپاسى كنند، نافرمان اند» .

به اعتقاد طَبرِسى اين آيه شريف ، در باره امام مهدى عليه السلام است. او چند حديث از اهل بيت پيامبر عليهم السلام نقل مى كند كه در آن فرموده اند:

أنّها فى المهدى من آل محمّد .[۶۰]

آن در باره مهدى آل محمّد صلى اللّه عليه و آله است .

در اين جا باز هم وعده پيروزى اسلام داده شده است و تصريح نيز شده است كه شركى باقى نمى مانَد.

۳. نزول عيسى عليه السلام و ايمان آوردن همه اهل كتاب

قرآن كريم از ايمان آوردن همه اهل كتاب به مسيح عليه السلام سخن مى گويد. در باره اين كه اين ايمان ، چگونه و در چه زمانى واقع مى شود ، ميان مفسّران ، چند نظر وجود دارد. در آيه شريف مورد اشاره آمده است :

«وَ إِن مِن أَهلِ الكِتابِ إِلاَّ لَيُؤمِنَنَّ بِهِ قَبلَ مَوتِهِ وَ يَومَ القِيامَةِ يَكُونُ عَلَيهِم شَهيداً .[۶۱]

و هيچ يك از اهل كتاب نيست ، مگر آن كه پيش از مرگش به او ايمان آورَد و عيسى در روز قيامت به ايمانشان گواهى خواهد داد» .طَبرِسى در تفسير اين آيه ، سه احتمال را از مفسّران مى آورد: احتمال اوّل اين كه هر دو ضمير «به … موته» به مسيح عليه السلام برگردد؛ يعنى همه يهوديان و مسيحيان، هنگامى كه خداوند متعال در زمان ظهور مهدى موعود عليه السلام ، مسيح عليه السلام را به زمين مى فرستد و همه ملل جهان در زير پرچم اتّحاد و اتّفاق در مى آيند، اسلام را مى پذيرند و پيش از مرگش به او ايمان خواهند آورد. اين قول از ابن عبّاس، ابو مالك، حسن، قتاده، ابن زيد، طبرى و ديگران ، نقل شده است.

در تفسير على بن ابراهيم ، از شهر بن حَوشب ، چنين نقل شده كه روزى حَجّاج به او گفت : آيه اى در قرآن است كه مرا خسته كرده و در معناى آن ، فرو مانده ام . شهر مى گويد : كدام آيه اى امير؟ حَجّاج گفت: آيه «وَ إِن مِن أَهلِ الكِتابِ …» ؛ زيرا من يهوديان و نصرانيانى را اعدام مى كنم كه هيچ گونه نشانه اى از چنين ايمانى در آنها مشاهده نمى كنم . شهر بن حَوشب به او مى گويد : آيه را درست تفسير نكرده اى . حَجّاج مى پرسد : چرا؟ تفسير آيه چيست؟ وى مى گويد: منظور ، اين است كه عيسى عليه السلام قبل از پايان جهان ، فرود مى آيد و هيچ يهودى و غير يهودى باقى نمى مانَد ، مگر اين كه قبل از مرگ عيسى عليه السلام به او ايمان مى آورَد . او پشتِ سر مهدى عليه السلام نماز مى خوانَد.

هنگامى كه حَجّاج اين سخن را شنيد گفت: واى بر تو ! اين تفسير را از كجا آوردى؟ وى مى گويد : از محمّد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب عليه السلام شنيدم. حَجّاج مى گويد : به خدا سوگند ، آن را از سرچشمه زلال و صافى گرفته اى .[۶۲]

احتمال دوم ، اين است كه ضمير «به» به مسيح و ضمير «موته» به كتابى (اهل كتاب) بر مى گردد ؛ يعنى هر يك از يهوديان و مسيحيانى كه از دارِ دنيا مى روند، پيش از مرگ خود به عيسى عليه السلام ايمان مى آورند و آن ، در هنگامى است كه انسان درآستانه مرگ قرار مى گيرد و ارتباط او با اين جهان ، ضعيف شده ، با جهان بعد از مرگ ، قوى مى گردد، پرده ها از برابر چشم او كنار مى رود و بسيارى از حقايق را مى بيند و نسبت به آن ، آگاهى مى يابد . در اين موقع است كه چشم حقيقت بين او ، مقام مسيح عليه السلام را مشاهده مى كند و در برابر او ، تسليم مى گردد . آنهايى كه منكر او شده اند، به او ايمان مى آورند و آنهايى كه او را خدا مى دانستند، به اشتباه خود پى مى برند.

در احتمال سوم ، مقصود اين است كه اهل كتاب، پيش از مرگ خود به محمّد صلى اللّه عليه و آله ايمان خواهند آورد. طبرى اين وجه را ضعيف شمرده، مى گويد: اگر اين مطلب، صحيح باشد، نبايد بر مُردگان اهل كتاب، حكم كافر جارى گردد.[۶۳]ليكن ايراد طبرى وارد نيست ؛ زيرا ايمان آنان پس از زوال تكليف، و موقعى است كه براى آنها فايده اى ندارد. ضعف اين قول ، به اين دليل است كه در اين آيات، نامى از محمّد صلى اللّه عليه و آله به ميان نيامده تا ضمير را به آن بزرگوار برگردانيم، امّا نام عيسى عليه السلام به ميان آمده و شايسته است كه مقصود ، آن بزرگوار باشد.[۶۴]

همان طور كه طَبرِسى ، احتمال سوم را تضعيف كرد، احتمال دوم را نيز بايد ضعيف دانست؛ زيرا ايمان آوردن هنگام مرگِ اهل كتاب براى آنان فايده اى ندارد و دليلى براى اين نيست كه از چنين ايمانى ياد شود. بعلاوه، بر اساس احاديث اسلامى ، كافران هنگام مشاهده مرگ، ايمان نمى آورند، بلكه با ديدن شرايط مرگ و كنار رفتن پرده ها از پيش چشمانشان، از وقايع جهان هستى آگاهى مى يابند. اين آگاهى ، غير از ايمان است. اين آگاهى در قيامت هم وجود دارد؛ امّا كافران به خدا ايمان ندارند.

اگر قرآن كريم از ايمان فرعون سخن مى گويد، اوّلاً تنها گفته او را نقل مى كند و هيچ تأييدى بر ايمان وى نمى آورد. ثانياً در چنان شرايط اضطرار و فشارى كه فرعون درگير آن بود (هنگامه غرق شدن)، جايى براى ايمان نيست. ايمان حقيقى در شرايط عدمِ اجبار و اكراه و اضطرار ، تحقّق مى يابد. در چنين شرايطى ، آنچه واقع مى شود، نوعى تسليم شرايط شدن است، نه پذيرش اختيارى خداوند متعال. وضعيت اهل كتاب و هر كافر ديگرى نيز به هنگام مرگ ، مانند شرايط فرعون در هنگام غرق شدن است.

بنا بر اين، احتمال اوّل از همه قوى تر است و نشان دهنده آن است كه همه اهل كتاب در جامعه مهدوى به عيسى عليه السلام ايمان مى آورند؛ زيرا استثناى «إِلاَّ لَيُؤمِنَنَّ» پس از ادات نفى «إن» بر عموميت دلالت مى كند و فراگير است.

عيسى عليه السلام نيز بنا بر احاديث متعدّد در نماز به امام مهدى عليه السلام اقتدا مى كند و ايشان را امام خود مى داند. در واقع ، بايد ايشان و همه پيامبران گذشته را نيز، آن گونه كه قرآن مى گويد، مسلمان دانست.

مؤيّد اين برداشت، حديثى از امام صادق عليه السلام است كه در پاسخ به سؤال مُفضّل از دين پيامبران بزرگ، با استناد به يازده آيه،[۶۵]آنان را مسلمان و دينشان را تنها اسلام ناميده است .[۶۶]

ب – احاديث اسلامى

۱. تجديد حيات اسلام و پيروى همه مردم از آن

حُذَيفه از پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله روايت مى كند كه در جامعه مهدوى ، اسلام ، حياتى دوباره پيدا مى كند و عزيز مى شود و همه جبّاران ، شكست مى خورند.[۶۷]با تجديد حيات اسلام، حاكميت دينى در همه جهان برپا مى گردد و راه هاى باطل ، همه از بين مى روند. در مضامين احاديث نيز به اين موضوع ، توجّه داده شده است. با اين رويكرد ، ديگر نمى توان به بقاى اديان ديگر – كه آميزه اى از حقّ و باطل ، و سره و ناسره هستند، حكم كرد.[۶۸]

احاديث متعدّدى از پيروزى اسلام بر همه اديان، گرايش همه مردم به اسلام و كلمه توحيد ، با رغبت يا با اكراه، محو شرك و كفر، رواج شهادت به وحدانيت خدا و رسالت پيامبر صلى اللّه عليه و آله در همه اطراف عالم، اين كه در هيچ جاى جهان جز دين محمّد صلى اللّه عليه و آله ديده نمى شود، اين كه همه كفّار ، مؤمن مى شوند و همه ناصالحان، صالح مى گردند و … در حكومت امام مهدى عليه السلام حكايت مى كنند كه ذكر همه آنها در اين مجال نمى گنجد[۶۹]و برخى را از باب نمونه مى آوريم.

در حديثى صحيح از امير مؤمنان عليه السلام در توضيح آيه پيروزى اسلام بر همه اديان[۷۰]مى فرمايد:

هنوز اين پيروزى فرا نرسيده است …تا آن گاه كه هيچ قريه اى باقى نمانَد، مگر آن كه صبح و شام در آن ، شهادت «لا إلهَ إلّا اللَّهُ» و «مُحَمَّد رَسُولُ اللَّهِ» ، سر داده شود.[۷۱]

ابن عبّاس نيز شبيه همين تفسير را از آيه دارد، جز اين كه تصريح مى كند كه هيچ اهل ملّتى باقى نمى مانَد ، مگر اين كه داخل در اسلام مى شود.[۷۲]

شيخ مفيد نيز با عبارت «وَ لَم يَبقَ أَهلُ دِينٍ حَتَّى يُظهِرُوا الْإِسْلامَ وَ يَعْتَرِفُوا بِالْإِيمَانِ» ، داخل شدن همه پيروان اديان ديگر در اسلام را بيان مى كند.[۷۳]

سيّد رضى از مسند ابن حنبل ، اين فرموده پيامبر صلى اللّه عليه و آله را مى آورد كه با بيانى زيبا و استعارى مى فرمايد:

لَيَدخُلَنَ هَذَا الدِّينُ عَلَى مَا دَخَلَ عَلَيهِ اللَّيلُ؛[۷۴]

اين دين (اسلام) به هر جا كه شب [و روز] دارد، وارد مى شود.

عيّاشى ، شبيه همين تعبير را به نقل زُراره از امام صادق عليه السلام مى آورد كه در آن ، تنها به جاى «لَيَدخُلَنَّ …» ، تعبير «لَيَبلُغَنَّ دِينُ مُحَمَّدٍ صلى اللّه عليه و آله »[۷۵]به كار رفته است.

طبرى ، تعبير «حَتَّى لا يُرَى إِلّا دينُ مُحَمَّدٍ صلى اللّه عليه و آله ؛ تا آن كه جز دين محمّد صلى اللّه عليه و آله ديده نمى شود» را از طريق ابو جارود از امام صادق عليه السلام نقل مى كند.[۷۶]

عيّاشى هم شبيه همين تعابير را نقل مى كند و افزون بر اينها اين فرموده امام باقر عليه السلام را نيز مى آورد كه :

يُقَاتِلُونَ وَ اللَّهِ حَتَّى يُوَحَّدَ اللَّهُ وَ لا يُشرَكَ بِهِ شَى ءٌ.[۷۷]

به خدا تا جايى مى جنگند كه خدا را يكى بدانند و هيچ شركى به او نورزند.

طَبرِسى حديثى را مى آورد كه گفتگوى ياران امام حسن عليه السلام با ايشان پس از زخمى شدن در آن نقل شده است . در آن جا به امام عليه السلام اشكال مى گيرند و از ايشان مى پرسند كه : چرا مردم اين قدر متحيّرند؟ امام عليه السلام در پاسخ ، فرموده پدرش اميرمؤمنان عليه السلام را مى آورد كه اين وضع تا جامعه مهدوى ادامه خواهد داشت تا اين كه در آن زمانِ جهالت و ديوانگى، خداوند ، مردى را بر مى انگيزانَد و با فرشتگان و آيات الهى يارى اش مى كند. تنها در اين زمان است كه اسلام ، پيروز مى شود و همه اهل زمين با رغبت يا با اكراه ، به دين حق در مى آيند و كافرى نمى ماند ، جز اين كه ايمان مى آورد و … .[۷۸]

در حديث پيش گفته نقل شده از مُفضّل ، امام صادق عليه السلام با تعبير «لَيُرفَعُ عَنِ المِلَلِ وَ الْأَدْيَانِ الاِختِلافُ وَ يَكُونُ الدِّينُ كُلُّهُ وَاحِداً» به برطرف شدن اختلافات و وحدت يافتن دين ، اشاره مى شود.[۷۹]

از مجموع اين احاديث ، چنين بر مى آيد كه در حكومت مهدوى ، اسلام ، دين حاكم و مسلّط در تمام دنيا شده ، به چشم مى آيد و نداى آن ، صبح و شام به گوش همه مى رسد و مردم به اين دين مى گِروند. همچنين نفى شرك و كفر نيز از آنها قابل استنباط است.

۲. تفاوت سيره امام زمان با سيره پيامبر

در مجموعه احاديثى كه از سيره امام زمان عليه السلام ياد كرده اند، مواردى هست كه بر سختگيرى ايشان و تفاوت سيره امام با سيره اجداد بزرگوارش دلالت دارد. گزارش هايى كه از سيره پيامبر صلى اللّه عليه و آله و امير مؤمنان عليه السلام در جنگ به ما رسيده ، حاكى از آن است كه آن بزرگواران تا جايى كه مى شده ، سعى مى كرده اند با عفو و اغماض ، برخورد كنند و كمتر به جنگ و خون ريزى مى پرداختند؛ امّا همان طور كه ميان عوام شهرت دارد، در برخى احاديث مى خوانيم كه امام زمان عليه السلام سيره اى متفاوت دارد و جنگ و خون ريزى به راه مى اندازد.

زُراره از امام صادق عليه السلام در باره سيره امام زمان عليه السلام مى پرسد. ظاهراً او نيز شنيده است كه سيره ايشان ، مانند سيره پيامبر صلى اللّه عليه و آله است. اين موضوع را با امام عليه السلام در ميان مى گذارد و با پاسخ محكم ايشان مواجه مى شود كه فرمود: «هيهات ، هيهات ! به سيره پيامبر صلى اللّه عليه و آله رفتار نمى كند» . وى علّت را مى پرسد. امام عليه السلام پاسخ مى دهد: «زيرا پيامبر صلى اللّه عليه و آله در ميان امّتش با امتنان رفتار كرد و با آنان ، الفت گرفت. قائم عليه السلام با قتل رفتار مى كند. در دستور العملى كه به همراه دارد ، درج شده كه بكُشد و توبه كسى را نپذيرد. واى بر كسى كه در برابر او بايستد !» .[۸۰]

همچنين در سندى ديگر ، محمّد بن مسلم از امام باقر عليه السلام روايت مى كند كه ايشان فرمودند: «اگر مردم مى دانستند كه قائم عليه السلام هنگام خروجش چه مى كند، بيشتر آنها دلشان مى خواست كه اصلاً او را نمى ديدند؛ زيرا بسيار مى كُشد» .[۸۱]

با اين اوصاف ، نمى توان پذيرفت كه امام زمان عليه السلام همان نرمش پيامبر صلى اللّه عليه و آله را دارد و اجازه مى دهد مخالفانش در پرتو حكومتش به راحتى زندگى كنند و بر آيين خويش باشند. لازمه اين برخورد ، اين است كه هر كس به ايشان ايمان نياورَد، نابود مى شود و اين ، به معناى وحدت انحصارى دين اسلام و از بين رفتن همه اديان ديگر، اعم از اديان آسمانى و اديان غير آسمانى است.

۳. الزام و اجبار به تغييردين

برخى بر اين باورند كه بر اساس احاديث ، در جامعه مهدوى ، دين ، اجبارى مى شود؛ يعنى اگر كسى با رغبت ايمان آورَد ، بهتر است؛ امّا اگر چنين نشد ، به زور شمشير بايد اسلام بياورد؛ وگر نه مجازات شده و گردن زده مى شود.

اين گروه ، نظر خود را مستند به حديثى مى كنند كه در تفسير العيّاشى ، از طريق ابن بكير[۸۲]از امام كاظم عليه السلام نقل شده است. حديث ياد شده در تفسير اين آيه است:

«أَ فَغَيرَ دينِ اللَّهِ يَبغُونَ وَ لَهُ أَسلَمَ مَن فِى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ كَرْهاً وَ إِلَيْهِ يُرْجَعُونَ .[۸۳]

آيا دينى جز دين خدا مى جويند، حال آن كه آنچه در آسمان ها و زمين است ، خواه ناخواه ، تسليم فرمان او هستند و به نزد او باز گردانده مى شويد» .

طبق اين نقل ، امام كاظم عليه السلام مى فرمايد:

اسلام ، بر همه يهوديان و نصارا و صابئيان و زنديقان و كفّار و مرتدّان در شرق و غرب عالم ، عرضه مى شود. هر كس به ميل و رغبت مسلمان شد، بايد نماز بگزارد و زكات بدهد ، و هر كس مسلمان نشود، گردنش را مى زنند تا اين كه در تمام شرق و غرب عالم ، كسى نمى ماند ، جز اين كه وحدانيت خدا را مى پذيرد .[۸۴]

در ادامه ، راوى تعجّب مى كند و مى گويد : خلايق ، بيش از آن اند كه بتوان چنين كرد. امام عليه السلام پاسخ مى دهد كه خداوند ، كم را زياد و زياد را كم مى كند. اين پاسخ ، كنايه از اين است در آن زمان ، بيشتر مردم ، مسلمان مى شوند.

اين حديث ، نشان مى دهد كه در جامعه مهدوى ، الزام و اجبار براى مسلمان شدن گروه هايى از مردم است و نمى توان گفت كه اديان ديگر ، وجود خواهند داشت . پيروان اديان ديگر نيز آزادىِ عمل ندارند و بايد براساس احكام اسلامى عمل كنند.

۴. برداشته شدن جَزيه

يكى از مباحثى كه در احاديث مورد توجّه قرار گرفته، نوع رفتار امام زمان عليه السلام با اهل كتاب است. برخى احاديث ، گوياى آن اند كه ايشان از اهل كتاب ، جزيه قبول نمى كند.[۸۵]از جمله اينها حديث معروف به «هفتاد فضيلت امير مؤمنان عليه السلام » است كه در فضيلت پنجاه و سوم آمده كه قائم ، از اهل بيت است و قيام مى كند و صليب و بت را مى شكند و جنگ ، آغاز مى شود و از كسى جزيه نمى پذيرد.[۸۶]

عيّاشى نيز در تفسيرش ، در حديثى به نقل از امام باقر عليه السلام آورده است كه امام زمان عليه السلام جزيه قبول نمى كند. ايشان ، اين كار را تفسير آيه اى از كلام الهى مى داند كه در آن فرموده است:

«وَ قاتِلُوهُم حَتَّى لا تَكُونَ فِتنَةٌ وَ يَكُونَ الدِّينُ كُلُّهُ لِلَّهِ .[۸۷]

با آنان ، نبرد كنيد تا ديگر فتنه اى نباشد و دين ، همه دين خدا گردد. پس اگر باز ايستادند، خدا ، كردارشان را مى بيند» .[۸۸]

امام عليه السلام مى فرمايد كه قائم عليه السلام آن قدر مى جنگد كه هيچ شركى باقى نمانَد و همه به وحدانيت خدا اعتراف كنند.[۸۹]

در كتاب هاى حديثى ، روايتى از كتاب فتوحات المكّيةى ابن عربى نقل شده كه در آن از مهدى آل محمّد عليهم السلام و نسب و كارهاى او سخن مى رود. در آن جا آمده كه ايشان ، جزيه را «وضع» مى كند.[۹۰]در اين كه «يضع الجزية» چگونه معنا شود ، اختلاف نظر وجود دارد. برخى آن را به معناى برداشته شدن حكم جزيه مى دانند و برخى برعكس به معناى مقرّر شدن حكم جزيه .

ابن طاووس نيز در الملاحم ، حديثى را به نقل از پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله آورده كه از نزول عيسى عليه السلام و حاكم شدن وى در ميان بخشى از امّت ، سخن مى گويد. در آن جا گفته شده كه:

عيسى عليه السلام در ميان امّت من ، حاكم و امام عادلى است. عيسى عليه السلام صليب (چوبه دار) را مى كوبد و نابود مى كند ، خوك را مى كُشد، جزيه را از بين مى برد و صدقه را ترك خواهد كرد.[۹۱]در متن اين حديث نيز عبارت «يضع الجزية» آمده كه آن را به از بين بردن جزيه معنا كرده اند .

وحدت دين و كثرت شرايع

بر اساس آنچه در كتب لغت آمده ، تفاوتى ميان «دين» و «شريعت» قائل شده اند. به نظر لغت دانان ، دين ، موضوعى عام تر و شريعت ، خاص تر است.[۹۲]دين مانند درياست و شرايع ، آب راهه هايى هستند كه از آن دريا منشعب مى شوند. مفسّران نيز به اين تفاوت اشاره كرده اند. از باب نمونه ، گفتار علّامه طباطبايى در تفسير گران سنگ الميزان را مى آوريم:

از ظاهر قرآن كريم ، چنين بر مى آيد كه كلمه «شريعت» در معنايى خاص تر از معناى دين ، استعمال مى شود، چنان كه آيات زير بر آن دلالت دارد: «إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللَّهِ الْإِسْلامُ؛[۹۳]دين نزد خدا [و مقبول درگاه او] تنها اسلام است» ، «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنهُ، وَ هُوَ فِى الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ ؛[۹۴]و كسى كه غير از اسلام ، دينى ديگر بپذيرد ، از او قبول نمى شود و او در آخرت ، از زيان كاران است» .

از اين دو آيه به خوبى بر مى آيد كه هر طريقه و مسلكى در پرستش خداى متعال، دين هست ، ولى دين مقبول درگاه خدا ، تنها اسلام است . پس دين از نظر قرآن ، معنايى عام و وسيع دارد. حال اگر آن دو آيه را به آيه : «لِكُلٍّ جَعَلنا مِنكُم شِرعَةً وَمِنهاجاً ؛[۹۵]براى هر يك از شما پيامبران ، شرعه و منهاجى قرار داديم» و نيز به آيه «ثُمَّ جَعَلناكَ عَلى شَرِيعَةٍ مِنَ الْأَمْرِ فَاتَّبِعْها ؛[۹۶]و سپس ، تو را بر شريعتى از امر دين ، قرار داديم. پس از همان شريعت ، پيروى كن» ، ضميمه كنيم ، اين معنا به دست مى آيد كه شريعت ، عبارت است از طريقه اى خاص، يعنى طريقه اى كه براى امّتى از امّت ها و يا پيامبرى از پيامبران مبعوث به شريعت ، تعيين و آماده شده است ؛ مانند شريعت نوح عليه السلام ، شريعت ابراهيم عليه السلام ، شريعت موسى عليه السلام ، شريعت عيسى عليه السلام و شريعت محمّد صلى اللّه عليه و آله . امّا دين ، عبارت است از سنّت و طريقه الهى . پس كلمه دين ، معنايى عام تر از كلمه شريعت دارد و به همين جهت است كه شريعت ، نسخ مى پذيرد؛ ولى دين به معناى وسيعش قابل نسخ نيست.[۹۷]

بر اين اساس، فرض ديگرى در فهم آيات و احاديث مربوط ، قابل طرح است. مى توان چنين در نظر گرفت كه بخشى از اهل كتاب ، ضمن اين كه در مسائل اصلى دين با مسلمانان به وحدت مى رسند، به نوعى مجاز شوند كه به بخشى از آداب و شعائر خويش ، باقى بمانند و آيين خود را تا حدّى حفظ كنند. البته اين كار ، مشروط به اصلاح اصول عقيدتى و نفى شرك و هر گونه مظاهر شيطانى از آيين آنهاست. اگر اين فرض قابل پذيرش باشد، ديگر نمى توان قاطعانه حكم كرد كه در جامعه مهدوى ، هيچ دينى جز اسلام ، باقى نمى مانَد.

تعابير برخى احاديث ، از ايمان آوردن مردم و شهادت دادن آنها به وحدانيت خدا و رسالت پيامبر اعظم صلى اللّه عليه و آله حكايت دارد؛ امّا اين به معناى آن نيست كه همه پيرو شريعت اسلام مى شوند؛ زيرا چنان كه هم اينك گروهى از مسيحيان بر اين اعتقادند كه پيامبر اسلام صلى اللّه عليه و آله از جانب خدا برگزيده شده و فرستاده اوست و در عين حال ،ضرورتى در پيروى از ايشان نمى بينند، ممكن است با اصلاحاتى در بنيادهاى عقيدتى و اعمالشان، امكان و اجازه عمل به شريعت اهل كتاب به آنها داده شود.

نسبت شرايع خاص به دين، كه واحد است، مانند نسبت احكام جزئى به احكام كلّى است. در احكام جزئى ، امكان نسخ وجود دارد ؛ ولى اصل احكام الهى نسخ نمى شود. همين طور ، اصل دين نسخ نمى شود، امّا شرايع ، نسخ پذيرند. آيه شريف زير نيز دليلى بر همين معناست:

«وَ أَنزَلنا إِلَيكَ الكِتابَ بِالحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَينَ يَدَيهِ مِنَ الكِتابِ وَ مُهَيمِناً عَلَيهِ فَاحكُم بَى نَهُم بِما أَنزَلَ اللَّهُ وَ لا تَتَّبِع أَهواءَهُم عَمَّا جاءَكَ مِنَ الحَقِّ لِكُلٍّ جَعَلنا مِنكُم شِرعَةً وَ مِنهاجاً وَ لَو شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُم أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِن لِيَبلُوَكُم فى ما آتاكُم فَاستَبِقُوا الخَيراتِ إِلَى اللَّهِ مَرجِعُكُم جَميعاً فَيُنَبِّئُكُم بِما كُنتُم فيهِ تَختَلِفُونَ .[۹۸]

و اين كتاب را به راستى بر تو نازل كرديم كه تصديق كننده و حاكم بر كتاب هايى است كه پيش از آن بوده اند. پس بر وفق آنچه خدا نازل كرده است ، در ميانشان حكم كن و از پىِ خواهش هاشان مرو تا آنچه را از حق بر تو نازل شده است ، وا گذارى. براى هر گروهى از شما ، شريعت و روشى نهاديم. اگر خدا مى خواست ، همه شما را يك امّت مى ساخت؛ ولى خواست در آنچه به شما ارزانى داشته است ، شما را بيازمايد. پس در خيرات بر يكديگر ، پيشى گيريد. همگى بازگشتتان به خداست تا از آنچه در آن اختلاف مى كرديد ، آگاهتان سازد» .

در اين جا اراده خدا به اين تعلّق گرفته كه شرايع مختلف باشند تا آزموده شويم.

محو تدريجى تعدّد اديان در جامعه مهدوى

ادلّه اين فرضيه ، تركيبى از ادلّه پيش گفته در دو فرضيه اوّل و دوم است. اين ديدگاه بر آن است كه با توجّه به ادلّه اى كه گذشت، نه مى توان به طور مطلق ، وجود اديان ديگر در حكومت مهدوى را نفى كرد و نه مى توان گفت كه اين اديان تا آخر باقى مى مانند.

۱. مفروضات بحث

براى روشن شدن موضوع ، لازم است ابتدا مفروضات و مسلّمات بحث را مرور كنيم:

يك . اين جا بهشت نيست؛ بلكه دنياست، با همه قوانينش. پس همچنان دار تكليف، ابتلا و آزمايش و خير و شرّ است.

دو . سنّت هاى الهى تغيير نمى كنند. پس سنّت هدايت و آزادى انسان در انتخاب ، پا بر جا خواهد بود و ارزش دين و ديندارى به اختيارى بودن و آزادى در انتخاب ، خواهد بود.

سه . انسانيت انسان به چيزى ديگر تبديل نمى شود. انسان ، اختيار دارد، نفس دارد و خواهش هاى آن نيز ادامه دارد. پس هنوز هم جا براى پيروى از هوا و هوس هست. پس «إِنَّا هَدَيْنَهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَ إِمَّا كَفُورًا»[۹۹]هنوز مصداق دارد.

چهار . اختلاف طبايع و اختلاف سلايق آدميان از ميان نمى رود. بنا بر اين، فرهنگ هاى مختلف، با تفاوت در زبان، آداب و رسوم، سنّت ها، نمادها و … همچنان خواهند بود.

پنج . معجزه جاى كار و تلاش را نمى گيرد. بنا بر اين، كارها به تدريج و با مجاهدت ، پيش مى رود. البته نصرت الهى در كار است، امّا يارى خدا در جايى تحقّق خواهد يافت كه كار و تلاش انسانى وجود داشته باشد.

در عين حال ، اين تغييرات به وجود مى آيد:

۱. حكومت جهانى واحد مبتنى بر احكام اسلامى بر پا مى شود؛

۲. پليدى هاى بزرگ ، مانند شرك و كفر و ساير انحرافات عقيدتى و بدعت ها ، از ميان مى روند؛

۳. ظالمان و اشرار از ميان مى روند؛

۴. زمين پُر از عدل و داد مى شود؛

۵. اسباب گسترش علم و معرفت و تربيت صحيح انسان ، فراهم مى گردند؛

۶. رفاه عمومى برقرار مى شود.

۲. سير از كثرت به وحدت

به نظر مى رسد در نهضت مهدوى ، يك سير تدريجى به سوى توحيد ناب وجود دارد. ابتداى حركت امام زمان عليه السلام صرفاً دعوت به اسلام و قرآن است و به تدريج كه نهضت جلو مى رود، جنگ ها آغاز مى شود. از آن جا كه امام عليه السلام به طور عادى نمى تواند در آن واحد با همه حكومت ها بجنگد، طبيعى است كه در ابتدا با بسيارى از آنها پيمان صلح ببندد. پس از پيشرفت كار و افزايش روشنگرى ها و بالا رفتن آگاهى و معرفت مردم، اثرى از شرك و كفر ، باقى نمى مانَد.

بر اساس احاديث اسلامى، ظهور امام زمان عليه السلام در منطقه حجاز و استقرار ايشان در منطقه عراق خواهد بود و جنگ هاى اوّليه ايشان در همان مناطق ، به اضافه منطقه شامات و احياناً تركيه و روسيه است. بنا بر اين، دشمنان اوّليه يا از مسلمانان معاند اهل حجاز و ديگر مناطق اند يا از اهل كتاب. بر اين پايه ، چنين به نظر مى رسد كه در ابتداى نهضت ايشان ، درگيرى خاصى با پيروان ديگر اديان، مانند اديان هندى و چينى و ژاپنى، نداشته باشند.

در اين دوره ، ممكن است گروهى از اهل كتاب ، خواهان مصالحه با امام عليه السلام باشند و حاضر به پرداخت جزيه شوند. امام عليه السلام از پيشنهادهاى صلح ، مشروط به اصلاح برخى عقايد باطل[۱۰۰]و دست برداشتن از برخى اعمال ناشايست ، استقبال مى كند .[۱۰۱]

هم زمان با اين اصلاحات ، پيروان امام مهدى عليه السلام فرهنگ اسلامى و توحيدى را در همه جهان ، تبليغ مى كنند و با جدال احسن ، بسيارى را از گم راهى و نادانى بيرون مى آورند و روز به روز ، از جمعيّت كفّار ، كاسته شده ، به جمع موحّدان ، افزوده مى گردد تا اين كه بنا بر مضمون بسيارى از احاديث ، ديگر در هيچ جاى زمين ، جز بانگ اذان و شهادت به وحدانيت خدا و رسالت پيامبر صلى اللّه عليه و آله به گوش نرسد.

اگر هم در گوشه و كنار زمين تا آن زمان كسانى بر طريقت هاى ديگر باشند، با قدرت استدلالى امام عليه السلام و يارانش حقيقت را يافته، به دين اسلام متمايل مى شوند. اين كار ، اگر در نسل اوّل اتفاق نيفتند، بى ترديد در نسل هاى بعد كه تحت تعاليم حكومت جهانى امام مهدى عليه السلام قرار مى گيرند ، تحقّق خواهد يافت.

با توجّه به آنچه در متون دينى آمده است، شايد بتوان گفت كه ميان امام زمان عليه السلام و بوداييان و هندوان و پيروان تائو و شينتو ، درگيرى و جنگى به وقوع نخواهد پيوست و آنان با ديدن شرايط حاكميت اسلام و پيشرفت آن و نيز روشنگرى هايى كه صورت مى گيرد، به تدريج با حقيقت اسلام ، بيشتر آشنا مى شوند و كم كم به توحيد ، رو مى آورند. به هر حال ، مسلّم آن است كه در جامعه مهدوى ، اثرى از شرك و مظاهر آن، يعنى پرستش بت ها و بتواره ها ديده نمى شود. اين موضوع در خود آن اديان نيز زمينه دارد؛ زيرا اديان شرقى، باوجود ظواهر نامناسب وشرك آلود، هسته اى از توحيد را با خود دارند.[۱۰۲]همين امر ، سبب مى شود كه زمينه برچيده شدن آن ظواهر ، فراهم باشد.

۳. چگونگى پيروزى اسلام بر ساير اديان

در مورد آيات مربوط به پيروزى اسلام بر همه اديان ، بايد پذيرفت كه اديان در نهايت ، فروغى نخواهند داشت و پرتو نور اسلام ، همه را بى فروغ مى سازد. اينك يك بار ديگر در اين آيه تأمّل كنيم:

«وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُم وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيستَخلِفَنَّهُم فِى الأَرضِ كَمَا استَخلَفَ الَّذِينَ مِن قَبلِهِم وَلَيمَكِّنَنَّ لَهُم دِينَهُمُ الَّذِى ارتَضَى لَهُم وَلَيبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعدِ خَوفِهِم أَم نًا يعبُدُونَنِى لا يشرِكُونَ بِى شَيئًا وَمَن كَفَرَ بَعدَ ذَلِكَ فَأُولَئِكَ هُمُ الفَاسِقُونَ .[۱۰۳]

خدا به كسانى از شما كه ايمان آورده اند و كارهاى شايسته كرده اند ، وعده داد كه در روى زمين ، جانشين ديگرانشان سازد، همچنان كه مردمى را كه پيش از آنها بودند ، جانشين ديگران كرد و دينشان را – كه خود برايشان پسنديده است – ، استوار سازد و وحشتشان را به ايمنى بدل كند. مرا مى پرستند و هيچ چيزى را با من شريك نمى كنند و آنها كه از اين پس ناسپاسى كنند، نافرمان اند» .

پيروزى اسلام با بقاى اديان ديگر به صورت تابع و زيردست ، منافات ندارد. معناى حكومت صالحان و سر سپردن به آيين حق و عبادتِ دور از شرك، اين نيست كه در چنان جامعه اى هيچ گناه كار و منحرفى نخواهد بود؛ بلكه بدين معناست كه زمام حكومت ، در دست مؤمنان صالح است و چهره عمومى جامعه ، خالى از شرك است. انتهاى اين آيه شريف كه فرموده : «هر كس كفر و ناسپاسى بورزد ، از فاسقان و نافرمانان خواهد بود»، به اين معناست كه ممكن است كسانى نيز در همان زمان يافت شوند كه وصف كفر و فسق ، سزاوارشان باشد و چنين نيست كه فقط صالحان بر روى زمين زندگى كنند.

۴. تشابه سيره امام مهدى با سيره پيامبر

روش و سيره امام زمان عليه السلام مشابه سيره پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله است. ايشان در دعوت به اسلام ، از حكمت و اندرزهاى نيك ، استفاده مى كرد، چنان كه قرآن كريم ، اين شيوه را به ايشان تعليم داده بود :

«ادعُ إِلى سَبيلِ رَبِّكَ بِالحِكمَةِ وَ المَوعِظَةِ الحَسَنَةِ وَ جادِلهُم بِالَّتى هِيَ أَحسَنُ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعلَمُ بِمَن ضَلَّ عَن سَبيلِهِ وَ هُوَ أَعلَمُ بِالمُهتَدينَ .[۱۰۴]

مردم را با حكمت و اندرز نيكو به راه پروردگارت بخوان و با بهترين شيوه با آنان ، مجادله كن ؛ زيرا پروردگار تو به كسانى كه از راه او منحرف شده اند ، آگاه تر است و هدايت يافتگان را بهتر مى شناسد» .

امّا در جايى كه شيوه حكمت و اندرز و استدلال ، پاسخگو نيست، نوبت به روش هاى ديگر ، همچون مباهله مى رسد. قرآن كريم مى فرمايد:

«فَمَن حَاجَّكَ فيهِ مِن بَعدِ ما جاءَكَ مِنَ العِلمِ فَقُل تَعالَوا نَدعُ أَبناءَنا وَ أَبناءَكُم وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُم وَ أَنفُسَنا وَ أَنفُسَكُم ثُمَّ نَب تَهِل فَنَجعَل لَعنَتَ اللَّهِ عَلَى الكاذِبينَ .[۱۰۵]

از آن پس كه به آگاهى رسيده اى، هر كس كه در باره او با تو مجادله كند، بگو: بياييد تا ما فرزندان خود را و شما فرزندان خود را، ما زنان خود را و شما زنان خود را، ما برادران خود را و شما برادران خود را حاضر آوريم. آن گاه دعا و تضرّع كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان بفرستيم» .

حال اگر اين شيوه نيز پاسخگو نبود و معاندان ، لجاجت كردند و هيچ طريق منطقى و نرمى را نپذيرفتند، نوبت به راه هاى سخت ، مانند جنگ و الزام مى رسد. خداوند متعال به پيامبرش دستور مى دهد:

«وَ قاتِلُوهُم حَتَّى لا تَكُونَ فِتنَةٌ وَ يَكُونَ الدِّينُ لِلَّهِ فَإِنِ انتَهَوا فَلا عُدوانَ إِلاَّ عَلَى الظَّالِمينَ .[۱۰۶]

با آنها بجنگيد تا ديگر ، فتنه اى نباشد و دين ، تنها دين خدا شود؛ ولى اگر از آيين خويش دست برداشتند، تجاوز جز بر ستم كاران ، روا نيست» .

جهاد براى رفع فتنه و ظلم است. اين حكم هم در زمان پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله مصداق داشت و هم در آينده ، مصداق خواهد داشت. در حديث ابو نصر به نقل از امام صادق عليه السلام سنّت هايى كه امام زمان عليه السلام از پيامبران دارد ، ذكر شده است. از جمله اين سنّت ها ، چيزى است كه از پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله به ايشان رسيده و آن ، شمشير است.[۱۰۷]

اين ، كنايه از جهاد و مبارزه مسلّحانه با ظالمان و محاربان است. همين مضمون به طرق ديگر ، هم از امام صادق عليه السلام و هم از پدر بزرگوارش نقل شده است. در حديث ديگرى از امام باقر عليه السلام شباهت امام عليه السلام با پنج پيامبر بزرگ ، بيان شده و در آن ، شباهت ايشان با پيامبر خدا صلى اللّه عليه و آله قيام مسلّحانه ايشان و كشتن دشمنان خدا و رسول ، ذكر شده است.[۱۰۸]بنا بر اين، در اصل شباهت امام عليه السلام با پيامبر صلى اللّه عليه و آله در قيام مسلّحانه ، ترديدى نيست و احاديث در اين زمينه ، متعدّد است.

امّا اين ، بدان معنا نيست كه هر مخالفى، اعم از محارب و غير محارب، بايدنابود شود. مخالفان ، چند دسته اند: گروهى از آنان از سرِ لجاجت، با حق در مى آويزند و گروهى از سر ناآگاهى با آن مخالف اند. حكم اين دو گروه، بنا بر عقل و شرع، يكسان نيست. كار اصلى امام و حجّت خدا ، هدايت مردم است و بقيّه كارها بايد در پرتو هدايت ، معنا پيدا كنند .

پيامبر صلى اللّه عليه و آله ضمن پيمودن مراحل ياد شده، همواره از پيشنهادهاى صلح، حتّى با كفّار و مشركان،[۱۰۹]استقبال مى كرد و آن را فرصتى براى گسترش اسلام و رساندن پيام توحيد به گوش همگان مى دانست . با همين روش بود كه به تدريج ، شرك و كفر از شبه جزيره عربستان ، محو شد و پيروان اديان ديگر نيز تسليم شدند و جزيه پرداختند.

با اين بيان ، مى توان ادلّه دو گروه اوّل را جمع كرد. بازخوانى آن ادلّه در پرتو اين فرضيه، راه جمع ادلّه را، آن گونه كه گذشت، آسان مى كند. ادلّه عامّ قرآنى طرفداران كثرت اديان در جامعه مهدوى – كه شامل عدم اكراه در دين، استقبال از پيشنهاد صلح، دستور به جدال احسن و هم زيستى مسالمت آميز است – ، تماماً با فرضيه ياد شده ، سازگار است. همه اين موارد مى توانند سيره امام زمان عليه السلام نيز به شمار آيند و در عمل ، نيازى به الزام و اكراه در دين نباشد و مردم به واسطه رشدى كه يافته اند و با مشاهده سيره كريمانه امام زمان عليه السلام ، كم كم و گروه گروه ، به دين اسلام متمايل مى شوند و گم شده خويش را در آن مى بينند. دعوت حكيمانه و جدال احسن نيز بر اين روى آورد مى افزايد. به دليل اين كه عقول مردم در دوران امام زمان عليه السلام تكميل مى شود،[۱۱۰]همه يهوديان و مسيحيان با شنيدن استدلال هاى قوى اسلامى ، ايمان مى آورند. در اين صورت ، ديگر مسيحيت و يهوديت و ديگر اديان الهى نيز باقى نمى مانند.

در عين حال ، ممكن است در اوايل كار ، گروه هايى از اهل كتاب ، جزيه دهند و بر آيين خود بمانند. همچنين ممكن است امام زمان عليه السلام در ابتداى كار براى اتمام حجّت و شناساندن قابليت ها و ظرفيت هاى امامت، بر اساس كتاب هر ملّتى با آنها احتجاج كنند و يا حتّى ميان آنها داورى كنند. اين ، موجب مى شود كه افراد منصف از پيروان اديان ديگر ، به ايشان و صلاحيت هاى امامت ايشان ، ايمان آورند؛ امّا آنهايى كه باقى مى مانند ، دو گروه خواهند بود: يا از آگاهانِ معاند هستند كه بايد با آنها جنگيد و نابودشان ساخت، يا از ناآگاهان اند كه نيازمند گذر زمان يا حتّى تبديل نسل هاست. با گذشت يك يا دو نسل و با افزايش آگاهى هاى مردم و تربيت صحيح ، اين گروه نيز به تدريج از ميان مى روند و به جمع مؤمنان مى پيوندند. در اين جاست كه ديگر جايى براى جزيه نمى مانَد و آيات و احاديث مربوط به وحدت دين ، مصداق پيدا مى كند.

۵. سختگيرى بر معاندان

ممكن است بگويند كه آيات قرآن كه ناظر به برخوردهاى مسالمت آميز و صلح و دوستى با اهل كتاب اند، مربوط به قبل از ظهور امام مهدى عليه السلام و زمان تقيّه است. در آن دوران ، تقيّه برداشته مى شود[۱۱۱]و نيازى به چنين مصالحه اى با اهل كتاب نيست. همچنين احاديث فراوانى وجود دارند كه بر سختگيرى امام زمان عليه السلام دلالت دارند ؛ مانند حديثى كه ابو بصير از امام صادق عليه السلام نقل كرده و در آن آمده است : «چه قدر نسبت به خروج قائم ، تعجيل مى كنيد. پس به خدا سوگند كه جز لباس زِبْر نمى پوشد و جز طعام خشك و سخت نمى خورَد و جز شمشير و مرگ زير سايه شمشير ، چيزى در كار نيست».[۱۱۲]

ليكن اين سخن ، درست نيست؛ زيرا در زمان پيامبر صلى اللّه عليه و آله نيز نيازى به تقيّه از اهل كتاب نبود و آن قدر قدرت داشتند كه با آنها مصالحه نكنند؛ امّا چنين نكردند. اين ، نشان مى دهد كه بناى اوّليه اسلام بر هم زيستى مسالمت آميز و مصالحه است و اگر چيزى بر خلاف آن باشد ، نيازمند دليل است. اين موضع با حديث ابو بصير از امام صادق عليه السلام در مورد مشابهت سيره امام مهدى عليه السلام با سيره پيامبر صلى اللّه عليه و آله كه با اهل كتاب با مسالمت ، رفتار مى كند،[۱۱۳]تقويت مى شود. اگر هم چيزى در مورد تفاوت سيره گفته شده، مربوط به تفاوت شرايط است. مثلاً در روايت ابى خديجه از امام صادق عليه السلام به نقل از امام على عليه السلام چنين مى خوانيم:

براى من جايز بود كه فراريان دشمن را بكُشم و كار مجروحان را تمام كنم (كنايه از كشتن آنها)؛ امّا اين كار را به جهت سرنوشت يارانم ترك كردم تا اگر مجروح شدند ، كشته نشوند. قائم مى تواند فراريان را بكُشد و كار مجروحان را تمام كند.[۱۱۴]

ياران امام زمان عليه السلام ، برخلاف ياران امام على عليه السلام ، زير دستِ دشمن نخواهند افتاد و شرايط اين دو امام بزرگوار ، متفاوت است. طبيعتاً چنين برخورد قاطعى در برابر كسانى خواهد بود كه زمينه اصلاح آنها وجود نداشته باشد و امكان پيوستن آنها به اردوگاه دشمن و تقويت بنيه نظامى اش برود. امّا در صورتى كه چنين نباشد، سيره امام عليه السلام هدايتگرى و رأفت به بندگان است.

امّا آنچه در مورد سختگيرى هاى امام زمان عليه السلام گفته شده، ظاهراً مربوط به دسته هايى خاص از مردم لجوج و عنود، مانند برخى از مردم عرب است. اين موضوع در تعدادى از احاديث ، مورد توجّه قرار گرفته است.[۱۱۵]در برخى از اين احاديث ، تصريح شده كه ميان اهل بيت عليه السلام و قريش ، چيزى جز شمشير باقى نمانده است.[۱۱۶]

۶. بررسى ادلّه بقاى اديان تا قيامت

امّا ادلّه خاصّ قرآنى طرفداران كثرت اديان ، داراى الفاظى صريح در بقاى ظاهرى اديان ديگر است؛ چه آن آيات كه بقاى دشمنى ميان يهوديان يا مسيحيان را بيان مى كنند، چه آياتى كه ناظر به عذاب يهوديان است و چه آيات ناظر به برترى پيروان عيسى عليه السلام بر كافران و در تمام اينها قيد «إلى يوم القيامة» آمده است ؛ يعنى موارد ياد شده تا قيامت ، جريان خواهد داشت.

ظاهر اين آيات ، حاكى از كثرت اديان تا روز قيامت است. ليكن نمى توان گفت به دليل استمرار برترى در اين آيه تا روز قيامت (إلى يوم القيامة) بايد همواره منكرانى باشند تا برترى پيروان ، معنا پيدا كند؛ زيرا اثبات حكمى براى چيزى ، مُثبِت وجود موضوع و مصداق آن در عالم واقع نيست. احكام بيان شده در متون دينى براى موضوعات، به صورت مشروط هستند؛ يعنى مشروط به وجود مصداق، آن حكم جريان پيدا مى كند. مثلاً هنگامى كه مى گوييم «إِنِّى سِلمٌ لِمَن سَالَمَكُم وَ حَربٌ لِمَن حَارَبَكُم إِلَى يَومِ القِيَامَة» ،[۱۱۷]مقصودمان اين نيست كه بالفعل كسانى باشند كه من تا قيامت در حال دوستى يا دشمنى با آنها باشم؛ بلكه مقصود اين است كه خودِ دوستى و دشمنى ادامه دارد، نه اين كه طرف هاى دوستى و دشمنى وجود داشته باشد. مثلاً در عين حال كه اينك يزيد و شمر و ابن زياد در دنيا نيستند، من آنها را دشمن مى دارم و از آنها بيزارى مى جويم. در اين جا نيزگفته مى شود كه ميان آنها تا قيامت دشمنى است . اين به معناى وجود بالفعل طرفين نيست؛ يعنى اگر يافت شدند، دشمنى دارند.

همچنين بايد در نظر داشت كه اين تعبير ، يك شيوه بيان تأكيدآميز عرفى است كه در بسيارى جاها كاربرد دارد و به معناى اصرار و استمرار در كارى است، نه به معناى تداوم زمانى آن تا قيامت.

وقتى كه مى گوييم «ابداً چنين كارى نمى كنم»، مقصودمان اين نيست كه تا ابد هستيم و چنين نمى كنيم؛ بلكه مى خواهيم تأكيد و جدّيت خود را در انجام ندادن آن كار ، نشان دهيم. به عبارت ديگر ، مى خواهيم بگوييم تا وقتى كه هستيم ، اين كار را انجام نمى دهيم.

بنا بر اين، ضرورتى ندارد كه تا روز قيامت ، كسانى از اهل كتاب باشند كه ميانشان دشمنى برقرار باشد يا گروهى بر گروهى ديگر برترى داشته باشند.

۷. جزيه در حكومت مهدوى

طرفداران نظريه وحدت دين در جامعه مهدوى ، حديثى را آورده اند كه در آن ، عبارت «يضع الجزية» آمده است . به نظر آنها معناى اين عبارت ، برداشته شدن حكم جزيه است؛ امّا همان طور كه آمده ، اين متن را به گونه اى ديگر نيز ترجمه كرده اند و آن را به معناى مقرّر داشتن جزيه و اخذ آن گرفته اند. به نظر مى رسد با توجّه به استعمالات مادّه «وضع» ، اين معنا درست تر باشد؛ زيرا به گفته اهل لغت ، وضع در برابر رفع است.[۱۱۸]هرگاه بخواهند آن را به معناى برداشتن بگيرند با «عن» متعدّى مى شود. مثلاً هنگامى كه مى خواهند بگويند بدهى يا مجازات يا جزيه از كسى برداشته شده ، با تعبير «وضع عن شخص …» از آن ياد مى كنند.[۱۱۹]گو اين كه ابن اثير در النهاية ، معناى اوّل را نيز ذيل حديثى از پيامبر صلى اللّه عليه و آله با همين مضمون مى آورد. متن حديث چنين است:

ينزّل عيسى بن مريم عليه السلام فَيَضَعُ الجزية .

تفسير او اين است كه همه مسلمان مى شوند و ديگر كسى از اهل كتاب باقى نمى ماند كه نياز به گرفتن جزيه باشد.[۱۲۰]امّا به نظر مى رسد اين معنا قابل دفاع نيست؛ زيرا با استعمالات مادّه «وضع» در لغت عرب ، سازگار نيست.

جهان در حال حاضر به گونه اى است كه كسى جزيه نمى گيرد و كسى جزيه نمى پردازد. جزيه ، حكمى تعطيل شده است. اگر امام زمان عليه السلام در شرايطى مشابه آنچه در آن هستيم ، ظهور كنند، اتّفاق جديدى كه مى افتد، برداشته شدن حكم جزيه نيست؛ بلكه مقرّر كردن و جارى ساختن حكم آن است. بنا بر اين، حديث را بايد به گونه اى معنا كرد كه با اين وضع ، سازگار باشد، مگر اين كه شرايط جهان به گونه اى تغيير كند كه مانند گذشته بتوان جزيه گرفت. باورداشتِ چنين تغييرى بدون حضور امام زمان عليه السلام بسى دشوار، بلكه نزديك به محال است؛ زيرا مسير حركت جهان به سوى برداشته شدن هر چه بيشتر اين گونه احكام و آزادى عمل و تساوى بيشتر افراد در انتخاب دين و آيين خود است. پس تغييرى كه با آمدن امام زمان عليه السلام اتّفاق مى افتد ، مقرّر داشتن و جارى ساختن حكم جزيه است، نه توقّف اجراى آن؛ زيرا قبل از آمدن ايشان ، جريان ندارد كه با آمدن ايشان ، متوقّف شود .

نتيجه

با مطالعه مجموع ادلّه اين باب، مى توان نتيجه گرفت كه هيچ يك از فرضيه هاى وحدت دين يا كثرت اديان در جامعه مهدوى نمى تواند با همه ادلّه ، منطبق باشد. هر دو فرضيه بخشى از ادلّه را ناديده مى گذارند؛ امّا دو فرضيه بعدى سعى دارند تا ميان ادلّه جمع كنند.

فرضيه وحدت دين و كثرت شرايع ، مى تواند تا حدّى معقول باشد؛ امّا براى پذيرش آن ، نياز به ادلّه و شواهدى بيشتر است. بايد به اين پرسش پاسخ داده شود كه بقاى شرايع ديگر با وجود شريعت برتر ، چه فايده اى دارد؟ هنگامى كه شريعت سهله و سَمْحه اسلامى در اختيار همگان قرار مى گيرد و از آن آگاهى مى يابند، چه دليلى دارد كه برخى بخواهند بر شرايع گذشته خود ، پافشارى كنند؟ اين پافشارى ، نتيجه اى جز محروم ماندن از فوايد شريعت برتر ندارد.

البته تفاوت هاى فرهنگى و قومى ، مى تواند يكى از عوامل دل بستگى مردم به شرايع گذشته باشد، چنان كه طرز پوشش و گويش افراد و اقوام مختلف ، متفاوت است . ممكن است در شيوه هاى شرعى نيز پاره اى تفاوت ها مجاز باشد؛ امّا با نگاهى به شريعت اسلام و اعمال آن و دعوت مردم به يكسانى و همراهى در مسائل شرعى، مانند نمازهاى جماعت، مراسم حج و عمره و ساير اعمال جمعى در اسلام، در مى يابيم كه سياست اسلام ، حركت به سمت وحدت و يك پارچگى است. بنا بر اين، فرضيه وحدت دين و كثرت شرايع ، ضمن اين كه مى تواند ميان ادلّه قرآنى و روايى جمع كند، امّا موانعى بر سر راه دارد كه موجب مى شود نتوان آن را جدّى تلقّى كرد.

به نظر مى رسد كه فرضيه «محو تدريجى اديان در جامعه مهدوى» ، بتواند در قالب نظريه اى كارآمد و جامع ، مورد دفاع قرار گيرد؛ زيرا هم توانسته ميان ادلّه قرآنى و روايى ، جمع كند و هم نظريه اى معقول و قابل پذيرش است. مانعى نيز در برابر آن وجود ندارد.

 


[۱]به قلم پژوهشگر ارجمند ، حجّة الاسلام و المسلمين ، هادى صادقى .

[۲]بقره: آيه ۲۵۶ .

[۳]انسان: آيه ۳ .

[۴]سجده: آيه ۱۳ .

[۵]شعرا : آيه ۴ .

[۶]انعام : آيه ۳۵ .

[۷]انعام : آيه ۱۰۷ .

[۸]در زبان عربى ، «لو» براى بيان شرطى است كه تحقّق آن ، محال است. هر گاه بخواهند از شرط ممكن سخن بگويند ، از ساير ادات شرط ، مانند «إن» و «إذا» استفاده مى كنند.

[۹]مائده : آيه ۴۸ .

[۱۳]عنكبوت: آيه ۴۶ .

[۱۴]آل عمران: آيه ۶۴ .

[۱۵]«وَ لَقَد كَرَّمنا بَنى آدَمَ وَ حَمَلناهُم فِى البَرِّ وَ البَحرِ وَ رَزَقناهُم مِنَ الطَّيِّباتِ وَ فَضَّلناهُم عَلى كَثيرٍ مِمَّن خَلَقنا تَفضيلاً ؛ ما فرزندان آدم را كرامت بخشيديم و بر دريا و خشكى ، سوار كرديم و از چيزهاى خوش و پاكيزه ، روزى داديم و بر بسيارى از مخلوقات خويش برترى شان داديم» (اسرا : آيه ۷۰) .

[۱۶]ممتحنة : آيه ۸ .

[۱۸]مقاتل در تفسير مقاتل بن سليمان: ج ۱ ص ۳۹۶.

[۱۹]عاملى در الوجيز فى تفسير القرآن العزيز: ج ۱ ص ۳۳۲.

[۲۰]دخيل در الوجيز فى تفسير القرآن العزيز : ج ۱ ص ۱۲۱ . هر دو تفسير با يك نام و نويسندگانى شيعى دارد. دخيل الوجيز خود را در قرن چهاردهم نوشته و عاملى الوجيزش را در قرن يازدهم هجرى به نگارش در آورده است .

[۲۱]در برخى تفاسير از گروه هاى ديگرى نيز نام برده شده است.

[۲۲]التبيان فى تفسير القرآن: ج ۳ ص ۲۸۷ . عاملى نيز در الوجيز فى تفسير القرآن العزيز (ج ۱ ص ۳۳۲) چنين نظرى دارد.

[۲۵]تفسير مقاتل بن سليمان: ج ۱ ص ۳۹۵.

[۲۶]«سَتَجِدُونَ آخَرينَ يُريدُونَ أَن يَأمَنُوكُم وَ يَأمَنُوا قَومَهُم كُلَّما رُدُّوا إِلَى الفِتنَةِ أُركِسُوا فيها فَإِن لَم يَعتَزِلُوكُم وَ يُلقُوا إِلَيكُمُ السَّلَمَ وَ يَكُفُّوا أَيدِيَهُم فَخُذُوهُم وَ اقتُلُوهُم حَيثُ ثَقِفتُمُوهُم وَ أُولئِكُم جَعَلنا لَكُم عَلَيهِم سُلطاناً مُبيناً ؛ گروه ديگرى را خواهيد يافت كه مى خواهند از شما و قوم خود در امان باشند . اينان ، هر گاه كه به كفر دعوت شوند ، بدان باز گردند. پس اگر خود را به كنارى نكشند و صلح نكنند و از اعمال خويش ، باز نايستند ، آنان را هر جا كه يافتيد ، بگيريد و بكُشيد كه شما را بر آنان تسلّطى آشكار داده ايم» (نساء: آيه ۹۱) .

[۲۷]ممتحنه: آيه ۸ .

[۲۸]به گفته طَبرِسى ، برخى مفسّران اهل سنّت ، همچون قتاده و ابن عبّاس ، اين آيه را به سبب آيه ۵ سوره توبه منسوخ مى دانند؛ ليكن از طريق اهل بيت عليهم السلام چيزى در اين خصوص نرسيده است. وانگهى، به اجماع علما و مفسّران ، نيكى كردن به كفّار، حتّى كسانى كه در دار الحرب هستند، مانعى ندارد. آنچه منع شده است، دادن زكات و فطريه به آنهاست (التبيان فى تفسير القرآن: ج ۳ ص ۵۸۳) .

[۲۹]«وَ لا تَدفَعَنَّ صُلحا دَعاكَ إلَيهِ عَدُوُّكَ وَ للّهِ  فيهِ رِضَىً ، فَإِنَّ فِى الصُّلحِ دَعَةً لِجُنودِكَ ، وَ راحَةً مِن هُمومِكَ ، وَ أمنا لِبِلادِكَ» (نهج البلاغة : نامه ۵۳) .

[۳۰]مائده : آيه ۱۴ .

[۳۱]مائده: آيه ۶۴ .

[۳۲]در باره نوع دشمنى و چگونگى آن ، اقوال مختلفى وجود دارد . مرحوم طَبرِسى از حسن، مجاهد و جمعى ديگر از مفسّران نقل مى كند كه مراد ، دشمنى ميان بهوديان و نصاراست. همچنين گفته ربيع و زجاج و طبرى را نيز آورده كه گفته اند : مراد ، دشمنى ميان طوايف مسيحيان و نيز طوايف يهوديان است (مجمع البيان: ج ۳ ص ۲۶۸ و ۳۴۰) . قول دوم ، درست تر است؛ زيرا در اين آيه ، تنها نام مسيحيان آمده و گفته شده كه بين آنها دشمنى است و در آيه ديگر ، تنها نام يهوديان آمده و از دشمنى بين آنها خبر داده شده است. معلوم مى شود كه دشمنى بين طوايف هر يك از اين دو دين ، به طور جداگانه است، نه دشمنى بين پيروانِ يكى با پيروان دين ديگر. طَبرِسى نيز قول دوم را قوى تر مى داند.

[۳۳]آل عمران: آيه ۵۵ .

[۳۴]مانند علّامه طباطبايى در الميزان فى تفسير القرآن: ج ۳ ص ۲۰۸ ، سمعانى در تفسير السمعانى: ج ۱ ص ۳۲۴ ، ابن تيميّه در دقائق التفسير : ج ۱ ص ۳۱۱ ، ابن عطيّه اندلسى در المحرز الوجيز فى تفسير الكتاب العزيز: ج ۱ ص ۴۴۴ ، البغوى در معالم التنزيل فى تفسير القرآن: ج ۱ ص ۴۴۸ ، مكارم شيرازى در تفسير نمونه: ج ۲ ص ۴۳۲ و … .

[۳۵]براى نمونه ، ر . ك : الميزان فى تفسير القرآن: ج ۳ ص ۲۱۰ ، الصافى: ج ۱ ص ۳۴۱ ، التبيان فى تفسير القرآن: ج ۲ ص ۴۷۸ ، مجمع البيان : ج ۲ ص ۷۵۹ .

[۳۶]عموم مفسّران ، چنين تفسيرى دارند. شيخ طوسى در تفسيرش از حسن و قتاده و ربيع ، همين معنا را نقل مى كند و خود نيز آن را مى پذيرد: (التبيان فى تفسير القرآن : ج ۲ ص ۴۷). ديگران نيز چنين نظر مى دهند؛ مانند: علّامه طباطبايى در الميزان فى تفسير القرآن : ج ۳ ص ۲۰ ، عاملى در الوجيز فى تفسير القرآن العزيز: ج ۱ ص ۲۴۱ ، موسوى سبزوارى در مواهب الرحمان فى تفسير القرآن : ج ۵ ص ۳۲ ، طبرسى در مجمع البيان : ج ۲ ص ۷۵ ، فيض كاشانى در تفسير الصافى : ج ۱ ص ۳۴ ، طبرى در جامع البيان فى تفسير القرآن: ج ۳ ص ۲۰ ، ابن ابى حاتم در تفسير القرآن العظيم : ج ۲ ص ۶۶ ، فخر رازى در مفاتيح الغيب : ج ۸ ص ۲۳ ، ميبدى در كشف الأسرار و عدّة الأبرار : ج ۲ ص ۱۳ و … .

[۳۷]اعراف: آيه ۱۶۷ .

[۳۸]تفسير نمونه: ج ۶ ص ۴۳۰ – ۴۳۱ . اين تفسير ، از مفسّران گذشته نيز نقل شده است. براى نمونه ، ر. ك : مجمع البيان : ج ۴ ص ۷۶۰ .

[۳۹]اعراف: آيه ۱۶۸ .

[۴۱]عيون أخبار الرضا عليه السلام : ج ۱ ص ۱۳۶ ، تفسير نور الثقلين: ج ۲ ص ۳۳۱ .

[۴۲]تاريخ بغداد : ج ۸ ص ۳۷۰ ش ۴۴۷۳ ، كنز العمّال : ج ۴ ص ۳۶۲ ح ۱۰۹۱۳ .

[۴۳]المصنّف ، ابن ابى شيبة : ج ۲ ص ۶۷ ح ۱، أحكام القرآن ، جصّاص: ج ۱ ص ۵۵۸، الدرّ المنثور: ج ۱ ص ۳۵۷ .

[۴۴]تهذيب الأحكام : ج ۶ ص ۱۵۴ .

[۴۵]ر. ك: ج ۴ ص ۲۶ ح ۱۷۰۳ .

[۴۶]المزار الكبير: ص ۱۳۵ ح ۷ .

[۴۷]براى ديدن احاديث بيشتر در اين بحث ، ر. ك : همين دانش نامه : ص ۴۱۳ (شيوه زندگى شخصى اهل بيت عليهم السلام) و ص ۴۱۶ (شيوه زندگى پيشوايان عدل) .

[۴۹]المزار الكبير: ص ۱۳۵ .

[۵۰]عقد الدُّرَر :ص ۱۹۰؛ إلزام الناصب : ج ۲ ص ۲۳۸ .

[۵۱]به اين دليل كه يوسف بن يحيى مَقدسى شافعى در عقد الدُّرَر ، آن را بدون ذكر سند از امير مؤمنان عليه السلام نقل كرده است، ديگران نيز يا از او گرفته اند يا چيزى نگفته اند و بدون سند ، روايت را آورده اند.

[۵۲]ر. ك: ص ۴۰۷ ح ۱۹۳۵. در سند اين حديث ، هم افراد جليل القدرى مانند عبد اللَّه بن مغيره، از اصحاب اجماع، وجود دارد ، و هم افراد ضعيفى مانند عمرو بن شمر يا سفيان بن عبد المؤمن انصارى، كه تنها همين يك حديث از او نقل شده و مجهول است. لذا سند محكمى ندارد.

[۵۳]آل عمران: آيه ۱۹ .

[۵۴]آل عمران: آيه ۸۵ .

[۵۵]مفسّران شيعه و سنّى ، اين آيه را ناظر به پذيرش دين در آخرت مى دانند. هم سياق آيه ، اين را نشان مى دهد و هم احاديثى دالّ بر اين معنا وجود دارد. براى نمونه ، ر . ك: تفسير القرآن العظيم ، ابن كثير : ج ۲ ص ۶ ، فتح القدير: ج ۱ ص ۴۱ ، الميزان فى تفسير القرآن: ج ۳ ص ۳۳ ، التفسير المنير فى العقيدة و الشريعة و المنهج: ج ۳ ص ۲۸ ، تفسير سورآبادى:ج ۱ ص ۲۹ ، مجمع البيان : ج ۲ ص ۷۸ .

[۵۸]آيات ۸ و ۹ سوره صف نيز با تفاوتى بسيار جزئى در پاره اى الفاظ مشابه همين دو آيه هستند. آيه ۲۸ سوره فتح نيز دقيقاً مانند آيه ۳۳ توبه است .

[۶۰]مجمع البيان : ج ۷ ص ۲۳۹ – ۲۴۰ . نيز ، ر. ك: همين دانش نامه ج ۲ ص ۹۳ (خلافت مؤمنان) .

[۶۱]نساء: آيه ۱۵۹ .

[۶۲]ر. ك: ص ۲۲ ح ۱۶۴۸ .

[۶۳]تفسير الطبرى : ج ۴ الجزء ۶ ص ۲۱ .

[۶۴]مجمع البيان : ج ۳ ص ۲۱۱ – ۲۱۲ .

[۶۵]اين آيات عبارت اند از: بقره: آيه ۱۲۸ و ۱۳۳ و ۱۳۶؛ آل عمران: آيه ۱۹ و ۵۲ و ۸۳؛ حج: آيه ۷۸؛ يونس: آيه ۹۰؛ نمل: آيه ۳۸ و ذاريات: آيه ۳۶.

[۶۶]ر. ك: ص ۲۶۰ ح ۱۸۲۸ . گرچه رجاليان ، مفضّل بن عمر را تضعيف كرده اند، روايت او را صرفاً جهت تأييد آورديم. اصل استناد به آيات قرآن كريم است.

[۶۷]عقد الدُّرَر : ص ۶۲ ؛ كشف الغمّة : ج ۲ ص ۴۷۳ ، بحار الأنوار: ج ۵۱ ص ۸۳ .

[۶۸]در باره اين استدلال ، جاى درنگ وجود دارد . بعداً به آن خواهيم پرداخت.

[۶۹]براى ديدن آنها ، ر. ك: الكافى: ج ۱ ص ۴۳۲ و ۴۳۴، كمال الدين:ص ۳۴۵ و ۶۷۰، التبيان فى تفسير القرآن: ج ۹ ص ۳۳۶ ، مجمع البيان : ج ۹ ص ۱۹۱ و ج ۵ ص ۳۸ ، الاحتجاج: ج ۱ ص ۶۰۵ ، تفسير العياشى: ج ۱ ص ۱۸۳ ، مختصر بصائر الدرجات: ص ۱۸۰، ينابيع المودة: ج ۳ ص ۲۴۰ ، كشف الغمّه: ج ۳ ص ۲۶۲، عقد الدُّرَر: ص ۶۲، الصراط المستقيم: ج ۲ ص ۲۲۷ ، بحار الأنوار: ج ۹۳ ص ۱۲۵ و ج ۱۶ ص ۳۰۸ و ج ۵۲ ص ۳۲۴ و ۳۴۰ و ۳۹۰ و ۱۱۰ و ج ۵۱ ص ۱۴۶ و ۵۵ و ج ۵۳ ص ۴ و ج ۲۴ ص ۳۳۶ .

[۷۱]تأويل الآيات الظاهرة : ص ۶۶۳ .

[۷۲]بحار الأنوار: ج ۵۱ ص ۶۱.

[۷۳]الإرشاد: ج ۲ ص ۳۸۴ .

[۷۴]المَجازات النبوية: ص ۳۷۴، مسند ابن حنبل : ج ۴ ص ۱۰۳ ، كنز العمّال : ج ۱ ص ۲۶۷ ح ۱۳۴۵ . در اين دو منبع ، تعبير : «ليبلغنّ هذا الأمر» وجود دارد كه با حديث امام صادق عليه السلام سازگارتر است.

[۷۵]تفسير العيّاشى: ج ۲ ص ۵۶ ، بحار الأنوار: ج ۵۱ ص ۵۵ .

[۷۶]دلائل الإمامة: ۴۵۶ ، الغيبة ، طوسى: ص ۴۷۴ .

[۷۷]تفسير العيّاشى: ج ۲ ص ۶۱ ، بحار الأنوار: ج ۵۲ ص ۳۴۵ .

[۷۸]الاحتجاج : ج ۲ ص ۲۹۱.

[۷۹]مختصر البصائر: ص ۴۳۶ .

[۸۰]الغيبة ، نعمانى: ۲۳۱ .

[۸۲]ابن بكير ، فَتَحى مذهب است؛ امّا اصحاب رجال ، وى را توثيق كرده اند.

[۸۳]آل عمران: آيه ۸۳ .

[۸۴]تفسير العيّاشى: ج ۱ ص ۱۸۳ ، بحار الأنوار: ج ۵۲ ۳۴۱ .

[۸۵]اينها برخلاف احاديثى است كه پيش از اين ، در باره پذيرش جزيه از اهل كتاب گذشت.

[۸۶]الخصال: ج ۲ ص ۵۷۹ ، بحار الأنوار: ج ۳۱ ص ۴۴۳ .

[۸۷]انفال: آيه ۳۹ .

[۸۸]شبيه همين آيه در سوره بقره: آيه ۱۹۳ آمده است . در آيه سوره بقره ، لفظ «كلّه» وجود ندارد .

[۸۹]تفسير العيّاشى: ج ۲ ص ۶۰ ، بحار الأنوار: ج ۵۲ ص ۳۴۵.

[۹۰]إلزام الناصب : ج ۱ ص ۲۹۵ ، شرح اُصول الكافى (ملّا صدرا): ج ۱ ص ۵۶۰ ، الوافى: ج ۲ ص ۴۷۱ .

[۹۱]الملاحم و الفتن : ص ۱۷۳ . نيز ، ر. ك: همين دانش نامه: ص ۳۲۷ ح ۱۸۴۰ .

[۹۲]لسان العرب: ج ۸ ص ۱۷۵ ، مجمع البحرين: ج ۴ ص ۳۵۲ ، مفردات الفاظ القرآن: ص ۴۵۰ .

[۹۳]آل عمران: آيه ۱۹ .

[۹۴]آل عمران: آيه ۸۵ .

[۹۵]مائده : آيه ۴۸ .

[۹۶]جاثيه: آيه ۱۸ .

[۹۷]الميزان فى تفسير القرآن: ج ۵ ص ۳۵۱ .

[۹۸]مائده: آيه ۴۸ .

[۹۹]انسان : آيه ۳ .

[۱۰۰]مانند تثليث، فرزندِ خدا دانستن مسيح عليه السلام ، عزير يا قومِ برتر دانستن بنى اسرائيل و … . اين موضوع ، مضمون تعدادى از احاديث اين باب است كه در آنها پرستش خدا و گسترش توحيد در سراسر زمين ، گوشزد شده است.

[۱۰۱]مانند شراب خوارى، خوردن گوشت خوك، قداست دادن به صليب و … . اين موضوعات نيز مضمون تعدادى از احاديث باب است.

[۱۰۲]از علّامه طباطبايى نقل شده كه اوپانيشادها، كتاب مقدّس هندوها را كتابى سرشار از توحيد ناب مى دانستند. دكتر شايگان در مورد پژوهش تطبيقى علّامه طباطبايى در اديان و مذاهب جهان ، چنين مى گويد: «علّامه طباطبايى ، سواى احاطه وسيع بر تمامى گستره فرهنگ اسلامى… با چنان حالت كشف و شهودى به تفسير متون [اديان ديگر] مى پرداخت كه گويى خود در نوشتن اين متون ، شركت داشته است. هرگز در آنها تضادّى با روح عرفان اسلامى نمى ديد، با فلسفه هند ، همان قدر اُخت و آميخته بود كه با جهان بينى چينى و مسيحى» (زير آسمان هاى جهان : ص ۴۱ و ۴۲).

[۱۰۷]متن اين قسمت از حديث ، چنين است: «وَ سُنّة من محمّد صلى اللّه عليه و آله فى السيف يظهر به» (إثبات الوصية: ص ۲۶۷) .

[۱۰۸]«وَ أَمَّا شَبَهُهُ مِن جَدِّهِ المُصطَفَى صلى اللّه عليه و آله فَخُرُوجُهُ بِالسَّيفِ وَ قَتلُهُ أَعدَاءَ اللَّهِ وَ أَعدَاءَ رَسُولِهِ صلى اللّه عليه و آله وَ الجَبَّارِينَ وَ الطَّوَاغِيتَ وَ أَنَّهُ يُنصَرُ بِالسَّيفِ وَ الرُّعبِ» (ر. ك: ص ۴۶ ح ۱۶۶۴) .

[۱۰۹]ماجراى صلح حُدَيبيه در اين زمينه درس آموز است. در اين صلح ، پيمانى ده ساله بسته شد كه مسلمانان از شرّ مشركان در امان باشند و سال بعد به مكّه بيايند. نتيجه اين شد كه مشركان نتوانستند بر پيمان خود ، باقى بمانند و دو سال بعد ، مكّه فتح شد (ر. ك: الطبقات الكبرى : ج ۳ ص ۳۳۲) .

[۱۱۰]اشاره به حديثى در اين زمينه كه امام باقر عليه السلام مى فرمايد : «هنگامى كه قائمِ ما قيام كند، خداوند ، دستش را بر سرِ بندگان مى گذارد و عقول آنها را جمع مى كند و خيال هاشان را كامل مى گرداند» (الكافى: ج ۱ ص ۲۵) .

[۱۱۱]اشاره به احاديثى دارد كه مى گويند با ظهور امام مهدى عليه السلام ، ديگر نيازى به تقيّه نيست. براى نمونه ، اين حديث امام رضا عليه السلام است كه مى فرمايد تا روز خروج قائم آل محمّد عليهم السلام تقيّه ادامه دارد و پيش از آن همه بايد تقيّه كنند (كفاية الأثر : ص ۲۷۴).

[۱۱۲]الغيبة ، نعمانى: ص ۲۳۶، الغيبة ، طوسى: ص ۴۵۹، الخرائج والجرائح: ج ۳ ص ۱۱۵۵ ح ۶۱، عقد الدُّرَر: ۲۲۸ .

[۱۱۳]ابو بصير از امام صادق عليه السلام : « … يُسَالِمُهُم كَمَا سَالَمَهُم رَسُولُ اللَّهِ صلى اللّه عليه و آله » (المزار الكبير: ص ۱۳۵) .

[۱۱۴]الغيبة ، نعمانى: ص ۲۳۲ .

[۱۱۵]مانند: روايت زُراره از امام صادق عليه السلام : «مَا بَقِىَ بَينَنَا وَ بَينَ العَرَبِ إِلَّا الذَّبحُ وَ أَومَأَ بِيَدِهِ إِلَى حَلقِهِ؛ ميان ما و عرب ، جز ذبح ، چيزى باقى نمانده است (و با دست به حلقش اشاره كردند)» (الغيبة ، نعمانى: ص ۲۳۶) .

[۱۱۶]مانند روايت ابو بصير از امام صادق عليه السلام : «إذا قام القائم لم يكن بينه و بين العرب و قريش إلّا السيف و ما يأخذ منها إلّا السيف، و لا يعطيها إلّا السيف، و ما تستعجلون بخروج القائم» (الغيبة ، نعمانى: ص ۲۳۴) .

[۱۱۷]زيارت عاشوراى امام حسين عليه السلام (كامل الزيارات: ص ۱۷۶) .

[۱۱۸]لسان العرب: ج ۸ ص ۳۹۶ .

[۱۱۹]التحقيق فى كلمات القرآن الكريم: ج ۱۳ ص ۱۳۰ . در قرآن كريم هم اين گونه استعمال شده است:

«أَ لَم نَشرَح لَكَ صَدرَكَ وَ وَضَعنا عَنكَ وِزرَكَ؛ آيا سينه ات را برايت گشاده ننموديم؟ و بار گرانت را از تو برنداشتيم؟» (انشراح: آيه ۲) .

«الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ …. وَ يَضَعُ عَنهُم إِصرَهُم وَ الْأَغْلالَ الَّتِى كانَتْ عَلَيهِم؛ آنان كه از فرستاده الهى پيروى مى كنند كه … بار گرانشان و غل و زنجيرهايشان را از آنها فرو مى نهد» (اعراف: آيه ۱۵۷) .

[۱۲۰]النهاية، ابن اثير : ج ۵ ص ۱۹۸ .