ویرتا

مهم ترين تلاش هاى پيامبر(ص) برای جانشینی امام علی(ع)

۱۴ خرداد ۱۳۹۶

مهم ترين تلاش هاى پيامبر(ص) برای جانشینی امام علی(ع) چه بود؟

 (۱)

 حديث روز هشدار

پيامبر خدا بر اساس آيه :  «وَ أَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ؛[۱] وخويشان نزديكت را هشدار بده»  مأمور مى شود خويشان خود را به اسلام دعوت كند. [۲] چون آنان با دعوت پيامبر(ص) گرد مى آيند، او مى كوشد با فراهم آوردن مقدّمات، زمينه را براى رساندن و فهماندن پيام اصلى به جمع حاضر، آماده گرداند. پس مى فرمايد:


 «فَأَيُّكُم يُوازِرُني عَلى هذَا الأَمرِ عَلى أن يَكونَ أخي ووَصِيّي وخَليفَتي فيكُم» .  كدامتان مرا بر اين كار، يارى مى دهد تا برادر و وصى و جانشين من در ميان شما [۳] باشد؟  

 در آن جمع، تنها كسى كه به اين فراخوان ، پاسخ مثبت مى دهد، على(ع) است . پيامبر خدا پس از آن پاسخ مثبت ، مى فرمايد:


 «إنَّ هذا أخي ووَصِيّي وخَليفَتي فيكُم ؛ فَاسمَعوا لَهُ وأطيعوا» .  اين ، برادر و وصى و جانشينم در ميان شماست.پس،گوش به فرمان و مطيع او باشيد.  

 و بدين سان، پيامبر(ص) در آغازين روز دعوت علنى، ولايت و امامت على(ع) و نيز دستْ يارى او را در رسالت خويش ، رقم مى زند. آن روز، آنان كه در آن مجلس گرد آمده بودند، اين پيام را به روشنى دريافتند و از كلام پيامبر خدا، پيشوايىِ على(ع) و لزوم اطاعت از وى را فهميدند. از اين روى بود كه برخى به ابو طالب گفتند : «به تو فرمان داد كه گوش به فرمان و مطيع پسرت باشى!» ؛ [۴] امّا در مقابلِ اين پيام صريح، گران جانى كردند و حق را برنتابيدند و با استكبار، از پذيرش حق ، شانه خالى كردند.

 در اين بخش از مجموعه پيش رو، نقل هاى مختلف و طرق گونه گون اين حديث را آورده ايم، به گونه اى كه هيچ ترديدى را برنمى تابند. افزون بر آن، ابو جعفر اِسكافى معتزلى، حديث روز هشدار را «صحيح» [۵] دانسته و عالمانى ديگر، از جمله : شهاب الدين خفاجى در شرح الشفاء بتعريف حقوق المصطفىىِ قاضى عياض [۶] و متّقى هندى [۷] ـ كه تصحيح ابن جرير طبرى را گزارش كرده است ـ ، [۸] بر صحّت آن، تأكيد كرده اند. [۹]

 (۲)

 احاديث وصايت

وصيّت ، براى تداوم راه و حراست مكتب، سيره هماره رسولان الهى بوده است. پيامبر خدا نيز با تصريح به اين حقيقت، در موارد متعدّد و مناسبت هاى مختلف، وصايت را براى على(ع) رقم زده است. از جمله، چنين فرموده است:


 «إنَّ لِكُلِّ نَبِيٍّ وَصِيّاً ووارِثاً ، وإنَّ عَلِيّاً وَصِيّي ووارِثي» .  بى گمان، هر پيامبرى وصى و وارثى دارد و على، وصى و وارث من است. [۱۰]

 بسيارىِ اين گونه گفته هاى پيامبر خدا درباره على(ع) بدان سان بوده است كه واژه «وصى» را براى على(ع) وصفى شناخته شده و بدون ابهام قرار داده است و چون واژه «وصى» در گفتارها و سروده ها به كار مى رفت، بسيارى از مسلمانان صدر اسلام ، مقصود از آن را بدون هيچ ترديدى على(ع) مى دانستند و در نتيجه ، خلافت و امامت او را. [۱۱] گو اين كه بنى اميّه، در زمان حكومتشان بسى كوشيدند تا مگر اين عنوان ارجمند را از على(ع) بزدايند. آنان ، احاديث بسيار ساختند تا اين تعبير را ساختگى جلوه دهند؛ [۱۲] امّا مگر حق، با ستيز حق ستيزان، فرسودنى است؟!

 (۳)

 احاديث وراثت

ذهن بشر، هماره با عنوان هاى : ارث، ميراث و وراثت ، آشنا و آميخته بوده و گستره اين حقيقت، امور مادّى و معنوى را درنورديده است . آنچه انسان ها برجاى مى نهند، يا امور مادى است، يا معنوى . مردمان، هماره از كسى كه براى چگونگى تصرّف در برجاى مانده خويش طرحى نريخته و از آن سخنى نگفته، شگفت زده مى شده اند.

 نهادن نگاهبان و ميراثبان براى حفظ و حراست از برجاى مانده خويشتن، عُرف مردمان و مورد توجّه هماره طبع انسانى بوده است و مردمان، با هر گونه فرهنگ و انديشه اى، آن را ستوده اند. اكنون بنگريم كه پيامبر خدا، مبلّغ آخرين آيين الهى (آيينى كه زمان شمول و جهان شمول است)، با ميراث عظيم خود ، چه كرده و آن را به چه كسى سپرده و خداوند سبحان در اين باره، به چه امر مشخّصى سفارش نموده است.

 روايات درباره «وراثت»، پاسخ روشنى به اين پرسش اساسى است. پيامبر خدا، آيين «وارث گزينى» را شيوه همه پيامبران مى دانسته و از اين رو، خود به عنوان فرجام بخش جريان رسالت، ملزم به داشتن وارثى بوده است. از طرف ديگر نيز با صراحت، ابعاد «وراثت» خود را در امامت و دانش ، شناسانده است.

 صحابيان نيز از همان روزگاران بر اين جايگاه، تأكيد مى كردند و سخنان پيامبر خدا را در تصريح به اين حقيقت، در مناسبت هاى مختلف، طرح مى نمودند. گاه نيز در ضمن سخن، على(ع) را برازنده اين جايگاه معرّفى مى كردند. به طور مثال، عبد الرحمان بن خالد، از قُثَم بن عبّاس پرسيد : به چه دليلى على(ع) از پيامبر(ص) ارث مى بُرده است؟

 گفت : از آن جا كه در ميان ما نخستين كسى بود كه به پيامبر(ص) ملحق شد و بيشتر از همه ما همراهى اش نمود.

 در فصل «احاديث وراثت»، متون روايى و تاريخى اين حقيقت بر اساس منابع فريقين مى آيد. اين متون، شامل جملاتى است كه در آنها پيامبر خدا، به صراحت، على(ع) را وارث خود، وارث علم و گنجينه دانش خود و نهايتا وارث پيشوايى امّت خويش معرّفى مى نمايد. [۱۳]

 (۴)

 احاديث خلافت

خلافت، تعبيرى قرآنى و اصطلاحى دينى است كه «جانشينى» را در ابعاد مختلف، به صورتى روشن ، نشان مى داده (مگر بُعدى از ابعاد را كه پيوسته استثنا مى گشته) است. از اين رو ، كسانى كه پس از پيامبر خدا زمام امور مسلمانان را به دست گرفتند، تلاش بسيار كردند تا اين عنوان را به گونه اى بر خود ، استوار دارند.

 پيامبر خدا از همان آغازين روزهاى آشكار ساختن دعوت و گستراندن پيام خود، بر «خلافت» على(ع) تصريح و تأكيد كرد. مى توان اين تصريح و تأكيد را ـ كه نشانگر حدود خلافت است ـ ، در سخنان پيامبر(ص) در مواقع و مواضع متعدّد، مشاهده نمود، كه اين، نشانى است از اهتمام پيامبر خدا به روشن ساختن سرنوشت آينده امّت . [۱۴]

 (۵)

 احاديث منزلت

از جمله شكوهمندترين عناوينى كه پيامبر خدا با آن از على(ع) ياد كرده است، «همسانى» و «همبرىِ» على(ع) با ايشان در كار رهبرى است. اين گونه احاديث ، در قلم و بيان عالمان و محدّثان، به اقتضاى صراحت كلام پيامبر(ص) ، به «احاديث منزلت» مشهورند. پيامبر خدا اين جايگاه بلندِ على(ع) را با عبارات مختلف، طرح نموده است ، از جمله با عبارت :


 «أنتَ مِنّي بِمَنزِلَةِ هارونَ مِن موسى إلّا أنَّهُ لا نَبِيَّ بَعدي».  تو براى من، به منزله هارون براى موسى هستى، جز آن كه پيامبرى پس از من نيست .  

 پيامبر(ص) اين حقيقت را بارهاى بار در ميان مردم بيان كرد و بدين گونه، «همسانى على(ع) با خويش در رهبرى» را در پيش ديدها نهاد و به تاريخ سپرد.

 از جمله مواردى كه اين كلام معجزگون، درباره على(ع) آشكارا بيان شده، روزهاى پيش از نبرد تبوك است . پيامبر(ص) در شرايطى بس سخت و در هم شكننده، سپاهى گران را سامان داد و با آهنگ نبرد با روميان، از مدينه بيرون آمد. تبوك، دورترين نقطه اى بود كه پيامبر خدا، براى نبرد، بدان جا مسافرت مى كرد.

 در آن روزگار، جريان نفاق ، در مدينة الرسول ، شكل گرفته بود. اين جريان، با نهايت كينه توزى و مخفى كارى، در انديشه ضربه زدن بر پيكر جامعه نوپاى اسلامى بود. پيامبر(ص) نگران از فتنه انگيزى منافقان و كينه توزان در مدّت سفر طولانى خود، على(ع) را به عنوان «سرپرست اهل بيت و گروه مهاجر و …» براى حراست از مدينه، در مدينه گذاشت.

 فتنه انگيزان كه تمام نقشه هاى خود را با بودن على(ع) در مدينه نقش بر آب مى ديدند، شايعه اى ساختند و پراكندند كه پيامبر(ص) از همراهى على(ع) با او، ناخرسند بوده و از اين رو ، على(ع) را به همراه خود نبرده است.

 اكنون ، شير بيشه نبرد و قهرمان بى بديل صحنه هاى رزم، آماج اتّهام بود. على(ع) به محضر پيامبر خدا شتافت تا پرده از اين توطئه بردارد. پيامبر(ص) در نهايت صميميّت و با بيانى كه نشانگر عظمت على(ع) در نزدش بود، فرمود :


 «اِرجِع يا أخي إلى مَكانِكَ؛ فَإِنَّ المَدينَةَ لا تَصلُحُ إلّا بي أو بِكَ ؛ فَأَنتَ خَليفَتي في أهلي ودارِ هِجرَتي وقَومي ، أما تَرضى أن تَكونَ مِنّي بِمَنزِلَةِ هارونَ مِن موسى إلّا أنَّهُ لا نَبِيَّ بَعدي ؟» .  اى برادر من! به جاى خود باز گرد كه مدينه، جز با من يا تو، سامان نمى يابد. تو، جانشين من در خاندان و هجرتگاه و قومم هستى. آيا خشنود نمى شوى كه براى من، به منزله هارون براى موسى باشى، جز آن كه پيامبرى پس از من نيست؟  

 پيامبر(ص) با صراحت، همه مناصب خود را، جز منصب نبوّت، براى على(ع) رقم زد و عملاً على(ع) را ادامه دهنده راه و تداوم بخش مسئوليّت والاى خويش در زعامت امّت و مرجعيّت فكرى مردم ، معرّفى نمود.

 در برخى از نقل ها آمده است كه پيامبر(ص) پيش از اين جمله صريحا فرمود:


 «إنَّهُ لابُدَّ مِن إمامٍ وأميرٍ ؛ فَأَنَا الإِمامُ ، وأنتَ الأَميرُ» .  مردمان را، امام و اميرى لازم است ؛ من امامم و تو امير . [۱۵]

 (۶)

 احاديث امارت

قرآن، با صراحت تمام، مؤمنان را به اطاعت از «اولو الأمر» فرا خوانده [۱۶] و پيروى از آنان را همسنگ اطاعت از خداوند و پيامبر(ص) دانسته است.

 مصداق هاى «اولو الأمر» چه كسانى هستند؟ آيا سزاوار است جبّاران ستم پيشه اى را كه بر اريكه قدرت ، تكيه مى زنند و براى رسيدن به حاكميت، از كشته ها پشته مى سازند، مصداق هاى «اولو الأمر» بدانيم؟

 هرگز! بى گمان، اولو الأمر، كسانى هستند كه پيامبرگون، خداجوى، حق پرست و عدالت گستر باشند و على(ع) بر اساس احاديث متعدّد نبوى (احاديثى شگفت انگيز و شكوهمند و ارجمند)، در قلّه اين عنوان است.

 از اين فراتر، بايد بگوييم كه پيامبر خدا، عنوان «امير مؤمنان» را فقط براى على(ع) به رسميت شناخته و از به كار بردن اين عنوان براى شخص ديگرى جز او، نهى كرده است.

 اين تصريحات، بسى فراوان اند، بدان سان كه سيّد جليل، راهبر سالكان و اسوه عابدان، رضى الدين على بن طاووس حلّى، در اين باب، كتابى با عنوان اليقين باختصاص مولانا على(ع) بإمرة المؤمنين نگاشته است.

 در اين احاديث نبوى ، از على(ع) گاه به «امير مؤمنان» و گاه به «امير نيكان» و نيز با عنوان «امير هر مؤمن، پس از وفاتم» ياد شده است. [۱۷] اين است كه امام حسن(ع) در متن قرارداد صلح خود ، شرط مى كند كه نبايد معاويه با عنوان «امير مؤمنان» ياد شود. [۱۸]

 (۷)

 احاديث امامت

امام، كه به لحاظ واژه شناسى، همان «پيشرو، پيشتاز، سرپرست و پيشواى قوم و قبيله» است ، [۱۹] بى گمان، در فرهنگ قرآنى و دينى، پيشواىِ امّت در ابعاد گونه گون و عهده دار اداره امور جامعه است. اين حقيقت را از جمله مى توان از دو نامه كه ميان مولا على(ع) و معاويه مبادله شده است، دريافت.

 على(ع) در ضمن نامه اى دراز دامن، از جايگاه خود و اهل بيت عليهم السلام سخن مى گويد و وصايت و جانشينى خويش را از پيامبر خدا، يادآور مى شود. معاويه، در جواب به صراحت مى گويد:

 محمّد ، مُبلّغى بود با رسالتِ رساندن كلام پروردگارش و بس!

 معناى كلام معاويه اين است كه پيامبر خدا، نه پيشوا بود، نه زعيم، نه زمامدار سياسى، و نه… !

 على(ع) در ردّ كلام معاويه، به صراحت مى نويسد:


 «وَالَّذي أنكَرتَ مِن إمامَةِ مُحَمَّدٍ(ص) ، زَعَمتَ أنَّهُ كانَ رَسولاً ولَم يَكُن إماماً ؛ فَإِنَّ إنكارَكَ عَلى جَميعِ النَّبِيّينَ الأَئِمَّةِ ، ولكِنّا نَشهَدُ أنَّهُ كانَ رَسولاً نَبِيّاً إماماً» .  و آنچه از امامتِ محمّد(ص) انكار كردى و پنداشتى كه او پيامبر بود و پيشوا نبود، به انكار همه پيامبرانِ پيشوا مى انجامد ؛ امّا ما گواهى مى دهيم كه او فرستاده، پيامبر و پيشوا بود. [۲۰]

 اين گفتگو، به روشنى نشانگر جايگاه امام در انديشه اسلامى و بيانگر چرايى ستيز بنى اميّه با اين عنوان است. اين گفتگو مى تواند عمق اخبار و احاديث بسيارى را كه پيامبر خدا در آنها بر امامت على(ع) تأكيد كرده است، نشان دهد. از جمله احاديث پيامبر(ص) است :


 «يا عَلِيُّ ، أنتَ وَصِيّي وخَليفَتي وإمامُ اُمَّتي بَعدي» .  اى على! پس از من، تو وصى و جانشين من و امام امّت هستى.  

 و


 «أنتَ إمامُ كُلِّ مُؤمِنٍ ومُؤمِنَةٍ ، ووَلِيُّ كُلِّ مُؤمِنٍ ومُؤمِنَةٍ بَعدي» .  تو، پس از من، امام هر مرد و زن باايمان و مولاى هر مرد و زن باايمان هستى. [۲۱]

 (۸)

 احاديث ولايت

از جمله عناوين شكوهمندى كه در روايات و بويژه در احاديث تفسيرى درباره على(ع) به كار رفته است، عنوان «ولى» است. ترديدى نيست كه در ادبيات عرب ، استعمال مادّه «وَلَىَ» در معناى سرپرست، زعيم و پيشوا، بسى شايع بوده است، كه به اين نكته در تحليل حديث غدير ، اشاره خواهيم كرد.

 در سخنان و آموزه هاى پيامبر خدا، عنوان «ولى» و «ولايت»، براى على(ع) بسيار به كار رفته و اين سخنان شكوهمند و تنبّه آور، در موارد و مواضع بسيارى بيان شده است كه نخستين آنها، مجمع كوچك، امّا سرنوشت سازِ خويشاوندان پيامبر(ص) بود كه از آن ياد كرديم. [۲۲]

 به طور مثال، اين تعبير پيامبر(ص) كه : «اى على! پس از من، تو ولىّ مردم هستى. هر كس كه از تو اطاعت كند، از من اطاعت كرده و هر كس كه نافرمانى ات كند، مرا نافرمانى كرده است»، [۲۳] بسيار تكرار شده و منابع حديثىِ اهل سنّت، از آن آكنده است، كه بخش قابل توجّهى از آنها را در ذيل عنوان «احاديث ولايت» آورده ايم. [۲۴]

 اين تعبيرات، بويژه وقتى با قيد «پس از من» همراه اند، هيچ ترديدى باقى نمى گذارند كه پيامبر خدا، جريان سياسى پس از خود را پيش بينى نموده و زعامت سياسى پس از خود را نشان داده است.

 جلوه ولايت در آيات قرآن

چنان كه اشاره كرديم، اين عنوان والا بر اساس روايات بسيار، در آيات الهى نيز براى على(ع) رقم خورده است. از جمله اين آيات، آيه :  «إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ ءَامَنُواْ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَوةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَوةَ وَهُمْ رَ كِعُونَ ؛ [۲۵] ولىّ شما، تنها خداست و پيامبر او و كسانى كه ايمان آورده اند و نماز مى خوانند و در حال ركوع، صدقه مى دهند»  است كه هيچ ترديدى در شأن نزول و انطباق قطعى آن بر على(ع) نيست ؛ چون او بود كه در ركوع نمازش، به مستمندى «انگشتر» داد.

 بسيارى از مفسّران و محدّثان، اين واقعه را گزارش كرده و با صراحت، مصداق آن را على(ع) دانسته اند. [۲۶] گو اين كه برخى از مفسّران، چون تلألؤ حق را برنتابيدند، به توجيه ها و شبهه هاى شگفتى پناه جسته اند، تا مگر حق را وارونه سازند. از جمله گفته اند : واژه «كسانى» جمع است و نمى توان آن را بر على كه يك نفر است، انطباق داد. امّا آنان فراموش كرده اند كه در ادبيات عرب، اين گونه استعمال ها بسيار شايع است (كه براى تحليل، يا انگيزه هاى ديگر، واژه جمع را به جاى مفرد به كار مى برند). قرآن را بنگريد كه فرموده است:

  «يَـأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تَتَّخِذُواْ عَدُوِّى وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِيَآءَ تُلْقُونَ إِلَيْهِم بِالْمَوَدَّةِ وَ قَدْ كَفَرُواْ بِمَا جَآءَكُم مِّنَ الْحَقِّ يُخْرِجُونَ الرَّسُولَ وَ إِيَّاكُمْ أَن تُؤْمِنُواْ بِاللَّهِ رَبِّكُمْ إِن كُنتُمْ خَرَجْتُمْ جِهَـدًا فِى سَبِيلِى وَ ابْتِغَآءَ مَرْضَاتِى تُسِرُّونَ إِلَيْهِم بِالْمَوَدَّةِ وَ أَنَا أَعْلَمُ بِمَآ أَخْفَيْتُمْ وَ مَآ أَعْلَنتُمْ وَ مَن يَفْعَلْهُ مِنكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَوَآءَ السَّبِيلِ . [۲۷] اى مؤمنان! اگر براى جهاد در راه من و طلب خشنودى من بيرون آمده ايد، دشمن من و دشمن خودتان را دوست مگيريد كه به آنها مهربانى كنيد، در حالى كه آنان به دين حقّى كه براى شما آمده است، كفر ورزيدند و پيامبر و شما را به خاطر ايمان شما به پروردگارتان آواره كردند. با آنان سَر و سِرّ دوستانه داريد و من به آنچه پنهان مى داريد و آنچه آشكار مى داريد، آگاه ترم و هر كس از شما چنين كند ، بى گمان از راه راست، گم راه مى گردد»  .

 آيه، طبق نظر مفسّران، بدون هيچ ترديد، درباره حاطب بن ابى بَلْتَعه است، پس از اين كه نامه اى به سوى قريش فرستاد. [۲۸]

 و نيز فرموده است:

  «فَتَرَى الَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌ يُسَـرِعُونَ فِيهِمْ يَقُولُونَ نَخْشَى أَن تُصِيبَنَا دَآئِرَةٌ . [۲۹] آن گاه ، بيماردلان را مى بينى كه در كار آنان مى كوشند و مى گويند : بيم آن داريم كه بلايى بر سرمان بيايد»  .

 كه مراد، عبد اللّه بن اُبَى است و مفسّران، يكسر، همين شأن نزول را آورده اند. [۳۰]

 بدين ترتيب، روشن مى شود كه اين نكته گيرىِ برخى از مفسّران، نه از سر تحقيق، بلكه به انگيزه ترديدافكنى در فضيلتى بزرگ است، كه از اين موارد، كم نيست.

 آيه، به روشنى، «ولايت» را در اللّه و پيامبر(ص) و على(ع) منحصر كرده است. پُر واضح است كه اگر ولايت را به معناى «نصرت» و يا «محبّت» بگيريم، اين انحصار، به هيچ روى ، وجهى نخواهد داشت. [۳۱]

 در اين جا برآنيم كه تلاش هاى پيامبر خدا را براى تعيين امامت و روشن ساختن رهبرى آينده امّت نشان دهيم. اشاره نمونه وار به آيات، براى آن است كه جايگاه وحى الهى در اين تلاش، روشن گردد و معلوم شود كه پيامبر(ص) با تفسير، تأويل وتبيين اين آيات، روشنگرى در جهت تثبيت ولايت را به كمال رسانده است.

(۹)

 احاديث هدايت

پيشوايى امّت، هدايتگرىِ مردمان به سرمنزل مقصود است و رهنمونى است به مقصد والا و مقصود اعلى. هدايت نايافتگان، چگونه مى توانند به دور از دركِ اعماقِ آموزه هاى دين، جامعه را بدان سو رهنمون شوند؟

 پيامبر خدا، اين هادى امّت و پيشواى آينده نگر مؤمنان، بايد فرداى امّتش را به گونه اى رقم زند كه مردم، به جاى آب، به دنبال سراب نروند. اين چنين است كه على(ع) را در جايگاه هدايت مى نشانَد و در تفسير آيه :  «إِنَّمَآ أَنتَ مُنذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هَادٍ ؛ [۳۲] تو، تنها هشدار دهنده اى و هر قومى، هدايتگرى دارد»  ، على(ع) را مصداق والاى «هدايتگر» معرّفى مى كند:


 «المُنذِرُ أنَا ، وَالهادي عَلِيُّ بنُ أبي طالِبٍ» .  هشداردهنده منم و هدايتگر، على بن ابى طالب است. [۳۳]

 (۱۰)

 احاديث عصمت

عصمت، به معناى «مصونيت از گناه، خطا، جهل و ناهنجارى هاى رفتارى» ، از ويژگى هاى قطعى پيامبران الهى است و گويا هيچ فِرقه اى از فرقه هاى اسلامى، در معصوم بودن پيامبران، ترديدى روا نداشته است. به تصريح قرآن، پيامبران عليهم السلاممعصوم اند . متكلّمان و عالمان مسلمان نيز بر اين حقيقت، معترف اند، مگر اين كه برخى در حدّ و حدود آن، سخن داشته باشند، وگرنه اصل موضوع، بى گمان، مورد اتّفاق است.

 شيعه كه بر وجود «نص (متن صريح)» در پيشوايىِ پس از پيامبر خدا پاى مى فشارد و بر اساس متون استوار، اصل امامت را برپا مى دارد، طبق احاديث فراوان نبوى و دلايل عقلى متعدّد (كه در جاى خود تنقيح شده اند)، معتقد به ضرورت وجود ويژگى هاى پيامبر خدا، جز دريافت وحى، در امام و جانشين اوست.

 عالمان و متكلّمان شيعه، در برابر فِرق ديگر اسلامى ، بر اين اصل ، تأكيد ورزيده و در برابر آن دسته از جريان هاى موجود در حوزه فرهنگ اسلامى كه چنين جايگاهى را براى جانشين پيامبر(ص) ، منصوص (تصريح شده توسّط پيامبر خدا) ندانسته اند، معتقد به لزوم آن شده اند.

 چرايىِ اين مواضع و تحليل تاريخى و فكرى اين مسائل، از ظرفيت اين بحث، بيرون است ؛ امّا در مقام كنونى كه در پى گزارش نمودنِ تلاش هاى پيامبر خدا براى استوارسازى امامت على(ع) و طرح پيشوايى آن بزرگوار هستيم، اشاره داشتن گذرا به آن را، پيش از بازگويى چگونگى طرح اين حقيقت، بجا مى دانيم.

 عالمان، متكلّمان و مفسّران شيعه، از ديرباز براى اثبات طهارت و عصمت امامان و اهل بيت عليهم السلاماز جمله به «آيه تطهير» استدلال كرده اند؛ استدلالى استوار كه استوارى و متانت آن در جاى خود ، باز گفته شده است. آنچه اكنون در فضاى بحث ما، در نگريستن بدان ضرورى است، چگونگى طرح اين مسئله توسط پيامبر(ص) و شيوه بيان آن است.

 پيامبر(ص) پس از آن كه اين آيه را بر مردمان خواند، روزها و ماه ها، هنگامى كه براى نمازْ بيرون مى آمد، بر آستانه خانه على(ع) مى ايستاد و بلند فرياد مى زد :


 «الصَّلاةَ يا أهلَ البَيتِ» .  اى اهل بيت، نماز! [۳۴]

 بدين ترتيب، در اين كه «اصحاب كسا» مصداق «اهل بيت»اند، و اين كه على(ع) چهره برجسته اين مجموعه است ، ترديدى نيست ؛ امّا در نگاه ما، آنچه مهم تر جلوه مى كند، اين است كه پيامبر خدا، با آن همه تأكيد و تنبّه و تصريح بر «عصمت» و «طهارتِ» اهل بيت، و حتّى پس از علنى كردن اين فضيلت، پيوسته اين جمله را تكرار مى كرد كه :


 «أنَا حَربٌ لِمَن حارَبَكُم ، وسِلمٌ لِمَن سالَمَكُم» .  من ، با كسى كه با شما مى جنگد ، در جنگم و با كسى كه با شما صلح مى كند ، در صلحم .  

 جز مطرح كردن زعامت و پيشوايى آينده و تأكيد ورزيدن بر آن نيست.

 گويا پيامبر(ص) با تفسيرى روشن و آگاهى آفرين از آيه :  «وَ مَا جَعَلْنَا الرُّءْيَا الَّتِى أَرَيْنَـكَ إِلَا فِتْنَةً لِّلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِى الْقُرْءَانِ ؛ [۳۵] و رؤيايى را كه به تو نمايانديم و درخت نفرين شده در قرآن را، جز براى آزمون مردم، قرار نداديم»  ، خانواده اى را معرّفى كرده است كه بر جامعه اسلامى، چنگ خواهد انداخت و ستم و ستمگرى را روا خواهد داشت و گويا با تشبيه آنان به بوزينه، به هويّت ميمون وار آنان ، تصريح نموده و جامعه را از اين كه روزگارى، دين و آرمان والاى الهى را به آنان بسپرند، بر حذر داشته است. [۳۶]

 از سوى ديگر نيز با مطرح كردن «اهل بيت» به عنوان انسان هاى پاك، منزّه و پيراسته جان، پيشوايان و رهبران استوار، ارجمند و آگاه ، راه آينده را مشخّص كرده است. [۳۷]

 آيه تطهير، در بيان نمودن مناقب و فضايل «آل اللّه » و نشان دادن جايگاه والاى آنان، نقشى بس بزرگ دارد . راز آن همه تأكيد و تنبّه پيامبر خدا براى روشن ساختن مراد اين آيه و نيز تلاش امامان عليهم السلامدر اين راه و ستيز بى امان بنى اميّه و مفسّران دربارى براى دور داشتن آن از آل اللّه (و دست كم، براى شريك ساختن ديگران در فضيلت آن)، گويايى و رسايى مفهوم آن در دلالت داشتن بر طهارت و عصمت على(ع) و نهايتا طهارت و عصمت اهل بيت عليهم السلاماست.

 افزون بر اين آيه ـ كه پيامبر خدا در جهت ابلاغ آن و تطبيق آن بر اهل بيت عليهم السلامكوششى بى دريغ به كار برد ـ ، روايات فراوانى وجود دارد كه پيامبر خدا در آنها حق مدارى، استوارگامى، راستگويى، فصل الخطابى، پاك دامنى، مينوسرشتى، پاك نهادى و درست كردارىِ على(ع) را مطرح ساخته و بر آن ، تأكيد ورزيده است. نيز على(ع) را همبر قرآن و همسان كتاب خدا معرّفى كرده است ؛ يعنى : على(ع) است كه بايد الگو، پيشوا و راهبر باشد و اوست كه بايد سخن نهايى را بگويد، و نه جز او.

 بايد در اين سخنان پيامبر(ص) انديشيد كه:


 «عَلِيٌّ مَعَ القُرآنِ ، وَالقُرآنُ مَعَ عَلِيٍّ» .  على با قرآن است و قرآن با او.  «عَلِيٌّ مَعَ الحَقِّ ، وَالحَقُّ مَعَ عَلِيٍّ» .  على با حق است و حق با على.  «عَلِيٌّ عَلَى الحَقِّ ؛ مَنِ اتَّبَعَهُ اتَّبَعَ الحَقَّ ، ومَن تَرَكَهُ تَرَكَ الحَقَّ» ، «عَلِيٌّ مَعَ الحَقِّ وَالقُرآنِ ، وَالحَقُّ وَالقُرآنُ مَعَ عَلِيٍّ» .  على بر حق است. هر كس از او پيروى كند، حق را پيروى كرده و هر كه او را وا نهد، حق را وا نهاده است.  و …

 و اين همه يعنى : على(ع) نمى لغزد، نمى شكند، كژ نمى رود، استوار است ، در نهايت سلامت است، مستقيم است، حق نگر و حق مدار است و… . على(ع) ، عنوان افتخارآميز «عصمت» را بر پيشانى دارد و بدين سان، مردمان، در الگوگيرى، پيروى و هدايتجويى از او، در امان اند و آيين و دينشان به سلامت است و … .

 آنچه در اين فصلْ بدان اشارت رفت، در ضمنِ متون بسيار، گزارش شده است. [۳۸]

 (۱۱)

 احاديث علم

چنان كه اشاره كرديم، پيامبر(ص) افزون بر زعامت سياسى، مرجعيّت فكرى امّت را نيز به عهده دارد. بديهى است كه امّت، در گذرگاه زندگانى، با ده ها گره فكرى، فردى و اجتماعى رو به رو مى شود. چه كسى بايد اين گره ها را بگشايد و ناپيداها را در برابر ديد جامعه بنهد؟ چه كسى بايد آيات الهى را تفسير كند و آموزه هاى دين را بدانان بنمايانَد؟ پيامبر خدا كه آيينش را جاودانه شمرده است، مرجعيّت فكرى و علمى فرداى امّت را در روزى كه خود در ميان امّت نيست، به چه كسى وا نهاده است؟

 احاديث نبوى بسيارى كه در منابع كهن پراكنده اند و از جمله، حديث شكوهمند :  «أنَا مَدينَةُ العِلمِ ، وعَلِيٌّ بابُها ؛  من شهر دانشم و على، دروازه آن»  ، نشانگر اين است كه پيامبر خدا، اين جايگاه بلند را براى على(ع) رقم زده است.

 افزون بر اين كه على(ع) خود، جوشش شگفتى از درون براى دريافتن و فراگرفتن داشت، پيامبر(ص) نيز علاقه شگرفى به آكنده ساختن جان وى از حقايق ربّانى داشت. پيامبر(ص) با جمله :  «أنَا مَدينَةُ العِلمِ وعَلِيٌّ بابُها ؛ فَمَن أرادَ المَدينَةَ فَليَأتِ البابَ ؛  من شهر دانشم و على، دروازه آن. پس، هر كس قصد ورود به شهر را دارد، از دروازه اش بيايد»،  نشان داد كه دانش راستين در على(ع) است و نه جز او. [۳۹]

 پيامبر(ص) در آخرين لحظات عمرش، على(ع) را فرا مى خوانَد و اسرار دانش خويش را به آن بزرگوار مى نمايانَد. پس از آن است كه على(ع) مى فرمايد :


 «حَدَّثَني ألفَ بابٍ ، يَفتَحُ كلُّ بابٍ ألفَ بابٍ» .  با من از هزار بابْ سخن گفت كه هر يك، هزار باب بر من گشود. [۴۰]

 و اين چنين است كه پيامبر خدا فرياد مى زند :


 «أنَا دارُ الحِكمَةِ ، وعَلِيٌّ بابُها» .  من خانه حكمتم و على، درِ آن. [۴۱]

 على(ع) است آن تنها كسى كه در معبر تاريخ توانست بگويد : «از من بپرسيد، پيش از آن كه مرا نيابيد» [۴۲] و على(ع) است كه اصحاب، بر سرِ بى مانندى او در دانش، اختلافى ندارند [۴۳] و خود مى فرمايد:


 «وَاللّهِ ما نَزَلَت آيَةٌ إلّا وقَد عَلِمتُ فيمَ نَزَلَت ، وأينَ نَزَلَت ، وعَلى مَن نَزَلَت ؛ إنَّ رَبّي وَهَبَ لي قَلباً عَقولاً ، ولِساناً ناطِقاً» .  به خدا سوگند ، آيه اى نازل نشد ، جز آن كه دانستم درباره چه و در كجا و براى چه كسى نازل شده است. پروردگارم به من قلبى خردمند و زبانى گشاده بخشيده است. [۴۴] و چه بلند است كلام امام حسن(ع) كه پس از شهادت على(ع) فرمود:


 «لَقَد فارَقَكُم رَجُلٌ بِالأَمسِ لَم يَسبِقهُ الأَوَّلونَ بِعِلمٍ ولا يُدرِكُهُ الآخِرونَ» .  ديروز ، مردى از شما جدا شد كه نه پيشينيان به علم او رسيدند و نه پسينيان به علم او خواهند رسيد. [۴۵]

 اينها و جز اينها ـ كه بسيارند ـ همگى نشانگر آن اند كه پيامبر خدا، با اين تأكيدها و ترغيب ها، عملاً مرجع فكرى آينده امّت و جايگاه جوشش دانش دين را نشان داده است، چنان كه صحابه نيز به پيروى از ايشان ، به آن ، اقرار نموده اند. [۴۶]

 (۱۲)

 حديث دوازده جانشين

از جمله احاديث مهم و شايان تدبّر و توجّه درباره چاره انديشى براى آينده امّت، احاديثى هستند كه تعداد جانشينان پيامبر خدا را مطرح مى سازند. اين احاديث كه فراوان نقل شده و با طرق مختلف و در نقل هاى گونه گون و صحيح آمده اند ، [۴۷] نشان مى دهند كه خلفاى پيامبر خدا دوازده نفرند. يكى از نقل ها چنين است:


 «لا يَزالُ الدّينُ قائِماً حَتّى تَقومَ السّاعَةُ أو يَكونَ عَلَيكُمُ اثنا عَشَرَ خَليفَةً كُلُّهُم مِن قُرَيشٍ» .  اين دين، برقرار مى ماند تا اين كه قيامت برپا شود و تا دوازده خليفه بر شما فرمان برانند كه همگى آنان از قريش اند. [۴۸]

 و نقل ديگرى از آن، بدين گونه است:


 عَن جابِرِ بنِ سَمُرَةَ قالَ : كُنتُ مَعَ أبي عِندَ النَّبِيِّ(ص) فَسَمِعتُهُ يَقولُ : «بَعدِي اثنا عَشَرَ خَليفَةً» ، ثُمَّ أخفى صَوتَهُ ، فَقُلتُ لِأَبي : مَا الَّذي أخفى صَوتَهُ ؟


 قالَ : قالَ : «كُلُّهُم مِن بَني هاشِمٍ» .  جابر بن سمره مى گويد : با پدرم نزد پيامبر(ص) بودم . شنيدم كه پيامبر(ص) فرمود : «پس از من، دوازده جانشين خواهند بود». سپس صدايش را آهسته كرد. به پدرم گفتم : آنچه آهسته فرمود، چه بود؟ گفت : پيامبر(ص) فرمود : «همگى از بنى هاشم اند». [۴۹]

 و در نقلى ديگر فرمود:


 «يَكونُ مِن بَعدِي اثنا عَشَرَ أميراً» .  پس از من، دوازده نفر اميرند. [۵۰]

 با اين گفته ها، پيامبر خدا چه چيزى را نشان داده است؟ آيا از واقعيّتى كه رخ خواهد داد، سخن گفته است، يا از حقيقتى كه بايد باشد؟ آيا جانشينان خود را در آينه زمان، نشان داده است، يعنى هر آن كس را كه بر اين مَسند تكيه مى زند؟ يا بر اين حقيقتْ تكيه كرده است كه دوازده نفرند، يعنى بايد آنان باشند و نه جز آنان و تا فرجام روزگار، همين و بس؟

 گويا ترديد نباشد كه پيامبر(ص) جانشين معرّفى مى كند ؛ يعنى كسانى را كه پاى در جاى پاى او مى نهند و همچون او بر مردمان، حكم مى رانند و چنانچه بر مسند خلافتْ تكيه زنند، چون او خلافت را به پيش خواهند برد ، گو اين كه كسانى كوشيده اند تا بر اين كلام الهىِ پيامبر خدا، مصداق هايى بتراشند. [۵۱] ابو جعفر بن محمّد بن سلامه اَزْدى طحاوى، بر اين باور است كه مراد از جانشينان، معاويه و فرزندش يزيد و… هستند. [۵۲]

 بر اساس اين تفسير، پيامبر(ص) اينان را خلفاى خود ، معرّفى مى كند كه مردم، سخن آنان را بشنوند و از آنان اطاعت كنند!… از يزيد! از عبد الملك بن مروان!بايد گفت:

  «كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْوَ هِهِمْ إِن يَقُولُونَ إِلَا كَذِبًا . [۵۳] سخنى بزرگ از دهانشان بر مى آيد. جز دروغ نمى گويند»  .

 چگونه مى توان تصوّر كرد كه پيامبر(ص) ، پيام آور كرامت، شرف، آزادى، صداقت و قداست ، براى خود، جانشينانى ستم پيشه، فسادگستر، تيره جان و جنايت پيشه معرّفى كند؟ [۵۴]

 بدون هيچ ترديدى، اگر كسى اصل روايت را بپذيرد ـ كه چاره اى جز آن نيست ـ ، بايد به تفسير شيعه اقرار كند كه اينان، على(ع) و فرزندان او هستند؛ همان كسانى كه در برخى از رواياتِ پيامبر خدا، با اسم و به صراحت ، ياد شده اند ؛ چرا كه :

 ۱ . آنان دوازده نفر و شناخته شده اند، منطبق با حديث؛

 ۲ . ائمّه، از قريش اند و آنان نيز از قريش؛

 ۳ . ديديم كه ذيل برخى از روايت ها، جمله : «همگى از بنى هاشم اند» بود. آنان نيز چنين اند و همه از بنى هاشم. مؤيّد اين حقيقت، كلام بلند على(ع) است:


 «إنَّ الأَئِمَّةَ مِن قُرَيشٍ غُرِسوا في هذَا البَطنِ مِن هاشِمٍ ، لا تَصلُحُ عَلى سِواهُم ، ولا تَصلُحُ الوُلاةُ مِن غَيرِهِم» .  امامان، از قريش اند ؛ چرا كه درخت امامت را در خاندان بنى هاشم كِشته اند ، و ديگران، درخور آن نيستند و جز آنان، كسى صلاحيّت امامت ندارد؛ [۵۵] ۴ . آنان از اهل بيت پيامبرند و در انطباق روشن با آنچه در صفحات پيشين آورديم و متون بسيار آن، گزارش خواهد شد؛

 ۵ . نام هاى آن بزرگواران ، به دقّت ، ياد شده است و چنان كه اشاره كرديم، دقيقا با آنچه از امامان عليهم السلامدر تفسير اين جمله آمده، منطبق است؛

 ۶ . بر اساس روايات بسيار، پيامبر خدا، به تداوم امامت حضرت مهدى(عج) تا قبل از قيامت، تصريح كرده است؛ همو كه آخرين امام از سلسله دوازده گانه امامان شيعه است. برخى از اين روايت ها چنين اند:


 المَهدِيُّ مِنّا أهلَ البَيتِ يُصلِحُهُ اللّهُ في لَيلَةٍ .  مهدى، از ما اهل بيت است. خدا، كار او را در شبى سامان مى دهد. [۵۶] المَهدِيُّ مِن عِترَتي مِن وُلدِ فاطِمَةَ .  مهدى، از عترت (خانواده) من، از فرزندان فاطمه است. [۵۷] لَو لَم يَبقَ مِنَ الدُّنيا إلّا يَومٌ لَبَعَثَ اللّهُ عزَّوجَلَّ رَجُلاً مِنّا يَملَؤُها عَدلاً كَما مُلِئَت جَوراً .  اگر از دنيا جز يك روز نمانده باشد، خداى عز و جل مردى از ما را بر مى انگيزد تا آن را از عدالت ، پر كند، همان گونه كه از ستم ، پر شده است. [۵۸] لا تَقومُ السّاعَةُ حَتّى يَلِيَ رَجُلٌ مِن أهلِ بَيتي يُواطِئُ اسمُهُ اسمي .  قيامت، برپا نمى شود تا آن كه مردى از اهل بيتم كه همنام من است، پيشوا شود. [۵۹] الأَئِمَّةُ بَعدِي اثنا عَشَرَ ؛ تِسعَةٌ مِن صُلبِ الحُسَينِ ، وَالتّاسِعُ مَهدِيُّهُم .  امامانِ پس از من، دوازده نفرند كه نُه تن از نسل حسين اند و نهمين آنان، مهدىِ آنان است. [۶۰]

 اكنون، در اين باره و در تكميل و تعميم سخن، نكات ديگرى مى آوريم:

 نكته نخست. چنان كه اشاره كرديم، حديث «دوازده جانشين» يا «دوازده امير» به روايت جابر بن سمره، حديثى مشهور با طرق مختلف و نقل هاى گونه گون است كه بيشترين كسانى كه آن را گزارش كرده اند، بر اين باورند كه پيامبر خدا آن را در «حَجّة البلاغ» فرموده است.

 جستجوى دقيق نقل هاى مختلف و گزارش هاى گونه گون، روشن مى كند كه پيامبر خدا، اين سخن را در دو مكان فرموده است:

 ۱ . مسجد النبى . بر اساس نقل مسلم و احمد بن حنبل، روايت جابر، بدين گونه است:


 در شامگاه روز جمعه اى كه اسلمى سنگسار شد، شنيدم پيامبر خدا مى گويد : «اين دين ، همچنان برقرار…». [۶۱]

 ماعز بن مالك اسلمى، كه در اين نقل از او ياد شده، قطعا در مدينه سنگسار شده است. [۶۲]

 افزون بر آن، در نقل هايى به شنيدن اين حديث در مسجد پيامبر(ص) تصريح شده است، از جمله در اين نقل :


 با پدرم به مسجد آمدم. پيامبر(ص) خطبه مى خواند… [۶۳]

 كه ظاهرا مراد، مسجد النبى است.

 ۲ . حَجّة البلاغ . اين نقل نيز از جابر بن سمره است. وى چنين مى گويد كه اين سخن را در آن حجّ عظيم [۶۴] و در سرزمين عرفات ، [۶۵] شنيده است.

 نكته دوم. بهره گيرى پيامبر خدا از اجتماع عظيم امّت در عرفات، براى علنى كردن اين حقيقت، بسى آموزنده است. پيامبر(ص) حديث ارجمند و سرنوشت ساز «ثقلين» را نيز، از جمله در اين جايگاه عظيم و مراسم پرشكوه ، اعلام كرده است.

 به طور كلّى، در اين مراسم بزرگ است كه «ثقلين»، براى هدايت امّت، همسان و همبر مطرح مى شوند، مصاديق عترت ، روشن مى گردد و در پايان ، «ولايت» به عنوان «كمال دين» رقم مى خورد و عدم ابلاغ آن، چونان تباه گشتن تمام رسالت ، تلقّى مى گردد. گويا در اين جمع، پيامبر خدا نگاهى دوباره به تمام دين و تأكيد و تشريحى بر همه آيين دارد و نيز در اين واپسين روزهاى سفر، تأكيد بر «حج» و «ولايت». امام باقر(ع) در اين باره فرمود :


 پيامبر خدا ، حج گزارد… . [۶۶]

 نكته سوم. برخى از نقل هاى حديث، نكته اى سؤال انگيز و شايان توجّه دارند. برخى از نقل ها، حديث را تا جمله : «همه از قريش اند» دارند. اين نقل ها گوياى آن اند كه جابر، اين جمله را نشنيده است ؛ از پدرش سؤال كرده و او نيز گفته است كه ادامه كلام، «همگى از قريش اند» يا «همگى از بنى هاشم اند» بوده است. اين گونه نقل ها، سه گونه اند:

 الف ـ جابر فقط مى گويد : «سپس پيامبر(ص) سخنى گفت كه نفهميدم»، [۶۷] يا «سپس پيامبر(ص) سخنى گفت كه بر من پوشيده ماند»، [۶۸] بدون اين كه چرايى اين پوشيدگى سخن و شنيده نشدن آن را بيان كند.

 ب ـ جابر تصريح كرده است كه : «چون پيامبر(ص) صدايش را پايين آورد، من نشنيدم»، [۶۹] يا «سپس پيامبر(ص) به آهستگى سخنى گفت كه من نشنيدم. پس به پدرم گفتم : آنچه پيامبر(ص) آهسته گفت، چه بود؟» [۷۰] و يا «سپس پيامبر(ص) صدايش را پايين آورد. پس به پدرم گفتم : شنيدم كه پيامبر خدا فرمود : پس از من، دوازده تن اميرند . آنچه آهسته فرمود، چه بود؟ گفت : [اين بود :] همگى از قريش اند » . [۷۱]

 ج ـ تصريح شده است كه شنيده نشدن كلام پيامبر(ص) براى آن بود كه غوغا و تشنّج به وجود آمد و كلامِ پيامبر خدا در سر و صدا و فريادهاى مردمان ، شنيده نشد.

 شگفت انگيز است اين كه پيامبر(ص) سخن مى گويد و مخاطبان، بر خلاف امر صريح الهى :  «لَا تَرْفَعُواْ أَصْوَ تَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِىِّ ؛ [۷۲] صداهايتان را از صداى پيامبر ، بالاتر مبريد»  ، صداى خويش را چنان بلند مى سازند كه سخن پيامبر(ص) ، در ميان آن غوغا نامعلوم مى گردد و راوى، آن را نمى شنود و براى آگاهى از ادامه كلام، به ديگران پناه مى بَرَد، تا آن كه مى فهمد آن سخن، اين بوده است : «همگى از قريش اند».

 تعبيرهاى گونه گون اين معنا، چنين است:

 سپس مردم ، همهمه كردند و سخن گفتند و من، كلام پيامبر(ص) را از «همگى» نفهميدم. [۷۳]

 سخنى گفت كه مردم نگذاشتند بشنوم. [۷۴]

 سپس سخنى گفت كه مردم نگذاشتند بشنوم. پس به پدرم (يا پسرم) گفتم : سخنى كه مردم نگذاشتند بشنوم، چه بود؟ گفت [ اين بود] : «همگى از قريش اند». [۷۵]

 مردم ، داد و فرياد كردند و من نشنيدم كه چه گفت. [۷۶]

 درنگريستن و تأمّل در آنچه آورديم، پژوهنده را به نكاتى رهنمون خواهد شد كه خالى از فايده نيستند:

 ۱ . نشان مى دهد كه ماجراى خلافت و سرنوشت آينده امّت، بسى حسّاسيت برانگيز بوده است. هم پيامبر(ص) ، چون به جان كلام مى رسد، آهنگ آن را فرو مى آورد، هم مردم، چون مى شنوند، واكنش نشان مى دهند و جنجال مى كنند و به پذيرش آن، تن نمى دهند.

 ۲ . اين كه برخى روايات، «فرو كاستن كلام» و برخى، «جنجال و غوغا» را آورده اند، بعيد نمى نمايد كه هر كدام از اين تعبيرها، با موردى از نقل ، مرتبط باشد. جابر ، تصريح مى كند كه در مسجد، چون پيامبر(ص) صدايش را پايين آورد، نفهميدم و در حديثِ نقل شده در المسند احمد بن حنبل، تصريح دارد كه چون مردمْ جنجال كردند، نشنيدم.

 ۳ . شايان توجّه ، اين كه در نقلى آمده است : چون پيامبر(ص) صدايش را آهسته كرد، فرمود : «همگى از بنى هاشم اند».

 بعيد نيست كه ادامه كلام، به واقع، «همگى از بنى هاشم اند» بوده كه اين گونه غوغا آفريده و بسيارى از شنيدن آن، فرياد برآورده و بدان تن نداده اند. نكته اى كه اين موضوع را استوارتر مى نماياند، اين است كه در صحنه سازى سقيفه و در مشاجره هاى آن روز، سياست بازان، به اين سخن، استناد نكردند و نگفتند كه پيامبر(ص) فرمود : «همگى از قريش اند»، با آن كه اين سخن، مى توانست كارساز باشد.

 از اين رو مى توان گفت كه ادامه كلام، «همگى از بنى هاشم اند» بوده است و بعدها و به هنگام تدوين آثار، مصلحت ، چنان ديده شده كه «همگى از بنى هاشم اند»، به «همگى از قريش اند» تغيير يابد .

 به هر حال، اين حديث، با نقل هاى بسيار و طرق گونه گونى كه مورد تأييد محدّثان اهل سنّت نيز قرار گرفته است، هيچ پيامى جز گزارش ولايت على(ع) و فرزندانش ندارد و تصريحى بر خلافت على(ع) پس از پيامبر خداست و نيز تأكيدى بر سياست عظيم و استوار پيامبر(ص) در تعيين آينده حاكميت و پيشوايى امّت .

 (۱۳)

 حديث سفينه

پيامبر(ص) سررشته امور را در ميان امّت به دست دارد. دامنه جامعه اسلامى، هنوز چندان گسترده نيست . با اين حال، اين جامعه نوپاى كوچك، با مسائل بسيارى از درون و بيرون مواجه است: مسائلى انحراف آفرين و دگرگونگر . جريان نفاق در درون جامعه، شكل گرفته و ارتداد برخى، در همان جامعه، صورت گرفته است و … .

 پيامبر خدا به روزها و روزگارى مى انديشد كه مشعل فروزان حياتش خاموش مى شود ، امّا امّت، بايد راه را ادامه دهند.

 آنچه آورديم، چاره انديشى براى فردا و فرداهاست، در هنگامه شعله ور گشتن آتش فتنه و به خروش آمدن امواج گم راهى ها و … و در همين سمت و سوست كلام بلند و والا و روشنگر ديگرِ پيامبر خدا؛ آن كه به «حديث سفينه» شهره است و يكى از نقل هاى آن، چنين است:


 «ألا إنّ مثل أهل بيتي فيكم مثل سفينة نوح ؛ من ركبها نجا ، ومن تخلّف عنها هلك» .  هان! مَثَل اهل بيتم در ميان شما، همچون كشتى نوح است. هر كس به آن در آيد، نجات يابد و هر كس از آن بازماند، هلاك گردد.  

 چه تشبيه بيدارگر و تنبّه آفرينى!

 پيامبر خدا به فتنه گرى ها، آتش افروزى ها و جريان سازى ها در آينه زمان مى نگرد و اين همه را به امواج خروشان و غول پيكر دريا، همانند مى سازد؛ امواجى كه هر كس در كام آنها قرار گيرد،غرق شود و هر آن كه در معرضش باشد، تباه گردد. چه بسا كسانى به پندارِ رهايى از اين امواج بلند، پناهگاهى پندارى جويند و بدان جا در آيند ؛ امّا امواجْ فراز آيند و آنان را در كام خود، فرو برند.

 پس امّت ، بايد هشيار و بيدار باشد، كه تنها راه نجات ، در آمدن به «سفينه» اهل بيت عليهم السلام است و چنگ زدن به آموزه هاى آنان .

 و شگفتا از تحقّق آن امواج و به وجود آمدن پناهگاه هاى پندارى براى مردمان، پناهگاه هايى چون : عالم نماها، فرقه ها، جريان ها و… تا مگر مردمان، بدان سوى ها روانه شوند و از در آمدن به كشتى نجات حقيقى، بازمانند.

 در دلالت اين حديث بر وجوب اطاعت از اهل بيت عليهم السلامترديدى نيست. مگر مى شود خردمندى، امواج خروشان را بنگرد و در رهايى جويى از آنها ترديد كند؛ امواجى كه در كام آنها افتادن ، همان است و غرق شدن، همان!

 ديگر آن كه پيامد قطعى اين روى آوردن به سفينه، هدايت يافتگى و رهايى از امواج تباهى آفرين است. ديگر آن كه اين سفينه، نجاتبخش است. پس اين عزيزان، معصوم اند و به دور از خطا و… . [۷۷]

(۱۴)

 حديث ثقلين

از جمله چاره انديشى هاى پيامبر خدا براى آينده امّت و جلوگيرى از گسترش ضلالت و جهالت و حيرت در جامعه، تلاش براى تعيين مرجع علمى و نشان دادن جهت گيرى استوار براى حركت هاى فكرى و بيان چگونگى تفسير قرآن و مكتب و سرچشمه آن است. شايد اين حقيقت، روشن ترين گونه خود را در «حديث ثقلين» نشان داده است.

 حديث ثقلين، با محتوايى واحد و گونه هاى بيانىِ مكرّر، بارها و بارها به وسيله پيامبر(ص) در مكان هاى مختلف : عَرَفه، مسجد خَيف، غدير خُم، حجره شريفش به هنگام شدّت بيمارى در آخرين لحظات زندگانى و … بيان شده است .

 افزون بر اهل بيت عليهم السلام، بسيارى از صحابيان نيز آن را گزارش كرده اند و كسانى بسيار از تابعيان و عالمان، بر استوارى آن ، تأكيد ورزيده اند. [۷۸] يكى از گونه هاى مختلف نقل اين حديث، چنين است:


 «إنّي تارِكٌ فيكُم ما إن تَمسَّكتُم بِهِ لَن تَضِلّوا بَعدي ، أحَدُهُما أعظَمُ مِنَ الآخَرِ ؛ كِتابُ اللّهِ حَبلٌ مَمدودٌ مِنَ السَّماءِ إلَى الأَرضِ ، وعِترَتي أهلُ بَيتي ، ولَن يَتَفَرَّقا حَتّى يَرِدا عَلَيَّ الحَوضَ ، فَانظُروا كَيفَ تَخلُفوني فيهِما» .  من، در ميان شما چيزى به يادگار مى نهم كه پس از من تا وقتى بدان چنگ درزنيد، هرگز گم راه نگرديد. يكى از آن دو، بزرگ تر از ديگرى است : كتاب خدا، كه ريسمانى كشيده شده از آسمان به زمين است ، و عترتم، اهل بيتم. هرگز اين دو از هم جدا نشوند تا در كنار حوض [ كوثر]، بر من وارد آيند. پس بنگريد در نبودنِ من، چگونه با آن دو رفتار مى كنيد. [۷۹]

 اين ، كلامى است شكوهمند، منقبتى است بزرگ، فضيلتى است بى نظير، هدايتى است سعادت آفرين، رهنمودى است ضلالت زدا و… !

 نكته اوّل كه مهم ترين نكته است اين كه كلام رسا و گوياى پيامبر(ص) مى نمايانَد و هيچ ترديدى را برنمى تابد، مرجعيّت بخشيدن به اهل بيت عليهم السلام و وجوب پيروى از آنان در اقوال، افعال و … است.

 بر اين حقيقت والا، بسيارى از عالمان، تصريح كرده اند . از جمله ، متكلّم بزرگ اهل سنّت، سعد الدين مسعود بن عمر تفتازانى مى گويد :

 پيامبر(ص) آنان را در اين كه چنگ زدن به آنها رهايى بخشِ از گم راهى است، با كتاب خدا همراه كرده است و معناى چنگ زدن به كتاب، جز دانش اندوزى و رهجويى نيست. پس درباره عترت نيز چنين است. [۸۰]

 نكته ديگر ، آن كه بزرگ ترين رسالت و مسئوليّت پيامبر خدا، هدايتگرى و تلاش در جهت ضلالت زدايى است. از سوى ديگر، روشن ترين و بديهى ترين واجب براى مسلمانان، تمسّك به هر آن چيزى است كه هدايت مى آفريند و ضلالت مى زدايد. بدين سان، پيامبر خدا با جمله : «تا به آن دو چنگ زده ايد، هرگز گم راه نشويد»، اين واجبِ مؤمنان را پيش ديد آنها نهاده است. آيا كسى مى تواند در وجوب پيروى از «عترت» كه هدايت آفرين و گم راهى زداست، ترديد كند؟!

 نكته سوم ، آن كه تمسّك به اين دو «گران بها»، براى رسيدن به مقصد والا و مقصود اعلى و دستيابى به هدايت ، بسنده است و در وراى آن، جز ضلالت نخواهد بود :

  «فمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَا الضَّلَـلُ . [۸۱] و پس از حق، چه چيزى است ، جز گم راهى؟»  .

 نكته چهارم ، آن كه حديث ثقلين، بدون هيچ ترديدى، «عصمت» عترت را رقم زده است . يكى بدان جهت كه پيامبر خدا، بدون هيچ قيد و شرطى، تمسّك بدانها را لازم شمرده است. در اين صورت، آيا مى توان تصوّر كرد كه او امّت را به كسانى كه خود در لغزش اند، ارجاع داده و بدون قيد و شرط، چنگ انداختن به آموزه هاى آنان را لازم شمرده باشد؟!

 ديگر آن كه آنان، همبر قرآنى هستند كه هرگز باطل در آن، راه ندارد. پس آنان نيز چنين خواهند بود.

 جهت ديگر آن كه تمسّك به آنها، سدّى در برابر گم راهى است. اگر گم راهى بر كسانى روا باشد، كى گم راهى زدا توانند بود؟!

 (۱۵)

 حديث غدير

گفتيم كه پيامبر خدا از آغازين روزهاى ابلاغ پيام رسالت، بر امام و پيشواى پس از خود نيز تأكيد ورزيد و جاى جاى و در مواضع مختلف، در درازناى ۲۳ سال رسالت، با تعبيرهاى مختلف و گفتارهاى گونه گون، «حق» را آشكار نمود و پيشواىِ پس از خود را با ويژگى هاى والا به گونه اى معيّن و مشخّص در پيش ديده ها نهاد و گفتيم كه اين حق گزارى ها و ابلاغ حق و نشان دادن آينده پيشوايى، در واپسين حجّ پيامبر خدا (حجّة الوداع) به اوج رسيد و با فرمان الهى، ولايت، «ابلاغ» شد و بدين سان، اين حج، «حَجّة البَلاغ» [۸۲] نام گرفت.

 پيامبر خدا، به سال دهم هجرت، آهنگ حج كرد و مردمان را از اين قصد، آگاهانْد. بدين سان، كسان بسيارى براى حج گزارى راهى مكّه شدند تا با پيامبر خدا حج بگزارند و مناسك حج را از آن بزرگوار بياموزند.

 پيامبر(ص) با مسلمانان ، حج گزارد و به سوى مدينه حركت كرد. در روز هجدهم ذى حجّه، پيامبر(ص) در حالى كه كسان بسيارى پيش تر از او و قافله هاى بسيارى نيز پس از وى حركت مى كردند، به سرزمينى با نام «غدير خم»، در وادى جُحفه (محلّ جدا شدن راه اهل مدينه و مصرى ها و …) رسيد، در شرايطى كه آفتاب، اوج گرفته بود و بى امان، بر زمينْ حرارت مى ريخت .

 پيامبر(ص) به فرمان الهى، دستور داد كه سواران و پيادگان توقّف كنند و رفتگان باز آيند و آيندگان برسند. حرارت نيم روز، مردمان را مى آزُرد و لباس ها و مَركب ها سايه بان شده بودند. پيامبر(ص) بر انبوهى از جهاز شتران، فراز رفت و خطبه آغاز كرد. خداى را سپاس گفت و از اين كه به زودى از ميان آنان خواهد رفت، پرده برگرفت و از آنان خواست كه درباره چگونگى رسالت گزارى وى، گواهى دهند. مردمان، يكسر فرياد برآوردند: گواهى مى دهيم كه تو ابلاغ كردى و خيرخواهى و مجاهده نمودى. پس خدا به تو جزاى خير دهاد!

 آن گاه، براى آماده سازى مردمان براى شنيدن پيام آخرين، بارها از صداقت خويش در ابلاغ و از «ثقلين» سخن گفت و جايگاه والاى خود را در ميان امّت، برنمود و بر اولويّت خود بر آنان، گواهى خواست كه پاسخ هاى بلند و يك صدا شنيد.

 آن گاه، دست على(ع) را گرفت و فراز آورد و با شكوهى شگرف و فريادى بس رسا فرمود:


 مَن كُنتُ مَولاه ، فعلىٌّ مولاه .  هر كه من مولاى اويم، پس على مولاى اوست.  

 پيامبر(ص) سه بار ، اين جمله را تكرار كرد و براى پذيرندگان ولايت على(ع) و دوستداران و ياوران او دعا كرد.

 بدين سان، پيامبر خدا در تداوم آن روشنگرى ها و اعلام حق ها، در نهايت تدبير و آگاهى و در ميان ده ها هزار انسانِ به حج آمده از اقاليم قبله، «ولايت و خلافت على(ع) » را رقم زد و «حقّ خلافت» و «خلافت حق» را نشان داد.

 آن روز، هيچ كس در اين حقيقت، ترديد نكرد و در اين كه پيامبر(ص) با اين عبارت ها، على(ع) را به ولايت و امامتْ منصوب ساخت، ترديدى روا نداشت. اگر كسانى گرانْ جانى كردند، به سبب محتوا و مفاد پيام نبود. آن گونه كسان، به لحاظ تيره جانى در اين كه اين حركتْ «وحيانى» باشد، سخن داشتند.

 به هر حال، كسان بسيارى به محضر على(ع) شتافتند و «امارت و ولايت» وى را تهنيت گفتند. بدين سان ، روشن است كه در آن روزگاران، اين حقيقت، ترديدبَردار نبود. از جمله، كلام عمر بن خطّاب را بنگريد:

 مباركت باد ، اى پسر ابو طالب! امروز، ولىّ هر مؤمن شدى. [۸۳]

 امّا پس از پيامبر خدا، رَوند طبيعى كارها دگرگون شد. كسانى جريان را وارونه ساختند و جامه خلافت را بر قامتى ديگر كشيدند . اينان ، هرگز در اين همه فضل ها و فضيلت ها، ترديدى روا نداشتند ؛ بلكه بهانه هايى ديگر تراشيدند. آنان پس از روزگارى كوشيدند كه از يك سو در «دلالت» اين حديث شريف بر امامت و ولايت، ترديد كنند و از ديگر سو، در «سند» آن.

 متون بسيار و گونه گون اين حديث را در اين مجلّد ، آورده ايم. اكنون مى خواهيم بر پايه آن گزارش ها و ديگر آگاهى ها، با نگاهى به چگونگى محتوا، سند و دلالت حديث، اندكى از حقايق نهفته را درباره اين كلام بلند ، بنمايانيم.

 ۱ . سند حديث

حديث غدير، از مشهورترين و بلندآوازه ترين احاديث نبوى است و بسيارى از محدّثان و عالمان، بر استوارى و بلكه بر تواتر آن، تأكيد كرده اند. [۸۴] ابن كثير مى گويد:

 حديث «هر كه من مولاى اويم، پس على مولاى اوست»، چنان به تواتر نقل شده كه متيقّن است آن را پيامبر(ص) گفته است. [۸۵]

 و ذهبى در رساله خود گفته است :

 حديث «هر كه من مولاى اويم ، پس على مولاى اوست» ، از متواترات است و قطعى است كه پيامبر(ص) آن را فرموده است و عدّه زياد و گروه هاى متفاوتى با طريق هاى صحيح و حَسَن و ضعيف و مردود ، آن را نقل كرده اند كه من آنها را مى آورم… . [۸۶]

 علّامه عبد الحسين امينى، حديث غدير را از صد و ده تن از صحابيان ، گزارش و در پايان، تأكيد نموده است كه آنچه او گزارش كرده، تمام آن چيزى نيست كه وجود دارد. [۸۷] محقّق فقيد، سيّد عبد العزيز طباطبايى رحمه اللهدر پانوشت اين سخن گفته است:

 صحابيانى ديگر ـ جز آنان كه علّامه امينى معرّفى كرده ـ ، روايت غدير را گزارش كرده اند كه همه آنها را در كتاب على ضفاف الغدير [۸۸] ياد كرده ام.

 در الغدير، فهرست بلندى از اقوال تابعيانى كه حديث غدير را نقل كرده اند نيز آمده است.

 عالم جليل القدر، مدافع نستوه ولايت، مير حامد حسين هندى نيز بخش بزرگى از اثر بى مانندش، عبقات الأنوار را ويژه حديث غدير ساخته، سند آن را به تفصيلْ گزارش كرده و در نقد ديدگاه كسانى كه به عدم تواتر آن باور دارند، به تفصيل تمام، سخن گفته و نا استوارى اين ديدگاه را روشن ساخته است. [۸۹] گويا سخن گفتن از سند حديث و استوارى گزارش آن در منابع حديثى، سخنى زايد باشد. از اين رو ، گفتار تنى چند از محدّثان را مى آوريم و بحث را در بُعد ديگرى از آن ادامه مى دهيم:

 حاكم نيشابورى در المستدرك على الصحيحين، حديث غدير را نقل كرده و پس از آن ، در يك مورد نوشته است:

 اين حديث، مطابق شرط شيخين (بخارى و مسلم)، صحيح است ؛ ولى اين دو، آن را نقل نكرده اند. [۹۰]

 نيز در موردى ديگر ، پس از نقل آن، نوشته است:

 سند اين حديث، صحيح است و آن دو، نقلش نكرده اند. [۹۱]

 ترمذى، پس از نقل اين حديث در السنن، نوشته است:

 اين حديث، نيكو و صحيح است. [۹۲]

 ذهبى نيز نوشته است:

 اين حديث، قطعى و ترديد ناپذير است.

 ذهبى، در ذيل شرح حال ابن جرير طبرى نوشته است:

 چون به ابن جرير خبر رسيد كه ابن ابى داوود به حديث غديرِ خُم ايرادى گرفته است، كتاب الفضائل را نوشت و در «صحيح» بودن سند حديث، سخن راند. من، يك جلد از طرق اين حديث را به روايت ابن جرير ديدم و از كار او و فراوانى طرق اين حديث ، به شگفت آمدم. [۹۳] ابن حجر نيز مى گويد:

 و امّا حديث «هر كه من مولاى اويم، پس على مولاى اوست» را تِرمِذى و نسايى نقل كرده اند و آن، جدا طرق فراوانى دارد. ابن عقده آنها را در كتابى مستقل گرد آورده است و بسيارى از اسناد آن، صحيح و نيكوست. [۹۴]

 كتاب ابن عُقده با عنوان حديث الولاية، تا حدود قرن دهم در اختيار عالمان بوده است. سيّد بن طاووس درباره آن نوشته است:

 و در آن، تصريح پيامبر(ص) به ولايت على(ع) را با صد و پنجاه طريق، روايت كرده است [۹۵] . [۹۶]

 ابن عساكر نيز در موارد متعدّدى از اثر عظيمش، از اين حديث ياد نموده و فقط در يك مورد، نود طريق آن را ياد كرده است، [۹۷] و چنين است يادكرد بسيارى ديگر از محدّثان و مفسّران و عالمان.

 با اين همه، اگر كسى يا كسانى، در صدور حديث و يا چگونگى نقل آن ترديد روا دارند، بى گمان از سَرِ استكبار و رويارويى با حق است و نه چيز ديگر.

 ۲ . دلالت حديث

از آنچه در آغاز سخن آورديم و پس از اين نيز گسترده تر بدان خواهيم پرداخت و نيز با ديدن متون (نصوص) بسيار آن، روشن مى شود كه در آن روز ، كسى ترديد نكرد كه جمله :  «هر كه من مولاى اويم، پس على مولاى اوست»  ، سرپرستى، توليت امور، امامت و پيشوايى را مى رسانَد.

 البتّه روشن است كه واژه «مولا» بار معنايى گسترده اى دارد؛ [۹۸] امّا از معانى مختلف آن، جز آنچه را ياد شد، نمى توان در اين مورد ، مراد دانست.

 واژه «مولا» در ادبيات عرب

پژوهش در متون كهن ادبى، لغوى و تفسيرى، نشانگر آن است كه از معانى روشن «مولا» : سرپرست، شايسته تر براى تصرّف در امور، و اولى در زعامت و ولايت است. برخى از مواردى را كه در آنها «مولا» بدين معنا به كار رفته، مى آوريم :

 ابو عبيده مَعمَر بن مثنّى، در تفسير كلمه «مولاكم» در آيه ۱۵ از سوره حديد :  « …مَأْوَاكُمُ النَّارُ هِىَ مَوْلَـكُمْ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ؛  جايگاهتان آتش است. آن ، سزاوار شماست و چه بد فرجامى است!»  نوشته است :

 به شما سزاوارتر است. [۹۹]

 او اين تفسير را با شعرى از ادب جاهلى استوار كرده است . شعر مورد استشهاد او از لبيد ، صاحب يكى از «معلّقات سبع» است :

فغدت كلا الفرجين تحسب أنّه

 مولى المخافة خلفها وأمامها .

 ماده گاو وحشى چنان بترسد كه پندارد

 صاحبِ سگان شكارى، هم در پيش روى اوست و هم در پس او.

 شارحان معلّقات سبع ، در اين بيت ، «مولى» را به معناى «اختياردار» و «صاحب» گرفته اند و شعر را بر اين اساس، معنا كرده اند. [۱۰۰]

 ابو زكريّا يحيى بن زياد بن عبد اللّه ، معروف به فرّاء، اديب و مفسّر بزرگ كوفى، در تفسير همين آيه نوشته است:

 «او ، مولاى شماست» يعنى : به شما سزاوارتر است . [۱۰۱]

 و چنين اند ابو الحسن اَخفش، ابو اسحاق زَجّاج، محمّد بن قاسم انبارى و… . [۱۰۲]

 محمّد بن سائب كلبى، مؤلّف، مفسّر و تبارشناس بزرگ، در تفسير آيه ۵۱ از سوره توبه :  «قُل لَّن يُصِيبَنَآ إِلَا مَا كَتَبَ اللَّهُ لَنَا هُوَ مَوْلَنَا وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ؛  بگو جز آنچه خداوند برايمان مقدَّر كرده است، به ما نمى رسد. او مولاى ماست، و مؤمنان بايد تنها بر خدا توكّل كنند»  ، نوشته است:

 أولى بنا من أنفسنا فى الموت والحياة. [۱۰۳]

 خدا اختيارش در زندگى و مرگ ما، از خودمان بيشتر است.

 چنان كه پيش تر آورديم، آمدن مولا به معناى «سرپرست» و «متولّى امور» نيز از جمله روشن ترين كاربردهاى واژه «مولا» است و بسيارى بدان تصريح كرده اند كه از آن جمله اند:

 ابو العبّاس محمّد بن يزيد، معروف به مُبرَّد، در تفسير آيه ۱۱ از سوره محمّد :  «ذَ لِكَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِينَ ءَامَنُواْ ؛  آن، بِدين سبب است كه خداوند، مولاى مؤمنان است»  ، مى نويسد :

 ولى و مولا، يك معنا دارند و آن يعنى : كسى كه به خلقش سزاوار و متولّى امور آنان است. [۱۰۴]

 فرّاء نيز نوشته است:

 ولى و مولا در كلام عرب ، يك معنا دارند. [۱۰۵]

 راغب اصفهانى، مفسّر و اديب و قرآن پژوه بزرگ قرن چهارم نيز نوشته است:

 ولايت ، سرپرستى امر است. ولى و مولا، هر دو در اين معنا استعمال مى شوند و هر يك، هم به معناى فاعلى (مُوالى) و هم به معناى مفعولى (مُوالى) به كار مى روند. [۱۰۶]

 ابو الحسن على بن احمد واحدى نيشابورى، مفسّر و اديب بزرگ قرن پنجم، در تفسير آيه ۶۲ از سوره انعام :  «ثُمَّ رُدُّواْ إِلَى اللَّهِ مَوْلَهُمُ الْحَقِّ ؛  سپس به سوى خدا، مولاى حقيقى شان ، باز گردانده مى شوند»  مى نويسد:

 يعنى كسى كه سرپرستى امورشان را به عهده دارد. [۱۰۷]

 اين گونه عالمان كه بر اين حقيقتْ تأكيد كرده اند، بسيارند. از اديب و مفسّر بزرگ معتزلى، جار اللّه زمخشرى ياد مى كنيم و مى گذريم. وى در تفسير آيه ۲۸۶ از سوره بقره :  «أَنتَ مَوْلَنَا فَانصُرْنَا .  تو مولاى مايى . پس ما را يارى كن!»  مى نويسد:

 سرور مايى و ما بندگان توييم؛ يا ياور مايى ؛ و يا سرپرست امور مايى . [۱۰۸]

 ابن اثير نيز در اثر بزرگ و ارجمند خود، النهاية ، كه به شرح واژه هاى دشوارياب احاديث نبوى پرداخته، در تفسير واژه «مولا» نوشته است:

 واژه «مولا» در حديث، فراوان آمده است و آن ، اسمى است كه بر معانى فراوان اطلاق مى شود … و هر كس كه سرپرستى امرى را به عهده گيرد يا بدان قيام كند، مولا و ولىّ آن مى شود … و از اين معناست حديث : «هر زنى كه بدون اجازه مولايش ازدواج كند، ازدواجش باطل است» و در نقل ديگر [ از اين روايت ]«وليّش» (به معناى متولّى امرش) آمده است. [۱۰۹]

 بدين سان ، روشن گرديد كه «اولويّت در امور» و «سرپرستى امور» و «سيادت» و «رياست» و «زعامت» ، در كلمه «مولا» مندرج است و نيز معناى «مولا» با «ولى» ، همسانى دارد. اين دو مطلب ، حقايقى شناخته شده اند. بر اين حقيقت، اديبان، عالمان و مفسّران بزرگى تأكيد ورزيده اند، چنان كه آورديم. [۱۱۰]

 از اين رو ، ما بر اين باوريم ـ چنان كه حق مداران نحله ها و مذاهب ديگر نيز بر اين باور رفته اند [۱۱۱] ـ كه پيامبر خدا در آن هنگامه شگفت و عظيم و جاودانه، با آن جمله سرنوشت ساز، هيچ چيزى را جز «ولايت»، «امامت» و «زعامت» على(ع) رقم نزد.

 ساماندهى آن اجتماع شكوهمند، فقط براى آن بود كه مردمان ، يك بار ديگر، ولى بسى گوياتر، رساتر و كارآمدتر، در گستره اى بس عظيم، از ولايت على(ع) بشنوند و فردا و فرداها كسانى همى نگويند كه: ندانستيم، نفهميديم، نشنيديم و… . براى همين بود كه پيامبر(ص) بارها اقرار گرفت و در پايان، با صدايى بس رسا فرياد زد :


 «ألا فَليُبَلِّغِ الشّاهِدُ الغائِبَ» .  هان! حاضر به غايب برساند.  

 اكنون بر سر آنيم كه از يك سو ملازمات وارونه سازى اين معنا را در پيش ديد نهيم و از سر تذكّر بگوييم كه اگر در اين كلام پيامبر(ص) سخن از ولايت و سرپرستى آينده امّت در ميان نباشد، چنين تفسيرى چه لازمه اى خواهد داشت و آيا خِرَد، آن پيامدها را مى پذيرد ، و از سوى ديگر، با تأمّل در حادثه و چگونگى شكل گيرى آن و مسائلى ديگر، تأكيد كنيم كه حق، همان است كه در تحليل واژگانى آن آمد و نه چيز و چيزهاى ديگر… ؛ و اللّه من وراء القصد.

 قرائن دلالت حديث غدير بر امامت و خلافت

 الف ـ قرائن عقلى

 ۱ . پيامد آنچه گذشت

به اعتقاد ما، پيامد آنچه تا بدين جا آورديم، ترديدى باقى نمى گذارد كه پيامبرخدا در آن هنگامه عظيم، رهبرى آينده را تعيين كرد و پيشوايى آينده امّت اسلامى را رقم زد.

 بر اين بيفزاييم كه اگر كسى بر اين باور باشد كه پيامبر(ص) در آن اجتماع عظيم و با آن خطابه بسى شورانگيز و جاودانه و با آن همه تأكيد، از خلافت و ولايت نگفت و آينده امّت را مسكوت گذاشت، بى گمان، آينده نگرى و تعيين امام و رهبر آينده را از آنچه پيش تر آورديم نيز نخواهد فهميد.

 بدين سان ، بايد بگوييم كه پيامبر(ص) براى آينده امّت، طرحى نيفكنده و چگونگى پيشوايى پس از خود را تعيين نكرده و امّت را چونان رمه اى بى شبان ، رها كرده است ؛ چرا كه در آغاز اين درآمد ، ديديم كه گمانه هاى ديگر درباره آينده امّت، غير از گمانه تصريح بر رهبر آينده، ناپذيرفتنى و به شدّت نااستوارند.

 نيز بايد بپذيريم كه پيامبر(ص) حقيقت را وا نگفته و كار تشخيص آن را به عصرها و نسل ها سپرده است و… . آيا هيچ خِردى اين بى توجّهى و سهل انگارى را از آن طبيب [۱۱۲] سختكوش بى تاب پُردغدغه و نگران از آينده امّت ، مى پذيرد؟ حاشا به حكمت، استوارانديشى، آينده نگرى و عظمت شخصيّت پيامبر خدا كه چنين كند!

 ۲ . چگونگى شكل گيرى مراسم و ابلاغ

مردمان، همراه پيامبر خدا حج گزارده اند و اينك ، آهنگ خروج از مكّه دارند. حج گزاران، انبوه انبوه، در قالب قافله ها از مكّه بيرون مى روند و راهىِ ديار خويش مى شوند. پيامبر(ص) نيز چنين كرده است.

 پيامبر خدا به وادى «خُم» نزديك مى شود؛ سرزمينى ناهنجار و بسيار گرم . [۱۱۳] پيك الهى بر ابلاغ پيام خداوند ، تأكيد مى كند. پيامبر(ص) در وادى «خُم» از حركت باز مى ايستد و دستور مى دهد آنان كه پيش رفته اند، باز آيند و بازماندگان فرا رسند.

 سرزمين، غير مسكونى و ناهنجار، هوا بسى گرم و فضا آتشين است. پيامبر(ص) دستور مى دهد كه از جهاز شتران، جايگاهى بلند سامان دهند، بدان گونه كه همه صداى او را بشنوند و به هنگام سخن ، او را ببينند.

 چنين مى كنند. نماز ظهر گزارده مى شود. پيامبر(ص) دستور مى دهد كه همگان گرد آيند. جمعيت ، فشرده مى شود. حرارت به اوج خود رسيده است و از تابش آفتاب، سراسر بيابان، زبانه مى كشد. مردمان از جامه ها، رداها و از هر آنچه امكان داشته است، سايه بانَكى دست و پا كرده اند تا مگر اندكى از حرارت آفتاب و سوزش آن كاسته شود.

 در چنين هنگامى سخت و فراموش ناشدنى ، پيامبر(ص) در پيش ديد ده ها هزار [۱۱۴] مسلمان حج گزار، بر جهاز شتران بر مى آيد و سخن آغاز مى كند و حمد و ثناى خداوند مى گويد. سپس بارها از مردم بر سختكوشى، ابلاغ، اندرزگويى و كوتاهى نكردن خويش در ابلاغ حق، و… گواهى مى گيرد و سرانجام ، در حالى كه دست على(ع) را گرفته و فراز آورده ـ بدان سان كه سپيدى زير بغل آن دو نمايان است ـ ، مى فرمايد:


 من كنت مولاه فعليّ مولاه .  هر كه من مولاى اويم، اين على مولاى اوست .  

 اكنون بايد بنگريم كه پيامبر(ص) با اين همه تمهيد، در فضايى بدان گونه، در ميان جمعى بدان سان و با تأكيد بر مطرح شدن سخن در همان جا و با همان حال و هوا، چه گفته و از آن، چه چيزى اراده كرده است . دوستى على(ع) را؟ پيامبر(ص) كه در هنگامه عظيم اين حج، بارها سخن گفته و از جمله بر «مودّت» اهل بيتش تأكيد كرده بود،از نگه داشتن اين همه انسان در آن جوّ آتشين و شنوانيدن اين پيام به آنان و تأكيد بر رساندن آن به ديگران ، چنين قصد داشت كه : «على را دوست بداريد»؟ مگر دوست داشتن على(ع) ، نيازمند توصيه است؟! او سرآمد مؤمنان و برجسته ترين چهره اين مكتب است و مؤمنان، همه مأمور به دوست داشتن يكديگر و نهايتا مأمور به دوست داشتن على(ع) هستند. آيا گفتن اين موضوع، نياز به اين همه تمهيد داشت؟!

 در بخش چهاردهم اين دانش نامه ، احاديث درباره «مهرورزى به على(ع) » خواهد آمد ؛ امّا تأكيد داريم كه آنها نيز آهنگى بس فراتر و مقصودى بس عظيم تر از دوستى صورى و عادى دارند.

 با اين كه بارها بر دوستى على(ع) تأكيد و تصريح شده بود، چه نيازى به اين همه رنج بردن و سختى ديدن مردمان بود كه بمانند و حرارت بچشند تا بشنوند كه : «على را دوست بداريد»؟

 اين همه، نشانگر آن است كه پيامبر خدا از آن كلام، پيامى فراتر، سخنى نقش آفرين تر و مقصودى فرازمندتر داشت و به همين دليل نيز آن صحنه به يادماندنى را به امر الهى سامان داد و يك بار ديگر، ولى گوياتر، فراموش ناشدنى تر و بر جان ها جايگيرتر، پيامش را فرياد كرد. آيا هيچ خِردى از آن همه تمهيد و تأكيد، جز اين مى فهمد و هيچ خِردى، آن توجيه ناموجّه را برمى تابد؟!

  «إِنَّ فِى ذَ لِكَ لَذِكْرَى لِمَن كَانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِيدٌ . [۱۱۵] بى گمان، در آن براى كسى كه صاحبْ دل باشد يا گوش شنوا داشته و شاهد باشد، پند است»  .

 ب ـ قرائن موجود در خود واقعه

 ۱ . نزول دو آيه (اكمال و ابلاغ)

بى گمان، آيات ۳ و ۶۷ از سوره مائده در جريان غدير و پس از آن كه پيامبر خدا على(ع) را فراز آورد و نيز پيش از سامان يافتن آن مراسم شكوهمند، براى تأكيد بر ابلاغِ حق در مشهد و منظر هزاران انسان و پس از بيان جمله : «هر كه من مولاى اويم ، على مولاى اوست» نازل شده است.

 گزارش ها و نقل هاى اين حقيقت، بدان سان انبوه است كه جاى هيچ ترديدى را باقى نمى گذارد. اكنون بايد پرسيد آيا آهنگ آيه كه نشانگر اين واقعيّت است كه در صورت ابلاغ نشدن امر الهى به وسيله پيامبر(ص) ، رسالتمدارى او يكسر تباه مى شود و نيز بيانگر اين است كه محتواى پيام، بسى دلهره آفرين است و موضع خصمانه غوغاسالاران را به دنبال دارد، مى تواند بخشى از شرايع و شمارى از حلال ها و حرام ها شمرده شود، با اين كه ابلاغ حلال ها و حرام ها براى پيامبر خدا، نه هراسى دارد و نه مخالفتى و نه…؟! شگفتا كه مفسّرانى، چون حقيقت را نديدند، يا نخواستند ببينيد ، ره افسانه زدند .

 به لحاظ اهمّيت اين آيات و تعيين زمان نزول آنها، به گونه اى مستقل، بدان خواهيم پرداخت. [۱۱۶]

 ۲ . محتواى خطبه

چگونگى آغاز خطبه، ادامه آن و طرح موضوع در آن به همراه آهنگ شورانگيز، تأثيرگذار و گدازنده كلام نبوى، ترديدى باقى نمى گذارد كه موضوع، بسى مهم تر و حسّاس تر و دغدغه آميزتر از آن چيزى است كه برخى پنداشته اند. يكى از نقل ها را مى آوريم:

 حذيفة بن اسيد مى گويد : چون پيامبر خدا از حجّة الوداع باز آمد، مانع از آن شد كه اصحابش در پيرامون درختانِ نزديك به همِ دشت، بار افكنند. سپس به دنبال آنان فرستاد و در زير درختان، نماز [ را به جماعت ]گزارْد. سپس برخاست و فرمود:


 أيُّهَا النّاسُ ! قَد نَبَّأَنِي اللَّطيفُ الخَبيرُ أنَّهُ لَم يُعَمَّر نَبِيٌّ إلّا مِثلَ نِصفِ عُمُرِ الَّذي قَبلَهُ ، وإنّي لَأَظُنُّ أن يوشِكَ أن اُدعى فَاُجيبَ ، وإنّي مَسؤولٌ وأنتُم مَسؤولونَ ، فَمَاذا أنتُم قائِلونَ ؟  اى مردم! همانا خداوند ريزبينِ آگاه به من خبر داده است كه هر پيامبرى به اندازه نصف عمر پيامبر قبلى اش عمر مى كند و من گمان دارم كه دعوت حق و وفاتم نزديك است و از من پرسيده مى شود و از شما هم پرسيده مى شود. شما چه خواهيد گفت؟  

 قالوا : نَشهَدُ أنَّكَ قَد بَلَّغتَ ونَصَحتَ وجَهَدتَ ، فَجَزاكَ اللّهُ خَيراً .

 گفتند: گواهى مى دهيم كه تو ابلاغ كردى و كوشيدى و خيرخواهى نمودى. پس خدا به تو جزاى خير دهاد!

 فرمود:


 قالَ : أ لَستُم تَشهَدونَ أن لا إلهَ إلَا اللّهُ ، وأنَّ مُحَمَّداً عَبدُهُ ورَسولُهُ ، وأنَّ جَنَّتَهُ حَقٌّ ، وأنَّ نارَهُ حَقٌّ ، وأنَّ المَوتَ حَقٌّ ، وأنَّ السّاعَةَ آتِيَةٌ لا رَيبَ فيها ، وأنَّ اللّهَ يَبعَثُ مَن فِي القُبورِ ؟  آيا به اين كه خدايى جز خداوند يكتا نيست و محمّد، بنده و پيامبر اوست و بهشت او حق است و دوزخ او حق است و مرگْ حق است و قيامت ، بى ترديد، آمدنى است و خداوند ، همه مردگان را برمى انگيزاند، گواهى نمى دهيد؟  

 قالوا : بَلى نَشهَدُ بِذلِكَ .

 گفتند: چرا، بدان گواهى مى دهيم.

 فرمود:


 قالَ : اللّهُمَّ اشهَد ،  خدايا! گواه باش.  

 سپس فرمود:


 ثُمَّ قال : يا أيُّهَا النّاسُ ! إنَّ اللّهَ مَولايَ ، وأنَا مَولَى المُؤمِنينَ ، وأنَا أولى بِهِم من أنفُسِهِم ؛ مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا مَولاهُ ، اللّهُمَّ والِ مَن والاهُ وعادِ مَن عاداهُ .  اى مردم! خداوند، مولاى من است و من ، مولاى مؤمنانم و من از خودِ آنان به آنان سزاوارترم. پس هر كه من مولاى اويم، اين (يعنى : على) مولاى اوست. خدايا! دوستدارش را دوست و دشمنش را دشمن بدار.  

 سپس فرمود:


 ثُمَّ قالَ : أيُّهَا النّاسُ ! إنّي فَرَطُكُم وإنَّكُم وارِدونَ عَلَىَّ الحَوضَ ، حَوضٌ أعرَضُ مِمّا بَينَ بُصرى وصَنعاءَ ، فيه آنِيَةٌ عَدَدَ النُّجومِ قِدحانٌ مِن فِضَّةٍ ، وإنّي سائِلُكُم حينَ تَرِدونَ عَلَيَّ عَنِ الثَّقَلَينِ ، فَانظُروا كَيفَ تَخلُفوني فيهِما ؛ الثَّقَلُ الأَكبَرُ كِتابُ اللّهِ سَبَبٌ طَرَفُهُ بِيَدِ اللّهِ وطَرَفٌ بِأَيديكُم ، فَاستَمسِكوا بِهِ لا تَضِلّوا ولا تُبَدِّلوا ، وعِترَتي أهلُ بَيتي ؛ فَإِنَّهُ قَد نَبَّأَنِي اللَّطيفُ الخَبيرُ أنَّهُما لَن يَفتَرِقا حَتّى يَرِدا عَلَيَّ الحَوضَ» .  اى مردم! من پيش از شما مى روم و شما در حوض [ كوثر] بر من درمى آييد؛ حوضى كه عريض تر از فاصله بُصرى تا صنعاست و در آن به تعداد ستارگان، جام هاى سيمين است و چون بر من در آييد، از شما درباره «ثقلين» [۱۱۷] جويا مى شوم. پس دقّت كنيد كه پس از من، چگونه با آن دو رفتار مى كنيد! ثقل بزرگ تر، كتاب خداى عز و جلاست ؛ رشته اى كه يك سرش به دست خدا و سرِ ديگرش به دستان شماست. پس بدان چنگ زنيد تا گم راه و دگرگون نشويد . و ديگرى خاندان يا اهل بيت من اند . و خداى لطيف و خبير به من خبر داد كه آن دو از هم جدا نمى شوند تا در حوض بر من در آيند. [۱۱۸]

 چگونگى بيان خطبه، نشانگر اين است كه پيامبر(ص) بسى مى كوشد تا دل ها را آماده سازد، انديشه ها را به تأمّل وا دارد و گوش ها را شنوا سازد ، به گونه اى كه سخن، چنان در اعماق قلب ها بنشيند كه فردا و فرداها، كسى را توانِ انكار نباشد، مگر از سَرِ دلْ مردگى و خيره سرى در مقابل حق.

 پيامبر(ص) در آغاز، از اين كه به زودى از ميان امّت خواهد رفت، سخن مى گويد و بدين سان، ذهن ها را براى انديشيدن در مسئله جانشينى و چگونگى تداوم رهبرى به تأمّل وا مى دارد و آن گاه با جمله : «من مسئولم و شما نيز مسئوليد» بر مسئوليت همگانى تأكيد مى كند . گويى مى گويد من مسئولم كه حق را بگويم و واقعيّت را فرياد كنم و شما مسئوليد كه بشنويد، تأمّل كنيد، دريابيد و عمل كنيد. سپس مى فرمايد:


 لقد مكثت فيكم سنوات مديدة اُبلّغ رسالات ربّي فماذا أنتم قائلون ؟  من، ساليانى در ميان شما بودم. شما درباره رسالت گزارى من چه مى گوييد؟  

 جمعيّت، يك پارچه فرياد برمى آورَد كه:

 از سرِ اخلاص و دلسوزى، با تلاشى طاقت فرسا ابلاغ كردى. خدايت جزاى خير ، عنايت كناد!

 آن گاه از آنها با پرسش هاى مكرّر، بر بنيادهاى اعتقادى و بر «اولى» بودن خود بر آنها در تمام شئون زندگى، گواهى مى گيرد و پس از آن، خداوند را بر اين همه، كه:


 اللّهُمَّ اشهد .  خدايا! شاهد باش.  

 اكنون، سخن به اوج رسيده است. جان ها تشنه اند و گوش ها آماده و سينه ها تپنده. پيامبر خدا با اين همه تأكيد و تنبّه و اصرار، چه مى خواهد بگويد؟ او ادامه مى دهد:


 «مَن كُنتُ مَولاهُ فَهذا مَولاهُ» .  هر كه من مولاى اويم، اين على مولاى اوست.  

 آن گاه تأكيد مى كند كه گرانْ جانى در برابر على(ع) و نپذيرفتن ولايت او، اعلام نبرد با من است.

 آيا مى توان گفت كه پيامبر(ص) اين همه تمهيد و تأكيد را معمول مى دارد تا بگويد : «على را دوست داشته باشيد»؟!

 پيامبر(ص) مى داند كه كسانى اين حقيقت را برنخواهند تابيد و رويارويى خواهند كرد و كسانى نيز جبهه خواهند گرفت. اين همه تأكيد و تنبّه، براى همين است.

 آن گاه پس از ابلاغ، به گونه اى ديگر تأكيد مى كند :

 قيامت در پيش است و من به زودى خواهم رفت ؛ امّا نگران پس از خودم كه چه خواهيد كرد. هان! بر كنار حوض در انتظارم كه چگونه بر من وارد خواهيد شد.

 سلام خدا بر او كه در نهايت استوارى و كارآمدى و كارسازى، پيام الهى را بر مردمان خواند و حقّ «حق» را ادا كرد! سلام خدا بر او كه با غمى بر سينه ـ برخاسته از آنچه مى دانست ـ و با دغدغه اى از موضع ها و گفته ها و جريان سازى ها، پيام ولايتِ علوى را آورد و حرمت حق را پاس داشت! درود خدا بر او و بر كسانى كه راه او را پيمودند و جان خود را فداى او نمودند!

۳ . تاج نهادن بر سر على در روز غدير

اين ، پيامبر(ص) است كه عمامه اش را بر سر على(ع) مى نهد تا بر شكوه و جلال مراسم بيفزايد، كه حقيقتا نورى بر نور است.

 پيامبر(ص) از بلنداى جايگاهى كه براى ابلاغ حق، سامان داده بودند، فرود مى آيد و سبُك بال از اين كه پيامِ حق را گزارده است، در حلقه مردمان قرار مى گيرد و مردمان، بر گرد او حلقه مى زنند.

 بى گمان، آنچه بر دل ها مى گذرد، گونه گون است : چه شد؟ چه بود؟ على و جانشينى پيامبر خدا؟! كم نبودند كسانى كه آن همه تأكيد و تنبّه و تصريح پيامبر(ص) را (از آغازين روزهاى بعثت تا كنون) ناديده مى گرفتند و بر مقتضاى هواهاى نفسانى خود پاى مى فشردند.

 پيامبر(ص) احساس مى كند كه هنوز كار ، پايان نگرفته است و تأكيدها و تتميم ها و تكميل هاى ديگر، لازم است. على(ع) را فرا مى خوانَد و عمامه «سحاب» [۱۱۹] خود را بر سر وى مى نهد. بدان روزگاران ، آن كس كه حاكميت مى يافت، «تاج» بر سر مى نهاد و اين، شيوه پادشاهان و اميران بود. اكنون پيامبر خدا كه جايگاه حاكميت را براى على(ع) رقم زده است، چنان مى كند و بر سر على(ع) عمامه مى نهد كه عمامه «تاجِ» عرب است. [۱۲۰]

 آورده اند كه عرب، چون كسى را «سيادت» مى داد و به «امارت» مى نشانْد، بر سرِ او «عمامه» مى نهاد كه اين، نشانه تثبيت جايگاه حاكميت و ولايت بود. [۱۲۱]

 على(ع) خود از اين افتخار ، چنين ياد كرده است:


 عَمَّمَني رَسولُ اللّهِ(ص) يَومَ غَديرِ خُمٍّ بِعِمامَةٍ .  پيامبر خدا مرا در روز غدير خم، با عمامه اى ، مُعمَّم كرد .  

 و محدّثان و مورّخان، چنين گزارش كرده اند كه:

 پيامبر(ص) در روز غدير خم، على بن ابى طالب(ع) را فرا خواند و او را مُعمَّم كرد و انتهاى عمامه را از پشت سرش آويخت. [۱۲۲]

 نيز:

 پيامبر خدا، عمامه سحابش را بر سر على بن ابى طالب(ع) بست. [۱۲۳] بدين سان، پيامبر خدا نشان مى دهد كه با آن خطبه والا و كلمات ارجمند و جملات پرشُكوه، على(ع) را بر ولايت، نصب نموده و زعامت و امامت وى را بر مردمان ، تثبيت كرده است و نه چيزى جز اين. [۱۲۴]

 ۴ . سلام رهبرى

چون پيامبر(ص) از بلنداى جايگاه فرود مى آيد، هنگام نماز مى شود. نماز مى گزارَد و آن گاه به مؤمنان دستور مى دهد كه بر على(ع) به عنوان «امير مؤمنان» سلام گويند. بريده اسلمى مى گويد:

 پيامبر(ص) به مردمان دستور داد كه بر على(ع) به عنوان «امير مؤمنان» سلام گويند. مردم چنين كردند و من، آن روز ، خردسال ترين آنان بودم كه به على(ع) سلام گفتم. [۱۲۵]

 ۵ . تهنيت بر ولايت و امارت

اين تصريح ها و تأكيدها، آن روز، حقيقت را آفتابى كرده بود. همگان، در آن روز، از اين حادثه و ابلاغ، «نصب على(ع) بر ولايت» را مى فهميدند و بدين سان، يكسر به سويش مى شتافتند و ولايت را به او تبريك و تهنيت مى گفتند. طُرفه آن كه داعيه داران بعدى، اوّلين كسانى بودند كه چنين كردند. از جمله، خليفه دوم كه گفت:

 مباركت باد، اى پسر ابو طالب! امروز ولىّ هر مرد و زن مسلمان شدى .

 منابع بسيارى اين سخن را با الفاظ گونه گون از خليفه دوم گزارش كرده اند، چنان كه از بسيارى ديگر. [۱۲۶]

 ۶ . شعر شاعران

ق فهم اديبان و شاعران از واژگان، در تمامى فرهنگ ها از اعتبار ويژه برخوردار است. عالمان، هماره براى تعيين معناى واژه، آن گاه كه معانى مُحتملى داشته باشد، به فهم اديبان و شاعران استناد مى كنند.

 شاعر بلند آوازه آن روزگار، حَسّان بن ثابت، بى درنگ پس از فرود آمدن پيامبر(ص) از جايگاه، به پا مى خيزد و از پيامبر خدا براى سرايش اشعار، رخصت مى طلبد و آن گاه چكامه بلندش را با اين مطلع مى خواند كه:

يناديهمُ يوم الغدير نبيّهم

بخمٍّ وأسمِع بالرسول مناديا .

روز غدير در خُم، پيامبرشان ندايشان داد

اينك به نداى رسول، گوش فرا ده.

 و در ضمن آن، چنين مى گويد:

فقال له قم يا علىُّ فإنّنى

 رضيتك من بعدى إماماً وهاديا

 پس به او گفت : اى على! برخيز

 كه من تو را براى امامت و هدايتِ پس از خود پسنديدم.

  و در فرجام آن، پيامبر(ص) مى فرمايد:


 «لا تَزالُ يا حَسّانُ مُؤَيَّداً بِروحِ القُدُسِ ما نَصَرتَنا بِلِسانِكَ» .  اى حَسّان! تو مادام كه با زبانت ما را يارى مى كنى، با روح القدس، تأييد مى شوى.  

 بدين سان مى بينيم كه حسّان از آن حادثه و از آن جمله پيامبر خدا ، امامت على(ع) را درمى يابد و پيامبر(ص) نيز بر اين دريافت، مهر تأييد مى زند. [۱۲۷] پس از وى نيز شاعران و چكامه سرايان، چنين كرده اند و در اشعار خود، امامت و ولايت على(ع) را بر اساس اين حادثه گسترده اند. علّامه عالى قدر، عبد الحسين امينى، كتاب عظيم الغدير را، از جمله بر پايه اين اشعار و تحليل محتواى آنها برنهاده است. [۱۲۸]

 ۷ . انكار ولايت و نزول عذاب

چون نام على(ع) فراز مى آيد و ولايت او رقم مى خورَد، سينه هاى آكنده از حسد، حقد و كينه تاب نمى آورند و سخن ها مى گويند و ياوه ها مى پراكنند. وقيحانه تر از همه، رويارويى كسى است كه در پيش ديد پيامبر خدا، به نصب على(ع) بر جايگاه امامت، با ديده ترديد نگريسته، بر عمل پيامبر(ص) طعن مى زند و چگونگى اين «نصب» را از پيامبر خدا بازخواست مى نمايد كه :

 آيا اين [ نصب]، از سوىِ خداست و يا خود بدان همّت گماشتى؟

 پيامبر(ص) سه بار با سوگند، تأكيد مى كند كه بر اساس وحى الهى چنين مى كنم ؛ امّا او تيره جانى پيشه مى كند و از خداوند، عذاب مى طلبد. خداوند، سنگى فرو مى فرستد و او، بدان كشته مى شود. پس آيات :  «سَأَلَ سَآئِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ ؛ [۱۲۹] خواهنده اى عذابى واقع شدنى را خواست…»  نازل مى گردد.

 روشن است كه او از جمله : «هر كه من مولاى اويم، پس على مولاى اوست»، امامت و پيشوايى را مى فهميد ؛ چرا كه در اعتراضش به پيامبر خدا، از جمله گفت : سپس راضى نشدى، تا اين كه اين جوان را بلند كردى و گفتى :


 «هر كه من مولاى اويم، اين على مولاى اوست».  

 افزون بر اين، تأكيد بر دوستى على(ع) و علنى نمودن لزوم مهرورزى به وى، اين همه خشم و گردنكشى لازم نداشت. [۱۳۰]

 ۸ . اعتراف صحابيان

گويا در آن روزگاران و به هنگامى كه اين سخن علنى شد، هيچ كس در مفهوم آن (امامت، پيشوايى و زعامت) ترديد نكرده است . بيماردلان نيز از سَرِ سست باورى، در سخن پيامبر(ص) به ترديد نگريسته اند، وگرنه در معناى جمله، هرگز ترديد نكرده اند.

 در همان روزگاران و پس از آن واقعه و گاه حتّى سال هاى سال بعد از آن نيز كسانى با استناد بدان حادثه، على(ع) را «مولا» ناميده اند و او را بدان ، مورد خطاب قرار مى دهند. على(ع) خود، چرايى اين تعبير را از آنها مى خواهد. آنها مى گويند:

 [ چون] روز غدير خم، شنيديم كه پيامبر خدا مى گويد : «هر كه من مولاى اويم، اين [ على ]مولاى اوست». [۱۳۱]

 عمر بن خطّاب نيز بارها بر اين نكته تأكيد كرده است، همانند صحابيان ديگر.

 آيا كسانى كه على(ع) را بر اساس حديث غدير و با استناد به جملات آن ، «مولا» ناميده اند، از اين كلمه، «حبيب» و«نصير» را برداشت كرده اند؟! آيا جز با سهل انگارى و تن زدن از ساده ترين مسائل زبانى و بيانى، چنين فهمى روا خواهد بود؟!

۹ . گواه طلبىِ امام

على(ع) جريان را بدان سان مى ديد كه سياستمداران ، با فرصت طلبى، خود را به نادانى و فراموشىِ واقعه زدند، و چون اقدام عملى عليه آنان را ـ به دلايل و عللى كه در جاى خود آمده است ـ روا نمى دانست، از درگيرى و رويارويى تشنّج آفرين تن زد ؛ امّا واگويى حق و عرضه حقيقتِ ماوقع را در موقعيّت هاى مناسب، هرگز از دست نمى هشت.

 اگر كسى از واقعِ امر سؤال مى كرد، امام(ع) حق را به صراحت مى نمود و اگر در مقامى در ميان مردم، موقعيّتى مناسب مى يافت، موضوع را طرح مى كرد و از كسانى كه شاهد جريان بودند، مى خواست كه آنچه را ديده اند، وا گويند و گاه نيز كسانى را كه در جوّ «تهديد» و «تطميع»، از بازگويى حقْ تن مى زدند، سوگند مى داد كه حق را آشكار نمايند و از اين كه حقيقت به فراموشى سپرده شود، جلوگيرى كنند.

 اين گونه گواه طلبى ها كه در قلم و بيان محدّثان و مورّخان به «مُناشده» شهره گشته است، بسيار است، چه به روزگار انزوا و چه به روزگار خلافت، تا نسل جديد نيز حق را بداند و حقايق را بفهمد. از جمله آورده اند كه چون على(ع) به كوفه وارد شد، در ميان مردمان به پا خاست و فرمود :


 شما را سوگند مى دهم هر آن كس كه حديث «هر كه من مولاى اويم، اين [ على ]مولاى اوست» را در روز غدير شنيده است، به پا خيزد و گواهى دهد.  

 پس عدّه اى از صحابه برمى خيزند… . [۱۳۲]

 على(ع) جاى در جاى بر اين حقيقت، پاى مى فشارَد و از آنان كه در غدير بوده اند، همى مى خواهد كه حقيقت را بگويند و از اين كه «حقْ» مكتوم بمانَد ، جلوگيرى كنند.

 براى على(ع) اين وا گويى و اعتراف و گواهى دادنِ شاهدان ، بدان سان مهم است كه چون كسانى از گواهى دادنْ تن مى زنند ـ كسانى كه هرگز انتظار نمى رفت چنان كنند ـ ، امام(ع) آنان را از سرِ سوز، نفرين مى كند. [۱۳۳] آيا مى توان تصوّر كرد كه اين همه سوز و گداز، تأكيد و تنبّه، و تلاش و روشنگرى براى فراموش نشدن غدير، فقط براى اين است كه پيامبر خدا در جمله اى فرموده بود :  «على را دوست داشته باشيد و او را يارى كنيد»؟!  

 آيا مى توان تصوّر كرد كه تهديد حاكمان براى به سكوت وا داشتن افراد، فقط براى اين بوده است كه نمى بايست جمله اى از پيامبر(ص) (كه :  «على را دوست داشته باشيد»)  به گوش ها و جان ها مى رسيد؟! تهديدى كه سبب مى شود پس از سوگند امام(ع) از ميان انبوهى از كسانى كه در آن هنگامه شگفتْ حضور داشتند، تنها عدّه اندكى پاسخ گويند و بسيارى از سرِ ترس و طمع، لب فرو بندند؟! شگفتا!

«چون غرض آمد، هنر پوشيده شد

 / صد حجاب از دل به سوى ديده شد». [۱۳۴]

 سخن معصومان در تفسير حديث

گفتيم آنان كه در آن هنگام حضور داشتند، از جمله : «هر كه من مولاى اويم، اين [ على ]مولاى اوست»، ولايت و زعامت و امامت را فهميدند و بر اين پايه به على(ع) تبريك گفتند و او را ستودند. اديبان و شاعران نيز چنان فهميدند و آن حقيقت را در چكامه ها نهادند و به تاريخ سپردند. تيره دلان نيز چنان فهميدند ؛ ولى برنتابيدند و خيره سرى كردند و موضع گرفتند.

 اكنون مى خواهيم بگوييم كه امامان معصوم عليهم السلام نيز در هنگام تفسير حديث، اين حقيقت را بارهاى بار ، علنى كرده اند. پس از اشاره به اين حقيقت، سخن را در اين قسمت به فرجام ببريم.

 بارى، آن بزرگان و بزرگواران، آن اميران سخن و چشندگان جانِ علم نيز كه «اهل خانه»اند و «بهتر مى دانند كه در خانه وحى چيست»، [۱۳۵] از اين حديث، در مواقع مناسب، فقط همين تفسير را به دست داده اند و نه جز آن را. ابو اسحاق مى گويد: به على بن حسين عليهما السلام گفتم : معناى گفته پيامبر(ص) : «هر كه من مولاى اويم، پس على مولاى اوست» چيست؟

 فرمود :


 أخبَرَهُم أنَّهُ الاِءمامُ بَعدَهُ .  به آنان آگاهانْد كه او امام پس از ايشان است. [۱۳۶]

 اين گونه تفسيرها در ميراث امامان عليهم السلام فراوان است و تفسير آن بزرگواران، بى گمان بر هر تفسير ديگرى مقدّم است. [۱۳۷]

 پس از غدير

پيامبر خدا در پيش ديد ده ها هزار تن از كسانى كه از گزاردن حج برگشته بودند، ولايت على(ع) را ابلاغ كرد و كسى جز يك نفر ، به گونه آشكارا آهنگ مخالفت نكرد و سخنى نگفت. هر كس، هر چه بر دل داشت، آشكار نكرد. مردمان ، پراكنده شدند و پيامبر خدا نيز با اصحاب، وارد مدينه شد.

 كوشش در جهت استوارسازى محتواى غدير

پيامبر خدا ، شادمان از آنچه انجام داده بود و مسرور از اين كه واپسين مسئوليت را به درستى گزارده بود، در مدينه روزهاى واپسين عمر را مى گذرانْد. پيامبر(ص) از آنچه در درون جامعه مى گذشت، آگاه بود و از طرح ها، توطئه ها و خيزهايى كه برخى براى دستيابى به قدرت در آينده برداشته بودند، اطّلاع داشت. از اين روى ، مى كوشيد تا در فرصت هاى باقى مانده ، بر آنچه ابلاغ كرده بود، تأكيد ورزد و آنچه را گفته بود، استوارتر كند.

 پيامبر خدا، در اين جهت، دست كم دو تلاش عظيم را رقم زد كه در پى، ياد مى كنيم .

 (۱۶)

 آخرين تلاش ها

 ۱ . نوشتن وصيّت

پيامبر(ص) در بستر آرميده بود و جسم مطهّرش در تب مى سوخت. اكنون از پس سال ها تلاش و رنج، آهنگ رحيل داشت. او نگران آينده بود : آينده امّت، آينده آيين نوپا، آينده شجره طيّبه اى كه هنوز نيازمند حراست ها، نگهبانى ها، آبيارى ها و ايثارها بود. فرمود:


 اِيتوني بِكِتابٍ أكتُب لَكُم كِتاباً لَن تَضِلّوا بَعدَهُ أبَداً  برايم برگه اى بياوريد تا برايتان نوشته اى بنويسم كه پس از آن ، هرگز گم راه نشويد. [۱۳۸]

 غوغا در گرفت و فريادها برخاست . درگيرى در محضر پيامبر خدا اوج گرفت و برخى، سخنى بس ناروا بر زبان راندند. غوغا بدان سان بود كه زنان، بر حال پيامبر(ص) دل سوزاندند و چون اعتراض كردند، غوغاگران بر آنها طعن زدند. [۱۳۹] پيامبر(ص) فرمود:


 «قوموا عَنّي» !  به پا خيزيد و برويد. [۱۴۰]

 اين وصيّت، نوشته نشد ؛ امّا براى بسيارى روشن بود و هست كه محتواى آن ، چه بود و چرا نوشته نشد.

 بى گمان، محتواى وصيّت، تأكيد بر همان چيزى بود كه در غدير ابلاغ شد : تأكيد بر ولايت و آينده امّت . نكات زير، شاهد اين ادّعايند :

 ۱ . پيامبر خدا بارهاى بار از «لزوم تمسّك به ثقلين» سخن گفته و آن را عامل «جلوگيرى از گم راهى» دانسته بود. در اين وصيّت نيز پيامبر(ص) بدان ويژگى تصريح كرده است : «نوشته اى كه هرگز گم راه نشويد».

 ۲ . بايد تأمّل و بررسى كرد كه نگاشتن چه چيزى مى توانست آن همه عكس العمل بيافريند، چندان كه بر پيامبر خدا اهانت روا شود . چه چيز بجز «رهبرى» مى توانست تا بدان حد ، مخالفت بيافريند و غوغا ايجاد كند، بدان سان كه پيامبر(ص) با سوز و گداز بگويد : «برخيزيد و از كنار من دور شويد».

 ۳ . ابن عبّاس ـ كه هماره با تأسّف شديد و گاه با گريه و اشكِ چشم، از آن روز (روز پنج شنبه) ياد مى كرد ـ مى گويد :

 پيامبر(ص) پس از آن همه غوغا ـ كه هرگز شايسته محضر ايشان نبود ـ فرمود: «به سه چيز ، سفارش مى كنم : مشركان را از جزيرة العرب بيرون برانيد و نمايندگان را بپذيريد، همان گونه كه من مى پذيرفتم ، و…» .

 ابن ابى نجيح كه اين روايت را از سعيد بن جُبير نقل مى كند، مى گويد:

 و سعيد ، در گفتن سومى سكوت كرد . نمى دانم از سرِ عمد ، ساكت شد و يا آن را فراموش كرد . نمى دانم آن را وا نهاد و يا از يادش رفت. [۱۴۱]

 سعيد ، فراموش كرده است، يا از بازگفتن آن در روزگار حَجّاج بن يوسف و در زير برق شمشير او، خوددارى نموده است و يا اين كه حافظه تاريخ، آن را از ياد برده و به لحاظ مصلحت حاكميت، «حقيقت» را به مسلخ «مصلحت» كشانده است؟

 علّامه سيّد عبد الحسين شرف الدين، نوشته است:

 سومين نكته، چيزى جز همان كه پيامبر(ص) مى خواست براى حفظ امّت از گم راهى بنويسد، نيست ؛ امّا سياست، محدّثان را به فراموشى آن كشانيد، همان گونه كه مفتى حنفيان شهر صور، حاج داوود الدَّدا، به آن ، تنبّه داده است. [۱۴۲]

 و بدين سان ، روشن مى شود كه چون پيامبر خدا را از نگاشتن بازداشتند، آن را شفاها در ضمن وصاياى ديگر برشمرد ؛ امّا… .

 ۴ . عمر بن خطّاب نيز بر اين حقيقت ، تصريح كرده و بدان اعتراف كرده و جلوگيرى از «كتابت وصيّت» را مصلحت انديشى براى امّت ، تلقّى نموده است :

 پيامبر(ص) در بيمارى اش خواست كه به نام او تصريح كند ؛ امّا من از بيم بر اسلام و به خاطر نگاهداشت آن، مانع شدم. سوگند به پروردگار اين خانه، اگر او را حاكم مى كرد ، قريش بر آن، گِرد نمى آمدند و عرب از همه سو بر او مى شوريدند. پس، پيامبر خدا دانست كه من، ضميرش را مى دانم و دست نگه داشت. [۱۴۳]

 ۲ . تجهيز سپاه اُسامه

پيامبر خدا كه در واپسين روزهاى عمرش گرفتار بيمارى بود، اسامة بن زيد را برگزيد ؛ جوانى هفده ساله براى فرماندهى سپاهى بزرگ كه بزرگان اصحاب را در ميان خود داشت. ابن سعد در اين باره مى گويد:

 روز چهارشنبه، پيامبر(ص) تب و سردرد كرد. صبح روز پنج شنبه، با دست خود، پرچمى براى اُسامه بست … و هيچ يك از سرشناسان مهاجرانِ نخستين و انصار نمانْد، جز آن كه به نبرد، فراخوانده شد، از جمله : ابو بكر صدّيق، عمر بن خطّاب، ابو عبيدة بن جرّاح، سعد بن ابى وقّاص، سعيد بن زيد، قتادة بن نعمان و سلمة بن اسلم بن حريش. [۱۴۴]

 پيامبر(ص) به تجهيز اين سپاه ، فرمان مى دهد و با تأكيد مى گويد:

 سپاه اسامه را تجهيز كنيد. خداوند ، لعنت كند هر كس را كه از او تخلّف كند! [۱۴۵]

 او فرمان مى دهد كه سپاه مسلمانان، با توجّه به اين كه در آن موقعيّت، هيچ خطر نظامى اى مدينه را تهديد نمى كند، فورا مدينه را ترك كنند. ترديدى نيست كه پيامبر(ص) در پس اين فرمان، قصد آن دارد كه فضاى مدينه را از وجود فرصت طلبانى كه چشم انتظار رحلت اويند تا بر خلافتْ چنگ اندازند، بپالايد. از ديگر سو، مى خواهد تا بسترِ رسيدن حق را به صاحب شرعى آن ، آماده سازد و اين ، همان است كه در صريح كلام على(ع) آمده است. [۱۴۶]

[۱] شعرا : آيه ۲۱۴٫

[۲] براى آگاهى از روايات گوناگون مربوط به «روز هشدار (يوم الإنذار)» ، به منابع تاريخى از جمله : تاريخ الطبرى : ج ۲ ص ۳۱۹ مراجعه شود . نيز ، ر . ك : الصحيح من سيرة النبىّ الأعظم : ج ۳ ص ۶۱ ، با منابع بسيار .

[۳] در برخى نقل ها به جاى «در ميان شما»،«پس از من»آمده است.

[۴] ر . ك : ص ۲۰۱ (يارى پيامبر در تبليغ) .

[۵] شرح نهج البلاغة : ج ۱۳ ص ۲۴۴ ؛ الغدير : ج ۲ ص ۲۷۹ .

[۶] نسيم الرياض فى شرح الشفاء : ج ۳ ص ۳۵ .

[۷] كنز العمّال : ج ۱۳ ص ۱۲۸ ح ۳۶۴۰۸ .

[۸] طبرى، واقعه را بدان گونه كه آورديم ، در تاريخش نقل كرده است ؛ امّا در تفسير و در ذيل آيه، چون حادثه را نقل كرده، به تحريف متن آن دست زده و نوشته است : پيامبر خدا فرمود : «…إنّ هذا أخى وكذا وكذا» و ابن كثير بر راه او رفته است . نيز چنين كرده اند برخى از مدّعيان آزادى در تحقيق، چون : محمّد حسين هيكل و… (ر . ك : الغدير : ج ۲ ص ۴۰۶ طبع جديد) . شگفتا از دست هاى آلوده در تاريخ و عجبا از اين همه مظلوميّت على(ع) !

[۹] ر . ك : «حديث الإنذار يوم الدار» ، على احمدى ميانجى (فصل نامه رسالة الثقلين ، ش ۲۲ ، ص ۱۱۱).

[۱۰] تاريخ دمشق : ج ۴۲ ص ۳۹۲ ح ۹۰۰۵ . نيز ، ر . ك : ص ۵۶۷ (احاديث وصايت) .

[۱۱] ر . ك : ص ۶۱۷ (وصايت امام على در ادبيّات صدر اسلام) . ر . ك : تتمّة منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغة : ج ۲ ص ۱۹ (منهاج البراعة : ج ۱۶ ص ۱۹)، معالم المدرستين : ج ۱ ص ۲۸۹ به بعد كه بحثى است شايسته مطالعه .

[۱۲] براى آگاهى از اين جريان و چگونگى آن ، ر . ك : معالم المدرستين : ج ۱ ص ۴۸۳ .

[۱۳] ر . ك : ج ۲ ص ۷ (احاديث وراثت) .

[۱۴] ر . ك : ج ۲ ص ۱۷ (احاديث خلافت).

[۱۵] ر . ك : ج ۲ ص ۳۷ (احاديث منزلت) .

[۱۶] اشاره به آيه ۵۹ سوره نساء است .

[۱۷] ر . ك : ج ۲ ص ۶۹ (احاديث امارت). نيز ، ر . ك : اليقين باختصاص مولانا على(ع) بإمرة المؤمنين .

[۱۸] علل الشرائع : ص ۲۱۲ ح ۲ .

[۱۹] العين : مادّه «أمم» .

[۲۰] الغارات : ج ۱ ص ۲۰۳ .

[۲۱] ر . ك : ج ۲ ص ۹۳ (احاديث امامت) .

[۲۲] ر . ك : ج ۱ ص ۲۰۱ (يارى پيامبر در تبليغ) .

[۲۳] الأمالى ، مفيد : ص ۱۱۳٫

[۲۴] ر . ك : ج ۲ ص ۱۱۹ (احاديث ولايت) .

[۲۵] مائده، آيه ۵۵٫

[۲۶] ر . ك : ج ۲ ص ۱۱۹ (ولايت على ، ولايت خدا و پيامبر است) .

[۲۷] ممتحنه ، آيه ۱ .

[۲۸] تفسير الطبرى : ج ۱۴ جزء ۲۸ ص ۵۸ ، التبيان : ج۹ ص۵۷۶ .

[۲۹] مائده ، آيه ۵۲ .

[۳۰] تفسير الطبرى : ج ۴ جزء ۶ ص ۲۷۸ ، الوسيط فى تفسير القرآن المجيد : ج ۲ ص ۱۹۷ .

[۳۱] ر . ك : ج ۲ ص ۱۱۹ (ولايت على ، ولايت خدا و پيامبر است) ، براى اطلاع بيشتر رجوع شود به الميزان فى تفسير القرآن : ج ۶ ص ۸ به بعد ، الكشّاف : ج ۱ ص ۳۴۷ .

[۳۲] رعد ، آيه ۷ .

[۳۳] ر . ك : ج ۲ ص ۱۷۹ (احاديث هدايت) .

[۳۴] اهل بيت در قرآن و حديث : بخش يكم / فصل چهارم : درود فرستادن پيامبر بر اهل بيت و تخصيص ايشان در امر به نماز .

[۳۵] اسراء ، آيه ۶۰ .

[۳۶] ر . ك : تفسير آيه و هشدار پيامبر خدا در : شرح نهج البلاغة : ج ۹ ص ۲۱۸ . ابن ابى الحديد ، اين مطلب را به نقل از مفسّران آورده است و به نقل از عمر (: ج ۱۵ ص ۱۷۵) كه در اين نقل آمده است : هيچ كس ترديدى ندارد كه خداوند از «شجره ملعونه (درخت نفرين شده)» ، بنى اميّه را مراد كرده است . نيز ، ر.ك: تاريخ الطبرى : ج ۱۰ ص ۵۸ ، كتاب النزاع و التخاصم: ص ۷۹، الجامع لأحكام القرآن : ج ۱۰ ص ۲۸۶، فتح القدير : ج ۳ ص ۲۳۹، الدر المنثور : ج ۴ ص ۱۹۱، نورالثقلين : ج ۳ ص ۱۷۹٫

[۳۷] ر . ك : معالم الفتن (نظرات فى حركة الإسلام و تاريخ المسلمين)، سعيد ايّوب : ج ۱ ص ۴۳ـ۱۲۱ . سعيد ايّوب با هوشمندى ستايش انگيزى اين دو آيه را در بستر تاريخى آنها، هشدارى دانسته است بر آينده امّت اسلامى و راهنمايى امّت براى اين كه پليدان را از پاكان بازشناسند و در وا سپردن نظام جامعه به كسان، احتياط را از دست نهِلَنْد تا فرجامى ناهنجار نداشته باشند ؛ امّا… .

[۳۸] ر . ك : ج ۲ ص ۱۸۹ (احاديث عصمت) .

[۳۹] ر . ك : ج ۱۰ ص ۴۷۹ (اهتمام فراوان پيامبر به آموزش على) . نيز ، ر . ك : نفحات الأزهار : ج ۱۰ و ۱۱ و ۱۲ .

[۴۰] ج ۱۰ ص ۴۸۹ (هزار باب دانش به او آموخت).

[۴۱] ج ۱۰ ص ۵۰۹ (دروازه حكمت پيامبر).

[۴۲] ج ۱۱ ص ۴۲۱ (پيش از آن كه مرا از دست بدهيد ، از من پرسيد).

[۴۳] ج ۱۰ ص ۵۲۳ (دانشورترين امّت).

[۴۴] ج ۱۰ ص ۵۵۱ (قرآن شناسى) .

[۴۵] ج ۱۰ ص ۵۲۴ ح ۴۸۶۲ .

[۴۶] ج ۱۰ ص ۵۲۳ (دانشورترين امّت) .

[۴۷] براى نمونه ، ر . ك : صحيح مسلم : ج ۳ ص ۱۴۵۱ باب ۳۳ (الناس تبع لقريش والخلافة فى قريش) . نيز ، ر . ك : المعجم الكبير : ج ۲ ص ۱۹۵ـ۱۹۹ و۲۳۲ ، اهل بيت در قرآن و حديث : بخش يكم / فصل پنجم ، إحقاق الحق : ج ۱۳ ص ۱ ـ ۴۸٫

[۴۸] صحيح مسلم : ج ۳ ص ۱۴۵۳ ح ۱۸۲۲ .

[۴۹] ينابيع المودّة : ج ۳ ص ۲۹۰ ح ۴ .

[۵۰] سنن الترمذى : ج ۴ ص ۵۰۱ ح ۲۲۲۳ .

[۵۱] ر . ك : الإمامة وأهل البيت : ج ۲ ص ۵۴ كه از اين مصاديق ، ياد كرده است.

[۵۲] شرح العقيدة الطحاويّة:ص۵۵۲، الإمامة وأهل البيت:ج۲ ص۵۶٫

[۵۳] كهف، آيه ۵ .

[۵۴] ر . ك : الإمامة وأهل البيت: ج ۲ ص ۵۶ـ۷۶ نگاشته محمّد بَيّومى مهران، از نويسندگان بزرگ اهل سنّت مصر و استاد دانشگاه اسكندريه كه جنايات معاويه، يزيد، عبد الملك و… را بر اساس متون تاريخى، نمايانده و آن گاه اين سؤال را در پيش ديد خواننده نهاده است كه: آيا با اين همه ، اينان خلفاى پيامبرند؟!

[۵۵] نهج البلاغة : خطبه ۱۴۴ .

[۵۶] سنن ابن ماجة : ج ۲ ص ۱۳۶۷ ح ۴۰۸۵ ، مسند ابن حنبل : ج ۱ ص ۱۸۳ ح ۶۴۵ .

[۵۷] سنن أبى داوود : ج ۴ ص ۱۰۷ ح ۴۲۸۴ . جالب توجّه است كه ابو داوود ، روايت مورد بحث (اثنا عشر خليفة) را در كتاب المهدىّ آورده است.

[۵۸] مسند ابن حنبل : ج ۱ ص ۲۱۳ ح ۷۷۳ ، سنن أبى داوود : ج ۴ ص ۱۰۷ ح ۴۲۸۳ .

[۵۹] مسند ابن حنبل : ج ۲ ص ۱۰ ح ۳۵۷۱ ، مسند البزّار : ج ۵ ص ۲۲۵ ح ۱۸۳۲ .

[۶۰] كفاية الأثر : ص ۲۳٫

[۶۱] صحيح مسلم : ج ۳ ص ۱۴۵۳ ح ۱۰ ، مسند ابن حنبل : ج ۷ ص ۴۱۰ ح ۲۰۸۶۹ .

[۶۲] ر . ك : صحيح البخارى : ج ۵ ص ۲۰۲۰ ح ۴۹۶۹ و۴۹۷۰ ، صحيح مسلم : ج ۳ ص ۱۳۱۹ـ۱۳۲۳ .

[۶۳] المعجم الكبير : ج ۲ ص ۱۹۷ ح ۱۷۹۹ .

[۶۴] ر . ك : مسند ابن حنبل : ج ۷ ص ۴۰۵ ح ۲۰۸۴۰ و۲۰۸۴۳ ، و ج ۷ ص ۴۰۸ ح ۲۰۸۵۷ ، و ج ۷ ص ۴۳۰ ح ۲۰۹۹۲ .

[۶۵] ر . ك : مسند ابن حنبل : ج ۷ ص ۴۱۸ ح ۲۰۹۲۲ ، و ج ۷ ص ۴۲۴ ح ۲۰۹۵۹ و ۲۰۹۶۰ .

[۶۶] ر . ك : ج ۲ ص ۲۱۷ (واقعه غدير) .

[۶۷] مسند ابن حنبل : ج ۷ ص ۴۲۷ ح ۲۰۹۷۶ و ۲۰۹۷۷ .

[۶۸] مسند ابن حنبل : ج ۷ ص ۴۲۷ ح ۲۰۹۷۶ و ۲۰۹۷۷ .

[۶۹] المعجم الكبير : ج ۲ ص ۱۹۷ ح ۱۷۹۹ .

[۷۰] المعجم الكبير : ج ۲ ص ۱۹۶ ح ۱۷۹۴ .

[۷۱] المعجم الكبير : ج ۲ ص ۲۵۳ ح ۲۰۶۲ .

[۷۲] حجرات، آيه ۲٫

[۷۳] مسند ابن حنبل : ج ۷ ص ۴۲۹ ح ۲۰۹۹۱، المعجم الكبير : ج ۲ ص ۱۹۶ ح ۱۷۹۵ .

[۷۴] صحيح مسلم : ج ۳ ص ۱۴۵۳ ح ۹ ، مسند ابن حنبل : ج ۷ ص ۴۲۸ ح ۲۰۹۸۰ .

[۷۵] مسند ابن حنبل : ج ۷ ص ۴۳۵ ح ۲۱۰۲۰ ؛ الخصال : ص ۴۷۲ ح ۲۳ .

[۷۶] الخصال : ص ۴۷۳ ح ۲۹ .

[۷۷] براى اطّلاع كامل از متن و سند «حديث سفينه» و مباحثى كه پيرامون آن مطرح است، ر . ك : نفحات الأزهار ، ج ۴ و نيز : اهل بيت در قرآن و حديث : بخش دوم / فصل دوم : منزلت اهل بيت .

[۷۸] ر . ك : نفحات الأزهار : ج ۲ ص ۹۰، و نيز : اهل بيت در قرآن و حديث : بخش سوم / فصل يكم : مهم ترين ويژگى هاى اهل بيت .

[۷۹] سنن الترمذى : ج ۵ ص ۶۶۳ ح ۳۷۸۸ .

[۸۰] شرح المقاصد : ج ۵ ص ۳۰۳ . براى آشنايى با ديدگاه هاى عالمان اهل سنّت ، ر . ك : نفحات الأزهار : ج ۲ ص ۲۴۸٫

[۸۱] يونس، آيه ۳۲٫

[۸۲] ر . ك : ج ۲ ص ۲۱۷ (واقعه غدير) .

[۸۳] ر . ك : ج ۲ ص ۲۷۷ (تبريك رهبرى) .

[۸۴] ر . ك : نفحات الأزهار : ج ۶ ص ۳۷۷ .

[۸۵] البداية والنهاية : ج ۵ ص ۲۱۴ .

[۸۶] رسالة طرق حديث «مَن كنت مولاه فعلىٌّ مولاه» : ص۱۱ .

[۸۷] الغدير : ج ۱ ص ۱۴۴ ، طبع جديد.

[۸۸] اين كتاب ، حاصل حاشيه ها و استدراكات سيّد عبد العزيز طباطبايى رحمه الله بر الغدير بود كه به علّت فوت ايشان ، فرصت انتشار مستقل نيافت؛ امّا ظاهرا در طبع جديد الغدير ، پانوشت شده است. (م)

[۸۹] نفحات الأزهار : ج ۶ ص ۳۷۸ به بعد.

[۹۰] المستدرك على الصحيحين : ج ۳ ص ۱۱۸ ح ۴۵۷۶ .

[۹۱] المستدرك على الصحيحين : ج ۳ ص ۶۳۱ ح ۶۲۷۲ .

[۹۲] سنن الترمذى : ج ۵ ص ۶۳۳ ح ۳۷۱۳ .

[۹۳] تذكرة الحفّاظ : ج ۲ ص ۷۱۳ ح ۷۲۸ . براى آگاهى از اهميّت كتاب طبرى، ر . ك : الغدير فى التراث الإسلامى : ص ۳۵ .

[۹۴] فتح البارى : ج ۷ ص ۷۴٫

[۹۵] الإقبال : ج ۲ ص ۲۴۰ .

[۹۶] ر . ك : الغدير فى التراث الإسلامى : ص ۴۵ ، كه در آن از اهميّت كتاب ابن عقده و تأثير آن در آثار بعدى به دقّت ، سخن رفته است.

[۹۷] ر . ك : تاريخ دمشق : ج ۴۲ ص ۲۰۴ .

[۹۸] ر . ك : الغدير : ج ۱ ص ۶۴۱ كه معانى مختلف «مولا» را برشمرده است.

[۹۹] مجاز القرآن : ج ۲ ص ۲۵۴ .

[۱۰۰] شرح المعلّقات السبع ، ابو عبد اللّه حسين بن احمد زوزنى : ص ۲۱۰ ، شرح القصائد السبع الطوال الجاهليّات ، ابو بكر محمّد بن قاسم الأنبارى : ص ۵۶۵ـ۵۶۶ .

[۱۰۱] معانى القرآن : ج ۳ ص ۱۲۴ ، تفسير الفخر الرازى : ج ۲۹ ص ۲۲۸ .

[۱۰۲] ر . ك : نفحات الأزهار : ج ۸ ص ۸۶ـ۱۶، الغدير : ج ۱ ص ۶۱۵ به بعد .

[۱۰۳] البحر المحيط : ج ۵ ص ۵۳ .

[۱۰۴] الشافى : ج ۲ ص ۲۷۱ .

[۱۰۵] معانى القرآن : ج ۲ ص ۱۶۱ ، الشافى : ج ۲ ص ۲۷۱ .

[۱۰۶] مفردات ألفاظ القرآن : ماده «ولى» .

[۱۰۷] الوسيط فى تفسير القرآن المجيد : ج ۲ ص ۲۸۱ .

[۱۰۸] الكشّاف : ج ۱ ص ۱۷۳ .

[۱۰۹] النهاية فى غريب الحديث : ماده «ولى» .

[۱۱۰] ر . ك : نفحات الأزهار : ج۶ ص ۱۶ـ۱۲۰، الغدير : ج۱ ص۶۱۵ به بعد. اين دو عالم نستوه و مرزبان بزرگ حق و حقيقت (مير حامد حسين هندى و عبد الحسين امينى) ، آنچه را ياد كرديم ، با تأكيد بر ده ها منبع ادبى، لغوى و تفسيرى گزارش كرده اند.

[۱۱۱] از جمله، سزامند است ياد كنيم از محقّق سختكوش و باريك بين مصرى، محمّد بيّومى مهران، استاد دانشگاه اسكندريه، كه بدون هيچ ترديدى، اين حقيقت را پذيرفته و بر اين باور رفته است كه قطعا «مولا» به معناى «اولى به تصرف» است و نه چيز ديگر (الإمامة وأهل البيت : ج ۲ ص ۱۲۰).

[۱۱۲] اشاره است به سخن امام على(ع) در توصيف پيامبر(ص) : «طبيبٌ دوّارٌ بطبّه ؛ طبيبى است در جستجوى بيماران» (ر . ك : نهج البلاغة : خطبه ۱۰۸).

[۱۱۳] وفيات الأعيان : ج ۵ ص ۲۳۱ : «و اين درّه به ناهموارى و شدّت گرما توصيف شده است».

[۱۱۴] درباره عدد حاضران در واقعه غدير خم، اقوال ، گوناگون است، از جمله : يكهزار وسيصد و ده هزار نفر در المناقب ، ابن شهر آشوب (ج ۳ ص ۲۶)، ده هزار و دوازده هزار نفر در تفسير العيّاشى (ج۱ ص ۳۳۳ ح ۱۵۳ و ص ۳۲۹ ح ۱۴۳) ، هفده هزار نفر در جامع الأخبار (ص ۴۷ ح ۵۲)، چهل هزار و هفتاد هزار و نود هزار و ۱۱۴ هزار و ۱۲۴ هزار نفر در السيرة الحلبيّة (ج ۳ ص ۲۵۷)، هفتاد نفر در الاحتجاج (ج ۱ ص ۱۳۴ ح ۳۲) و ۱۲۰ هزار نفر در تذكرة الخواصّ (ص ۳۰) (ر . ك : الغدير : ج ۱ ص ۹ ، بحار الأنوار : ج ۳۷ ص ۱۳۹ و ۱۵۸ و ۱۶۵) .

[۱۱۵] ق، آيه ۳۷٫

[۱۱۶] ر . ك : ج ۲ ص ۲۴۲ (بحثى درباره آيه تبليغ) و ص ۲۶۰ (تحقيقى درباره روز كامل شدن دين) .

[۱۱۷] ثقلين، يعنى : دو ثقل، دو چيز سنگين و يا گران بها ، از آن رو كه اخذ و عمل به آن دو سنگين است و يا آن كه ارزشمند و گران سنگ اند.

[۱۱۸] البداية والنهاية : ج ۷ ص ۳۴۹ . نيز ، ر . ك : ج ۲ ص ۲۱۷ (حديث غدير) .

[۱۱۹] سحاب ، به معناى «اَبْر» ، نام يكى از دستارهاى پيامبر خدا بود.

[۱۲۰] مسند الشهاب : ج ۱ ص ۷۵ ح ۴۷ ، النهاية فى غريب الحديث : ماده «توج» .

[۱۲۱] تاج العروس : ماده «عمم» .

[۱۲۲] فرائد السمطين : ج ۱ ص ۷۶ ح ۴۲ .

[۱۲۳] نظم درر السمطين : ص ۱۱۲ .

[۱۲۴] در برخى نقل ها چنين است كه اوّل، عمامه را بر سر على(ع) نهاد و آن گاه فرمود : «هر كه من مولاى اويم، …»؛ كه ممكن است تكرار بوده و نه بار اوّل. ر . ك : ج ۲ ص ۲۶۹ (تاج گذارى در روز غدير) .

[۱۲۵] ر . ك : ج ۲ ص ۲۷۱ (سلام رهبرى) .

[۱۲۶] ر . ك : ج ۲ ص ۲۷۷ (تبريك رهبرى) .

[۱۲۷] غديريه حَسّان، مشهورترين و بلندآوازه ترين شعر اوست (الغدير : ج ۲ ص ۶۵ به بعد) . شگفتا از آقاى دكتر محمّد طاهر درويش كه كتابى پربرگ درباره حَسّان ، فراهم آورده و درباره اشعار او از ابعاد مختلف ، سخن گفته ، ولى و هرگز از اين شعر او ياد نكرده است (حسّان بن ثابت، قاهره : دار المعارف) .

[۱۲۸] ر . ك : ابيات حسّان بن ثابت . نيز : ج ۲ ص ۳۰۵ (اشعار حسّان بن ثابت) .

[۱۲۹] معارج، آيه ۱٫

[۱۳۰] براى روايات و نقل هاى بسيار ديگر، ر . ك : ج ۲ ص ۳۱۱ (درخواست عذاب) .

[۱۳۱] ر . ك : ج ۲ ص ۱۳۷ (على ، مولاى هر كسى است كه پيامبر ، مولاى اوست) .

[۱۳۲] ر . ك : ج ۲ ص ۳۲۹ (سوگند دادن هاى على) .

[۱۳۳] ر . ك : ج ۲ ص ۳۴۱ (نفرين على به پنهان كنندگان) .

[۱۳۴] مثنوى مولوى .

[۱۳۵] اشاره اى است به جمله معروف «أهل البيت أدرى بما فى البيت» كه شكل روايت پيدا نموده است (ر . ك : بحار الأنوار : ج ۸۱ ص ۲۷۴) .

[۱۳۶] معانى الأخبار : ج ۶۵ ص ۱ .

[۱۳۷] ر . ك : ج ۲ ص ۳۵۳ (تفسير كلمه «مولا») . نيز ، ر . ك : «الغدير و حديث العترة الطاهرة»، تُراثُنا ، ش ۲۱٫

[۱۳۸] صحيح البخارى : ج ۳ ص ۱۱۱۱ ح ۲۸۸۸ .

[۱۳۹] ر . ك : الطبقات الكبرى : ج ۲ ص ۲۴۳ .

[۱۴۰] صحيح البخارى : ج ۱ ص ۵۴ ح ۱۱۴ . نيز ، ر . ك : ج ۲ ص ۴۲۹ (درخواست برگه و دوات) .

[۱۴۱] مسند ابن حنبل : ج ۱ ص ۴۷۷ ح ۱۹۳۵ .

[۱۴۲] المراجعات : ص ۴۵۵ .

[۱۴۳] شرح نهج البلاغة : ج ۱۲ ص ۲۱ ؛ كشف اليقين : ص ۴۶۳ ح ۵۶۲ ، كشف الغمّة : ج ۲ ص ۴۶٫

[۱۴۴] ر . ك : ج ۲ ص ۴۳۹ (روانه كردن سپاه اُسامه) . نيز ، ر . ك : الطبقات الكبرى : ج ۲ ص ۱۹۰ .

[۱۴۵] الملل والنحل : ج ۱ ص ۲۳ .

[۱۴۶] ر . ك : ج ۲ ص ۴۳۹ (روانه كردن سپاه اسامه) .